آدرس: مشهد - خیابان هاشمیه - بین هاشمیه 20 و 22

زمان: دوشنبه ها ساعت 17 تا 19




نوشته شده توسط در جمعه بیست و نهم دی 1391
 

روز دوشنبه 3 آذر جلسه ی معاصرخوانی ،  با حضوردوستان :

 مهدی آخرتی،فاطمه خمر ،مهدی عبدالله زاده،الهه فیاضی،ایمان بخشایشی،فرشته یعقوبی، 

علی گلمحمدی لاله هوشنگی،محمد راهدار،منیژه رضوان،علی صفری،علی غلامی ،ایمان  

ژاله،الهه مسلمی، سعید عابدی، علی حاجی یاری،امیرمحمد عباس زاده ،نجمه آخرتی، مهران  

کافی،بهراد حجازی،طاهره کیوان،امین تاجی ، مهدی امیری،محمد جواد مقصودی راد ،احمد  

ندایی وجیهه نوزادی. برگزار شد و پیشانی این جلسه تحلیل شعری سپید از منوچهر آتشی بود:

زمین                                                                                                                                                                                                                                به دامن بانوی آفتاب آویخته است
 نمی پرسند چرا                                                                                                                                                                                                               و گالیله جان به در برده است
 همه قانون ها اما
 مرا از تو دور می دارند
 و پروا نمی کنند
از ستاره بی مدار
حلال است خون کبوتر
لب باغچه به پای گل سرخ
حلال است
خون گل سرخ
به پای پیر سرداری ابله
بیگانه نام گل
حلال است قامت مردان
به چوبه بی جان دار
حلال نیست ولی
سرو سیراب بی جان دار
به آغوش زنده من
زمین به دامن بانوی ‌آفتاب آویخته ست و
آفتاب به دامن بانوی کهکشان
و من
بر ابریشم خیال تو
بر گیسوان تو آویخته ام
مرا باز می دارند از تو
و پروا ندارند
از ستاره سرگردان بی مدار
که نظم آسمان را بر آشوبد آخر
حرام است عشق
و حلال است دروغ
شگفتا

---------------------------------------

 

 در ابتدا بحث هایی  در مورد زبان و زمانی که شاعر این شعر را سروده است صورت

 گرفت که شاعر در چه سال هایی درکدام جو سیاسی حاکم برجامعه این شعر را سروده؟

 

مهدی آخرتی : عقیده ی شخصی من این است که شعر مربوطه در سال های 51 یا52 سروده

شده است ،مربوط به سال هایی ست که " خسرو گلسرخی " اعدام شد.چرا که به خونِ گل سرخ

به پای پیرسرداری ابله اشاره می کند. درصورتی که این شعر در مجموعه «گیلاس و گندم» مربوط به سال 1371به چاپ رسیده است. یعنی شاعر می توانسته

این شعر را آن سال ها گفته باشد و بعدها چاپ کرده باشد.

الهه فیاضی : شاید شاعر به دنبال نماد پردازی ست و خون گلسرخ نماد از خون های بی گناه است. خون گلسرخی های این زمان.

 

مهدی عبدالله زاده :در  کارهای دیگرآتشی جغرافیای جنوب را حس می کنیم اما شاعر دراین اثر متفاوت عمل کرده است.

ایمان بخشایشی : این شعر مدرن وشهری ست . می خواهم به سطربندی ها تو جه دوستان را

جلب کنم که شاعر بسیارضعیف عمل کرده وبه موسیقی در شعرش لطمه زده است. منوچهر اتشی

 شاعری نیمایی سرا بوده پس موسیقی برای او از اهمییت زیادی برخورداراست واین سطربندی

 ها با توجه به سابقه ی شاعر دور از انتظار است.

 

علی حاجی یاری : من این شعر را شعار زده می بینم

مهدی آخرتی: مرز بین شعر و شعار موی باریکی ست! اما اینکه چطور بتوان شعار داد که آزاردهنده

نباشد و متفاوت عمل کرده باشیم ،حرف دیگری برای زدن داشته باشیم، مهم است و در این قسمت

است که کار دشوار می شود.

مهدی عبدالله زاده : به نظرمی رسد شاعر سعی کرده است تا شکل موسیقایی کلمات راحفظ کند.

 

و در ادامه سوالی مطرح شد که کاربرد کلمه ی " بانو" در این شعر چه بوده است؟

 

مهدی آخرتی: ما ایرانی ها در ابتدا جامعه ای مادر سالار بوده ایم دلایل مبرهن آن این است که

اکثر ایزد های ما خدابانو بوده اند. بانوی آفتاب و بانوی کهکشان شاید توجیهی براین امرباشد

ایرانی ها با رومی ها و یونانی های باستان متفاوت اند و اکثر خدایگان ما زن بوده اند و ناگفته نماند

درجوامعی که دستکاری فرهنگی کمتر بوده ، اساطیربیشتر بوده اند.

علی گل محمدی : کهکشان خواستگاه ستاره هاست و به این دلیل  که مسئول مرگ و زایش هستند

شاید به این دلیل  بانوی کهکشان را به کار می برد.

مهران کافی : شاید بانو را بکار می گیرد که نسبت به آن دیدی منفی وجود داشته است و شاید یک

نوع مخالفت را به همراه دارد.

الهه فیاضی : از آنجایی که شاعر کلمه ی قانون را به میان می آورد واز حلال و حرام صحبت

می کند ، آن را از بُعدِ  دینی و مذهبی در بعد از انقلاب مطرح می کند.

 

 

مهدی آخرتی :توجه دوستان را به کلمه ی گالیله و استفاده ی شاعر  و تلمیحی که درکار است

جلب می کنم. شاعر گالیله را نماد چه می داند ؟

گالیله کسی بود که "چرای" بزرگی را مطرح کرد که قبل از او " کپرنیک " آنرا مطرح کرده بود اماگالیله چه کرد؟!

کسی بود که این چرا و چالش را بر انگیخت ،اما در دادگاه آنرا انکارکرد! گالیله نماد انسانی

ترسوست که واقعیتی را که به آن ایمان داشت انکار کرد تا جان به در برد.

 

 

علی گلمحمدی : در بند دوم شاعر به ستاره ی بی مدار اشاره دارد گویا که معتقد است به اینکه

قرار نیست همه چیز با نظمی که وجود داشته ادامه یابد. ستاره ی بی مدار قرار است این نظم را

برهم بریزد. وبحث اصلی یکنواخت نبودن همه چیز است.

 

مهدی آخرتی : این امر همیشه وجود داشته بهم ریختگی و یا تحول جهان بعد از هرنظریه و یا اتفاق بزرگی.

 

ایمان بخشایشی : در ابتدای شعر در دوبند شعر با دو " و" طرف هستیم، نظر دوستان درمورد

بکارگرفتن این دو "و" ونوع بکارگیری آن چیست؟

علی حاج یاری : بنظرمی رسد که استفاده از "و " به این شکل در آغاز سطر به نوعی در آن زمان

مد بوده است.

 مهدی آخرتی : درادبیات ما دو نوع " و " وجود دارد. یک "و" ایجاز که برای کوتاه کردن داستانی که پشت  سر مطلبمان وجود دارد، می آوریم .(و این منم زنی

تنها..)و یک "و"  معیت (چه شبی بود ؛   وچه فرخنده شبی..) که منظور شاعر هیچکدام نبوده وصرفا به خاطر    استفاده از "و" ومرسوم بودن آن این کار را  کرده

است.                                                                                                                             

و در ادامه اینکه شاعرهرچه به پایان شعرنزدیک شده است ضعیف ترعمل کرده و بند پایانی به راحتی  می توانست از شعرحذف شود واین طور دست به تکرار و

شعاری شدن بیشتر نزند.

 

 

 

بعد از تحلیل شعر نوبت به تماشای 3 انیمیشن کوتاه رسید.دوستان با تماشای انیمیشن ها، بحث هایی مفید در باب داشتن زاویه دید متفاوت، تاثیرات رنگ ها و

دکور ها در هنر و نگاه شاعرانه از زاویه های مختلف بصری و فنی به مسایل ریزو درشت اطراف انجام دادند. در همین راستا  "مهدی آخرتی "توجه دوستان را به

علایم تصویری که بسیارشاعرانه وعاطفه مند به دراماتیزه شدن اثر کمک شایانی کرده بودند، جلب کرد. ودر مورد رنگ ها که چقدر می توانند به کار شاعران بیاید

صحبت کرد ودر ادامه دوستان را به شعری از "نصرت رحمانی " ارجاع داد که رنگ ها را به خوبی در این شعرمی توان حس کرد:

" خورشید نور بر دل خاموش کوچه ریخت

مرغ نگاه من به سوی خانه اش پرید

قالی کهنه را زن همسایه می تکاند

گردو غبار در دهن کوچه می دوید

........................................."

- مهدی آخرتی :

در ابتدا رنگ شادی را در بیت های آغازین می بینم وهرچه به انتها نزدیک می شویم فضایی سرد  وبی رنگ وروح، تیر و تار  را در پیش رو

داریم.    دیگر دوستان از قبیل آقای راهدار و بخشایشی و سعید عابدی و مهدی عبداله زاده  هم نظرات موشکافانه ای  در باب انیمیشن و ارتباط آن با دنیای

شاعران دادند.  در ادمه ی جلسه شعر خوانی دوستان بود که به سه شعر از شعرهای خوانده  شده اشاره می کنم. دوشعر از شاعران پیش کسوت تر خانم ها

"نجمه آخرتی "و"منیژه رضوان "وشعرِ جوانِ یکی از جدیدترین اعضا جلسه خانم "الهه مسلمی".

 

 نقاش نشست و طرحی از یاس کشید

بر گردن یاس تیغه ی داس کشید

 می خواست که اوج تشنگی را . . . دستش 

یک مشک کنار دست عباس کشید

                                        «نجمه آخرتی»

 

نه یار امامیم نه یار دجال

ما کار نداریم به کار دجال

یک جمعه در انتظار آقا هستیم

شش روز دگردر انتظاردجال

                            «منیژه رضوان»

 

 

"حالش خوب نیست

پاییزکوچه ی ما!

خش خش نبض برگ ها آرام می تپد..

دیگر انگار

رهگذری ندارد

کوچه ی مهتاب !"

                      «الهه مسلمی»

 

 

 

با تشکر از توجه شما، 

الهه فیاضی

 

 

 

نوشته شده توسط در چهارشنبه پنجم آذر 1393 |
 
ما نمي داني چه شبهايي سحر كردم
بي آنكه يكدم مهربان باشند با هم پلكهاي من
در خلوت خواب گوارايي
و آن گاهگه شبها كه خوابم برد
هرگز نشد كايد بسويم هاله اي يا نيمتاجي گل
از روشنا گلگشت رؤيايي
در خوابهاي من

اين آبهاي اهلي وحشت
تا چشم بيند كاروان هول و هذيان ست
اين كيست ؟ گرگي محتضر ، زخميش بر گردن
با زخمه هاي دم به دم كاه نفسهايش
افسانه هاي نوبت خود را
در ساز اين ميرنده تن غمناك مي نالد

وين كيست ؟ گفتاري ز گودال آمده بيرون
سرشار و سير از لاشه ي مدفون
بي اعتنا با من نگاهش
پوز خود بر خاك مي مالد
آنگه دو دست مرده ي پي كرده از آرنج
از روبرو مي آيد و رگباري از سيلي
من مي گريزم سوي درهايي كه مي بينم
بازست ، اما پنجه اي خونين كه پيدا نيست
از كيست
تا مي رسم در را برويم كيپ مي بندد
آنگاه زالي جغد و جادو مي رسد از راه
قهقاه مي خندد
وان بسته درها را نشانم مي دهد با مهر و موم پنجه ي خونين
سبابه اش جنبان به ترساندن
گويد

بنشين
شطرنج
آنگاه فوجي فيل و برج و اسب مي بينم
تازان به سويم تند چون سيلاتب
من به خيالم مي پرم از خواب
مسكين دلم لرزان چو برگ از باد
يا آتشي پاشيده بر آن آب
خاموشي مرگش پر از فرياد
آنگه تسلي مي دهم خود را كه اين خواب و خيالي بود

اما
من گر بيارامم
با انتظار نوشخند صبح فردايي
اين كودك گريان ز هول سهمگين كابوس
تسكين نمي يابد به هيچ آغوش و لالايي
از بارها يك بار
شب بود و تاريكيش

يا روشنايي روز ، يا كي ؟ خوب يادم نيست
اما گمانم روشنيهاي فراواني
در خانه ي همسايه مي ديدم
شايد چراغان بود ، شايد روز
شايد نه اين بود و نه آن ، باري
بر پشت بام خانه مان ، روي گليم تر وتاري
با پيردرختي زرد گون گيسو كه بسياري
شكل و شباهت با زنم مي برد ، غرق عرصه ي شطرنج بودم من
جنگي از آن جانانه هاي گرم و جانان بود
انديشه ام هرچند
بيدار بود و مرد ميدان بود

اما
انگار بخت آورده بودم من
زيرا
ندين سوار پر غرور و تيز گامش را
در حمله هاي گسترش پي كرده بودم من
بازي به شيرينآبهايش بود
با اين همه از هول مجهولي
دايم دلم بر خويش مي لرزيد
گويي خيانت مي كند با من يكي از چشمها يا دستهاي من
اما حريفم بيش مي لرزيد
در لحظه هاي آخر بازي
ناگه زنم ، همبازي شطرنج وحشتناك
شطرنج بي پايان و پيروزي
زد زير قهقاهي كه پشتم را بهم لرزاند
گويا مراهم پاره اي خنداند
ديدم كه شاهي در بساطش نيست
گفتي خواب مي ديدم
او گفت : اين برجها را مات كن
خنديد
يعني چه ؟

من گفتم
او در جوابم خندخندان گفت
ماتم نخواهي كرد ، مي دانم
پوشيده مي خندند با هم پير بر زينان
من سيلهاي اشك و خون بينم
در خنده ي اينان
آنگاه اشارت كرده سوي طوطي زردي
كانسو ترك تكرار مي كرد آنچه او مي گفت
با لهجه ي بيگانه و سردي
ماتم نخواهي كرد ، مي دانم
زنم ناليد
آنگاه اسب مرده اي را از ميان كشته ها برداشت
با آن كنار آسمان ، بين جنوب و شرق
پر هيب هايل لكه ابري را نشانم داد ، گفت
آنجاست

پرسيدم
آنجا چيست ؟
ناليد و دستان را به هم ماليد
من باز پرسيدم
نالان به نفرت گفت
خواهي ديد
ناگاه ديدم
آه گويي قصه مي بينم
تركيد تندر ، ترق
بين جنوب و شرق
زد آذرخشي برق
اكنون دگر باران جرجر بود
هر چيز و هر جا خيس
هر كس گريزان سوي سقفي ، گيرم از ناكس
يا سوي چتري گيرم از ابليس
من با زنم بر بام خانه ، بر گليم تار

در زير آن باران غافلگير
ماندم
پندارم اشكي نيز افشاندم
بر نطع خون آلود اين ظرنج رؤيايي
و آن بازي جانانه و جدي
در خوشترين اقصاي ژرفايي
وين مهره هاي شكرين ،‌ شيرين و شيرينكار
اين ابر چون آوار ؟
آنجا اجاقي بود روشن ‌ مرد

اينجا چراغ افسرد
ديگر كدام از جان گذشته زير اين خونبار
اين هردم افزونبار
شطرنج خواهد باخت
بر بام خانه بر گليم تار ؟
آن گسترش ها وان صف آرايي
آن پيل ها و اسب ها و برج و باروها

افسوس
باران جرجر بود و ضجه ي ناودانها بود
و سقف هايي كه فرو مي ريخت
افسوس آن سقف بلند آرزوهاي نجيب ما
و آن باغ بيدار و برومندي كه اشجارش
در هر كناري ناگهان مي شد صليب ما

افسوس
انگار درمن گريه مي كرد ابر
من خيس و خواب آلود
بغضم در گلو چتري كه دارد مي گشايد چنگ
انگار بر من گريه مي كرد ابر
 
 
 
 
 
نوشته شده توسط در دوشنبه سوم شهریور 1393 |
 
مطالب قدیمی‌تر