X
تبلیغات
معاصر خوانی
 









آدرس: مشهد - خیابان هاشمیه - بین هاشمیه 20 و 22

زمان: دوشنبه ها ساعت 17 تا 19




نوشته شده توسط در جمعه بیست و نهم دی 1391
 
دو شعر برای جلسه معاصرخوانی 93/1/18






      ای هفت سالگی                                        

اي هفت سالگي 
اي لحظه ي شگفت عزيمت 
بعد از تو هر چه رفت در انبوهي از جنون و جهالت رفت 
بعد از تو پنجره كه رابطه اي بود سخت زنده و روشن 
ميان ما و پرنده 
ميان ما و نسيم 
شكست 
شكست
شكست
بعد از تو آن عروسك خاكي 
كه هيچ چيز نميگفت هيچ چيز به جز آب آب آب 
در آب غرق شد 
بعد از تو ما صداي زنجره ها را كشتيم 
و به صداي زنگ كه از روي حرف هاي الفبا بر ميخاست 
و به صداي سوت كارخانه هاي اسلحه سازي دل بستيم 
بعد از تو كه جاي بازيمان ميز بود 
از زير ميزها به پشت ميزها 
و از پشت ميزها 
به روي ميزها رسيديم 
و روي ميزها بازي كرديم 
و باختيم رنگ ترا باختيم اي هفت سالگي 
بعد از تو ما به هم خيانت كرديم 
بعد از تو تمام يادگاري ها را 
با تكه هاي سرب و با قطره هاي منفجر شده ي خون 
از گيجگاه هاي گچ گرفته ي ديوارهاي كوچه زدوديم 
بعد از تو ما به ميدان ها رفتيم 
و داد كشيديم 
زنده باد
مرده باد 
و در هياهوي ميدان براي سكه هاي كوچك آوازه خوان
كه زيركانه به ديدار شهر آمده بودند دست زديم
بعد از تو ما كه قاتل يكديگر بوديم
براي عشق قضاوت كرديم 
و همچنان كه قلبهامان 
در جيب هايمان نگران بودند 
براي سهم عشق قضاوت كرديم
بعد از تو ما به قبرستانها رو آورديم 
و مرگ زير چادر مادربزرگ نفس مي كشيد 
و مرگ آن درخت تناور بود 
كه زنده هاي اين سوي آغاز 
به شاخه هاي ملولش دخيل مي بستند 
و مرده هاي آن سوي پايان 
به ريشه هاي فسفريش چنگ ميزدند 
و مرگ روي آن ضريح مقدس نشسته بود 
كه در چهار زاويه اش ناگهان چهار لاله ي آبي روشن شدند
صداي باد مي آيد 
صداي باد مي آيد اي هفت سالگي 
بر خاستم و آب نوشيدم 
و ناگهان به خاطر آوردم
كه كشتزارهاي جوان تو از هجوم ملخها چگونه ترسيدند 
چه قدر بايد پرداخت 
چه قدر بايد 
براي رشد اين مكعب سيماني پرداخت ؟
ما هر چه را كه بايد 
از دست داده باشيم از دست داده ايم 
مابي چراغ به راه افتاديم
و ماه ماه ماده ي مهربان هميشه در آنجا بود 
در خاطرات كودكانه ي يك پشت بام كاهگلي
و بر فراز كشتزارهاي جواني كه از هجوم ملخ ها مي ترسيدند 
چه قدر بايد پرداخت ؟ ...

                                                     فروغ فرخ زاد

                                                                               


نوشته شده توسط در دوشنبه هجدهم فروردین 1393 |
 

" زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی"




سلام وسال نو مبارک

بابت به موقع به روز نشدن اینجا از همه ی دوستان ومخاطبین این وبلاگ عذر خواهم

این زندگی ومشغله ها نمی گذارند آدم کمی به دوست داشتن هایش برسد

این پست ، گزارش تحلیل شعر پست قبلی از اخوان بزرگ است وامیدوارم بتوانم هفته ی

 بعد تحلیل شعر شاملوی بزرگ را تایپ کرده  تا دردسترس دوستان قرار گیرد.

باتشکر سال خوبی را پیش رو داشته باشید





معاصر خوانی (شعری از مهدی اخوان ثالث)


 به سان رهنوردانی که در افسانه‌ها گویند،

گرفته کولبار زاد ره  بر دوش،

فشرده چوبدست خیزران در مشت،

گهی پر گوی و گه خاموش،

در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می‌پویند  

                            ما هم راه خود را می‌کنیم آغاز.                                                              


سه ره پیداست. 

نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر،

حدیثی که‌ش نمی‌خوانی بر آن‌دیگر.

نخستین: راه نوش و راحت و شادی .

به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی.

دو دیگر: راه نیمش ننگ، نیمش نام، 

اگر سر برکنی غوغا، وگر دم درکشی، آرام.

سه دیگر: راه بی‌برگشت، بی‌فرجام                  


من اینجا بس دلم تنگ است. 

و هر سازی که می‌بینم بد‌آهنگ است.  

بیا ره توشه برداریم، 

قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم،  

ببینیم آسمان «هرکجا» آیا همین رنگ است؟                  


 تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست. 

سوی بهرام، این جاویدِ خون‌آشام،  

سوی ناهید، این بدبیوه گرگِ قحبه‌ی بی‌غم،  

که می‌زد جام شومش را به جام حافظ و خیام؛

و می‌رقصید دست‌افشان و پاکوبان به‌سان دختر کولی، 

و اکنون می‌زند با ساغر «مک‌نیس» یا «نیما» 

و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما:

سوی اینها و آنها نیست.

به سوی پهندشتِ بی‌خداوندی‌ست

که با هر جنبش نبضم

هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاک افتند.                 


بهل کاین آسمان پاک،

چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد:

که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان

پدرشان کیست؟

و یا سود و ثمرشان چیست؟ 

بیا ره‌‌توشه برداریم.

قدم در راه بگذاریم.            


به سوی سرزمینهایی که دیدارش،

به‌سان شعله‌ی آتش،  

دواند در رگم خونِ نشیطِ زنده‌ی بیدار.

نه این خونی که دارم؛ پیر و سرد و تیره و بیمار.

چو کرم نیمه‌جانی بی‌سر و بی‌دم  

که از دهلیز نقب‌آسای زهراندودِ رگهایم 

کشاند خویشتن را، همچو مستان دست بر دیوار،

به‌سوی قلب من، این غرفه‌ی با پرده‌های تار.  

و می‌پرسد، صدایش ناله‌ای بی‌نور:           


- «کسی اینجاست؟  

هلا! من با شمایم، های!... می‌پرسم کسی اینجاست؟

کسی اینجا پیام آورد؟    نگاهی؟ ، یا که لبخندی؟

فشار گرم دستِ دوست‌مانندی؟»

و می‌بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه مرده‌ای

    هم ردپایی نیست.                       

   صدایی نیست الا پت پتِ رنجور شمعی در جوار مرگ  

ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ،

وز آن‌سو می‌رود بیرون، به‌سوی غرفه‌ای دیگر،    

به امیدی که نوشد از هوای تازه‌ی آزاد،   

ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است – از اعطای درویشی که                                                      می‌خواند:

«جهان پیر است و بی‌بنیاد، ازین فرهادکش فریاد...»                                 

وز آنجا می‌رود بیرون به سوی جمله ساحلها.  

پس از گشتی کسالت‌بار،

بدان‌سان – باز می‌پرسد – سر اندر غرفه‌ی با پرده‌های تار:

- «کسی اینجاست؟»

و می‌بیند همان شمع و همان نجواست.  

که می‌گوید بمان اینجا؟

که پرسی همچو آن پیرِ به‌دردآلوده‌ی مهجور:

خدایا «به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟ »          

بیا ره‌توشه برداریم.  

قدم در راه بگذاریم.

کجا؟ هر جا که پیش آید‌.

بدانجایی که می‌گویند خورشید غروب ما،

زند بر پرده‌ی شبگیرشان تصویر.

بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید: زود.  

وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد: دیر.        

کجا؟ هرجا که پیش آید.  

به آنجایی که می‌گویند

چو گل روییده شهری روشن از دریای تردامان.  

و در آن چشمه‌هایی هست،  

که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن.  

و می‌نوشد از آن مردی که می‌گوید:  

«چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی  

کر آن گل کاغذین روید؟»        


به آنجایی که می‌گویند روزی دختری بوده‌ست 

    که مرگش نیز(چون مرگ تاراس بولبا  

نه چون مرگ من و تو) مرگ پاک دیگری بوده‌ست،  

کجا؟ هر جا که اینجا نیست.  

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم.  

ز سیلی‌زن، زسیلی‌خور،  

وزین تصویر بر دیوار ترسانم.  

درین تصویر،  

عمر با تازیانه‌ی شوم و بی‌رحم خشایرشا  

زند دیوانه‌وار، اما نه بر دریا؛  

به گرده‌ی من، به رگهای فسرده‌ی من،  

به زنده‌ی تو، به مرده‌ی من.             


بیا تا راه بسپاریم    

به سوی سبزه‌زارانی که نه کس کشته، ندروده  

به سوی سرزمینهایی که در آن هرچه بینی بکر و دوشیزه‌ست  

و نقش رنگ و رویش هم بدین‌سان از ازل بوده،  

که چونین پاک و پاکیزه‌ست.           


به سوی آفتاب شاد صحرایی،  

که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی.  

و ما بر بی‌کران سبز و مخمل‌گونه‌ی دریا،  

می‌اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام.  

و مرغان سپید بادبانها را می‌آموزیم،  

که باد شرطه را آغوش بگشایند،  

و می‌رانیم گاهی تند، گاه آرام.       


بیا ای خسته‌خاطر‌دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین!  

من اینجا بس دلم تنگ است.

بیا ره‌توشه برداریم،

قدم در راه بی‌فرجام بگذاریم... 



مهدی آخرتی : در مورد کلیت این شعر باید بگویم که این شعر نیمایی با لحنی حماسی از

 اخوان، در نوع خود از شعرهای عالی زمان خودش است. رعایت کردن زبان وروایت

داستانی که در این شعر نهفته است کار  که رعایت کردن آن کار

 را دشوار میکند حال آنکه وزن هم شاید به نوعی دست و پاگیر باشد.

 اما می بینیم که امضای  شاعر توانمندی چون اخوان ، پای این شعر است واو به خوبی

 همه ی آنچه را که باید رعایت کرده است.

در این شعرکفه ی ذهنیت سنگین تر از عینی بودن است. اما نمی توان به طور کامل گفت

که این شعر کاملا عینی یا ذهنی است.

در کلیت اشعار اخوان با چند مولفه روبرو هستیم که شعر اورا متمایز از دیگر شاعران

هم عصر خویش می کند؛ دوستان می توانند اشاره کنند؟


محمود شهابی : حرف زدن از اسطوره ها ودر این شعراین که پای مسیح را هم در شعر

 خود به میدان می کشد، در مورد خشایر شاه حرف می زند.


الهه فیاضی : حماسه وروایت ودیگر اینکه کلاسیک نویسی اما مدرن اندیشی او

درعین حال.


فاطمه خمر : ازاخوان، فخیم بودن وخراسانی بودن زبان اورا ویژه می دانم واینکه با

حماسه وباستان گرایی ارتباطی تنگاتنگ دارد.


مهدی آخرتی : بله واضافه می کنم که ناسیونالیستی ، ملی گرایی افراطی از اخوان ساخته،

او زبانی کلاسیک و ذهنی مدرن را در قالب شعر به داستان گویی وروایتی حماسه وار

می آمیزد وبه تصویر می کشد.همیشه با تصاویری متفاوت در شعر اومواجهیم.

به این شعر وصحبت هایمان در کلیت این سروده ادامه می دهیم:


مهدی عبدالله زاده : در مورد کلیت در این شعر از اخوان ،شعر سفر به قلب خود اخوان

است. که مارا هم همراه می کند از دهلیزها عبور کرده وبه قلب خود می رسد.


مهدی آخرتی :سفری از درون به بیرون است.


علی گل محمدی : موافقم ،چرا که شاعر در مطلع ومقطع شعر به گونه ای عمل می کند

که یک دور ایجاد کرده و در پایان دوباره به آغاز بر می گردیم. ودر انتهای شعر می خواهد

 حالا که در این راه قدم گذاشتیم بیا تا ادامه دهیم.

اوبه شش هایش حتی سفر می کند که در آن جز بنگ و افیون نیست هوایِ تازه نیست.

او شاعر سیاه اندیشی ست مثل نصرت رحمانی


مهدی آخرتی :بله اما اخوان کاملا شاعر سیاه بینی چون نصرت نیست گاهی سعی به

حرکت دارد وسعی در گشودن دریچه هایی تازه .


الهه فیاضی : این شعر واگویه ای یا حدیث نفس شاعر نیست که تهذیب نفس اوست

او خودش را مبرا از خود فروختگی ها می داند با اینکه اذعان می دارد جز افیون

وبنگ در رگ هایش نیست اما خود را آزاده ودر مسیری بی برگشت به تصویر می کشد.


محبوبه رضایی : خون اخوان در بدنش در حرکت است از غرفه هایی حتی عبور می کند

 وآنچه را دیده بیان می کند واخوان را مخاطب قرار می دهد. از او سوال می کند وبا سوال

 وپاسخ از او راه سوم را انتخاب می کند.


مهدی آخرتی : بله دراین شعر با درون گرایی خودش مخاطب را همراه می کند و اعلام

می دارد که راه آزاد مردان و آزاد اندیشان را انتخاب  کرده که راهی بی بازگشت

است این راه. واینکه هرکس خودش را فروخت ذهن وافکارش را ، به آبادی رسید.


شهابی : اودر این شعر اصلا درمورد اینکه امیدی هست آیا ؟یا نه ! صحبتی نمی کند.

یک مدینه ی فاضله در نظر شاعر است وحتی با قسمت هایی از این شعر می توان شاعر

 را نقد روانکاوی کرد. برگشت به ازلیت واینکه انسان با همه چیز وحدت داشته واحساس

 کم وکسر نمی کرده و وبا این وحدت دراین  اثر ، می توان شعر را نقدی اسطوره ای  کرد.

شاعر درون خود با خون خویش در حرکت است و زمانی که می گوید:

"به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟"

از خود بیرون می زند.وسفرش را در بیرون ادامه می دهد.


سرداری : شاعر راهی را که می خواهد شروع کند، خیال انگیز می داند واز کسانی

حرف می زند که مثل خودش دغدغه دارند.


شهابی : تاکید بر جزئیاتی رئالیستی دارد "فشرده چوبدست خیزران در مشت/

گهی پرگوی و گه خاموش"

اما در قسمتی که می گوید:"در آن مهگون فضای خلوت افسانیگشان " با جزئیات

بالا در تضاد است.


آخرتی :در خلال جزئیات ، افسانه وار بودن را هم می گوید. خیزران وفشرده حکایت

از سختی راه دارد. "گهی پرگوی وگه خاموش " اشاره به فاصله بین گفتار وعمل دارد

چرا می گوید"حدیثی که ش نمی خوانی برآن دیگر"؟

می خواهد تمایز راه ها را نشان بدهد و واقعا هم همینطور است. ترتیب راه ها مهم است

درطی این مراحل سلوک وجود دارد. آدمی که سلوک پیدا می کند از این راه ها به تر تیب

 عبور می کند. اخوان در ابتدا راه خودش را مشخص می کند: راهی جز راه سوم نیست.

راهی که فنا می شود واین اشاره به یکی از مراحل سلوک دارد.


شهابی : و در این شعرمی توان اجتماع را در نوع تفکر به سه قسمت تقسیم نمود.


آخرتی :نکته ی دیگری که قابل به ذکر است این است که شاعر روابط بین دال و

 مدلول ها را بهم می زند. وقتی این روابط را بهم می زنیم زبان نو می شود مثلا

 در یک شعر تصویری از شادی داریم بعد شاعر می گوید "شادی تو بی رحم است

 و بزرگوار" وآن

رابطه ی قبل بین دال و مدلول ها بهم می خورد.خاصیت ستاره ها والهه گونی آن ها

را بهم می زند.ستاره ی ناهید را بدبیوه گرگ قحبه ی بی غم می داند.

شاعر در قسمتی که می گوید:آسمان هرکجا.." هرکجا چگونه جایی ست؟


شهابی : شاعر در این جا به نظرمن ،یک ضمیر خاص مد نظر اوست.


فیاضی : شاید مدنظر او این باشد که هرکجا باشی همین است ودر واقع همینی

که هست طعن آلود است.


آخرتی : هر کجا یک جای خاص است جایی که هرجایی نیست. او پاکی آسمان

را به اتهام می کشد ونمادها را زیر سوال می برد.همینطورکه پیامبران الهی و

آن قسمت از هرآنچه

درهر دوره های تاریخی قدرتمند وقابل ستایش وپرستش است ؛اسطوره هاوخدایان

 را زیر سوال می برد.

این شعر در واقع می تواند مانیفستی باشد بر ضد شاعری دیگر.ودر قسمتی که

 عنوان می کند به کجای این شب تیره باید قبای ژنده ی خود را بیاویزد، این مطلب

را کاملا نشان می دهد.

تودانی کاین سفر هرگز به سوی آسمان ها نیست

سوی بهرام این جاوید خون آشام

سوی ناهید این بدبیوه گرگ قحبه ی بی غم

...

آخرتی :ستاره زهره تا قبل از مشروطه نماد رقص وعشق وپای کوبی بوده است.

ولی در اینجا این نماد بهم می ریزد.

بهل کاین اسمان پاک

چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد


آخرتی: شاعر دراین قسمت با کنایه حرف می زند واین کنایه از کجا مشخص

می شود ؟ وقتی می گوید : سود وثمرشان را نمی دانیم چیست؟ پس چطور

می توانند خوب باشند!

و هنگامی که کلمه ی چراگاه را می آورد،واین که مسیح را در کنار دیگران

قرار می دهد.


سرداری : مسیح در نظر شاعر پیامبری ست که لغزش دارد، پدری ندارد وحتی

کتاب او در واقع پس از مرگ ،یا عروج او تدوین شده. مسیح را با اسطوره ها و

نمادها یکسان می داند.وحتی با مردم عادی در یک طبقه می بیند.


فیاضی :او این مسئله را که مسیح بدون داشتن پدر بدینا می اید تمسخری بیش نمی داند.

او پاکان را در آسمان به چرا مشغول می داند وخود را بااینکه زشت می خواند

اما از آنها بهتر می داند. من در کتاب حالات ومقامات اخوان از شفیعی کدکنی

خواندم که او ثبات در هیچ دینی نداشته است.اخوان خود را" مزدشتی "می خوانده

 دینی که بی پایه است وساخته ی خود اوست. وقتی از اخوان می پرسند این چه

 دینی ست می گوید: "دینی که پیامبرش خودم هستم وامتش نیز خودم هستم."


آخرتی: بله او در این شعربا طعنه ای عمر را با خشایر شاه که پادشاهی ستمگرو

 مغرور است یکی می داند. خشایر شاه وقتی در جنگی شکست می خورد به سمت

دریا می رود وبا شلاقش به دریا میکوبد. به گونه ای که قصد تنبیه دریا را داشته

 چرا که دریا باعث شکست او شده است.

ودر پایان می خواهد که دور شود از این همه ؛ ره سپار شود به سوی سبزه زارانی

 که نه کس کِشته، نَدروده.

 

 

بیا تا راه بسپاریم

به سوی سرزمین هایی که در آن هر چی بینی بکرو دوشیزه ست

و نقش رنگ ورویش هم بدین سان از ازل بوده

که چنین پاک وپاکیزه ست


فیاضی :او نمی خواهد کسی به زور شمیروشلاق در ذهن او چیزی برویاند در افکارو

اعتقادات او دخل وتصرفی کند وبه افکار او جهت داده باشد.


آخرتی : "پیر" ، " سرد " ، "تیره " ، " بیمار" تنسیق الصفات

اخوان با این حرکتش طولانی بودن مسیر سفر را به خوبی نشان می دهد. یکی

 از مهم ترین نشانه ها خونی ست که به کرم تشبیه شده ، کرمی بی سرو دم که

 کرمی خاکی ست. سرو ته ندارد اما دست دارد. این ها آدم هایی هستند که هرچه

را که لمس کنند می پذیرند. نشانه های آن در قسمت هایی مشخص شده است

. 1(نگاهی یا که لبخندی 2(فشار دست دوست مانندی 3(رده پای نگاه .. واما

راه بی فرجام که راه ملموسی نیست.



ممنون از توجه تان.



نوشته شده توسط در یکشنبه دهم فروردین 1393 |
 
مطالب قدیمی‌تر