سلام دوستان

متاسفانه این هفته هم به دلیل امتحان ها جلسه تعطیل است


(( " نصرت رحمانی " یک بیماری ست  که در هر قرن شاید یک نفر

دچار آن شود . . .  ))


نشست معاصر خوانی در هفته ای که گذشت؛ مهمان یکی از عجیب

ترین شاعران معاصر ایران بود.پیشاپیش از تأخیر در انعکاس این گزارش

عذرخواهم.

مهدی آخرتی در ابتدای این جلسه به بررسی زوایایی از شخصیت  و

زندگی  نصرت پرداخته مهم ترین ویژگی ها و امتیازات شعر او را برای

مخاطبین توضیح داد. در ادمه شرکت کنندگان استنباط خود را از شعر 

لیلی  از مجموعه ی پیاله دور دگر زد، با یک دیگر در میان گذاشتند و

در پایان مهدی آخرتی با بیان این نکته که این شعردر بین آثار او از

فضای شادتری برخوردار است، به جمع بندی  و تحلیل نهایی اثر

پرداخت:

اغراق نیست اگر بگوییم نصرت رحمانی مطرح ترین شاعر دهه ی 30

می باشد و پیشرو تر از  سایر شاعران مطرح همزمان خودش. رمز این

اعتبار و شهرت را بیش از همه باید در شخصیت مردمی او جست 

وجو کرد. او از هر فرصتی برای ارتباط خود با مردم از طریق

شعر هایش استفاده می کرد. از معابر عمومی و چهار راه ها گرفته تا

روی میز کافه ها ، همه جا تریبون طبیعی شعر های نصرت بود. ارتباط

صمیمی و بی ریای رحمانی با مردم تأثیر فراوانی درشعر هایش

داشت. او از مجرای همین ارتباط ها توانست ناب ترین و خالص ترین

تعبیرات عامیانه را کشف کند و  آن ها را با مهارتی بی نظیر در پیکره

ی شعر خویش بنشاند. از سوی

دیگر صمیمیت او با انسان های پیرامونش او را به عمق درد هایشان

سوق می داد و این امرفضای شعر او را به نوعی رومانتیسم سیاه

تبدیل کرد و از او شاعری ساخت که بگوید: جایی که دست کارگران با

اره قطع می شود، من چطور  از گل و بلبل بگویم.

نصرت رحمانی به لحاظ مختصات شعری، شاعریست هنجارشکن، وزن

گریز و نو پرداز. در جایی می گوید وزن برای من مثل زنگ قافله است و

من ساربانی هستم که هر وقت بخواهم آن را به صدا در می آورم و

هروقت بخواهم  قطع می کنم.گاهی وزن جلوتر از من حرکت می کند

و گاهی به دنبال من راه می افتد. وزن گریزی در همه ی شعرهایش

اعم از کلاسیک و نیمایی حضور دارد:


کهنه کی زد گره بر معجر تو

اختر آن دختر مشکین گیسو؟

چادر آبی خال خالی داشت؟

رخت می شست همیشه لب جو؟

ببینید در این جا خال خالی از وزن خارج شده اما از آن جا که این کلمه

برای شاعر مهم است، پایبندی به وزن را کنار می گذارد.

همان طور که اشاره شد، نوپردازی از مهم ترین  ویژگی های شعری

اوست به این شعر ها دقت کنید:


آواز گل پری از توی کافه ها

تک لکه های خون روی ملافه ها

 

کلاغ پیر سیه مرده روی تبریزی . . .


نشسته باد، کاه به غربال و سینه ی پرده . . .


هنوز رنگ لبت مانده بر لب فنجان . . . .


لحاف  تخت ز بوی تن تو بیهوش است . . .


گستره ی وسیع از کلماتی مثل  توی، ملافه ها، تخت، رنگ لب، خط

چشم و ... برای اولین بار از طریق نصرت رحمانی به فضای شعرمعاصر

ایران سرازیر شد. کلماتی که بعضی از دوستان متعلق به خودشان

می دانند!

دو سویه بودن زبان از دیگر مختصات شعرنصرت است. او در بین

معاصرانش  تصویر  پردازی و فضاسازی قوی ست. تصاویر گاهی به

شدت عینی و گاه فوق العاده انتزاعیند اما در کنار هم خوش نشسته

اند شاعر به گونه ای آن  ها را پرداخت کرده که مخاطب هم درک می

کند و هم لذت می برد.

به عنوان  نکته ی پایانی در این مقدمه ی کوتاه اجازه دهید بگویم:

نصرت رحمانی روح شاعری دارد. او شعر هایش را فقط نمی سراید،

آن ها را زندگی می کند:

نصرت شنیده ام که تو تریاک می کشی . . .

                                           پنجمین نشست معاصر خوانی

                                 7   خرداد ماه 1391 مشهد- حوزه ی هنری





 


 

لیلی

چشمت خراج سلطنت شب را

از شاعران شهر طلب می کند

من ابروی حرمت عشقم

هشدار...،

             تا به خاک نریزی   

**

لیلی

پر کن پیاله را

آرام تر بخوان

آواز فاصله های نگاه را

در باغکوچه های فرصت و میعاد!

بگشای بند موی، بیفشان

شب را میان شب

با من بدار حوصله، اما

                      نه با عتاب!

رمز شبان درد

شعر من است!

گفتی:

گل در میان دستت می پژمرد

گفتم:

که خواب

در چشم های مان به شهادت رسیده است

گفتی که

خوب ترینی

آری،خوبم

آرامگاه حافظم

شعر ترم

تاج سه ترک عرفانم

                        درویشم

                                     خاکم  

آیینه دار رابطه ام بنشین

بنشین کنار حادثه بنشین

یاد مرا به حافظه بسپار

اما...، نام مرا

بر لب مبند که مسموم می شوی

من داغ دیده ام

 

لیلی

از جای پای تو

بر آستانه ی درگاه خوابگاه

بوی فرار می آید

آتش مزن به سینه ی بستر

با عطر پیکر برهنه ی سبزت

**

 

پر کن پیاله را

با من بگوی

در خواب های پریشان چه دیده ای

که خواب را به شهادت رسانده اند

                                          در دیدگان ما

وانگه حرامیان

در گود شب گرفته ی چشمت

با تیغ های آخته سنگر گرفته اند

                            دروازه های شهر مدینه  آغوش بسته اند

لیلی کلید شهر در سینه بند توست

آغوش باز کن

از چارراه خواب گذر کن

بگذار و بگذریم زین خیل خفتگان!

دست مرا بگیر

تا به سرایم

در دست های من

بال کبوتری است

لیلی

من آبروی عاشقان جهانم

هشدار...، تا به خاک نریزی

من پاسدار حرمت دردم

چشمت خراج می طلبد

آنک خراج

**

لیلی

وقتی که پاک می کنی خط چشمت را

دیوار های این شب سنگین را

در هم شکسته وای... که بیداد می کنی

وقتی که پاک می کنی خط چشمت را

در باغ های سبز تنت شب را

                                    آزاد می کنی 

 

لیلی

بی مرز باش

دیوار را ویران کن

خط را به حال خویش رها کن

بی خط و خال باش

با من بیا همیشه ترین باش

بارید شب

بارش سیل اشک ها شکست

خط سیاه دایره ی شب را

خط پاک شد

گل در میان دستم پرپر زد فسرد

در هم دوید خط

ویران شد!

**

لیلی

بی مرز عشقبازی کن

بی خط و خال باش

با من بیا که خوب ترینم

با من که آبروی عشقم

با من که

             شعرم

                        شعرم

                              شعرم

 

 

وای...در من وضو بگیر

سجاده ام بایست کنارم ، رو کن به من که قبله ی عشاقم

 آن گه نماز را

با بوسه ای بلند

قامت ببند

**

لیلی

با من بودن خوب است

من می سرایمت

                                                                                                                       (نصرت رحمانی/ پیاله دور دگر زد

 

 

    


بهرام خزایی:

به نظر من لیلی در این شعر بهانه ایست که شاعر خود را مخاطب قرار

دهد. ابتدا می گوید:

لیلی چشمت  خراج طلب می کند،

بلافاصله می گوید:

من آبروی

عاشقان جهانم


لیلی شخصیت کمال یافته ی درونی اوست یا به نوعی زن پنهان وجود

خودش!

فریبا مأموریان:

من فکر می کنم شالوده ی اصلی این اثر جز مفاخره نیست.شاعر

آبروی عشاق جهان است، سجاده ایست که باید کنارش بایستی،

شعر تراست، تاج سه ترک عرفان است، خوب است و ... این ها

تعبیرات قشنگی هستند اما گاهی نوعی خودستایی افراطی به نظر

می رسند.


فاطمه خمّر:

این شعر از زبانی ساده، ساختاری رومانتیک، درونمایه ای غمگین و

فضاهایی سرشار برخوردار است. دردمندی در این شعر مشهود است

به نحوی که شاعر می گوید: رمز شبان درد شعر من است.

رضا حاجی آبادی:

شاعر می گوید من شعرم از این طریق جان بخشی به شعر را به

بهترین شیوه انجام داده است. تصاویر زنده شروع و پایان خوب و

همینطور  تعبیرات خراج سلطنت، طلب و تعبیر ابداعی باغکوچه از 

چیز هایی بود که توجه من را جلب کرد.

آقای شهابی:

زبان این شعر روایی است اما محصور به آرکائیک نیست. کلمات

عامیانه است اما در شعر مدرن شده.

علی گل محمدی:

نکته ی جالب در این کار تکرار هایی است که شاعر به قصد فضاسازی

انجام می دهد وشاید هم به قصد رعایت وزن در جاهایی که لازم

دانسته:

من آبروی حرمت عشقم

من پاسدار حرمت دردم

چشمت خراج می طلبد انک خراج

به کار بردن کلمه ی انک که همزمان به دو بعد زمان و مکان اشاره

دارد.

در آخر شعر  جملات کوتاه می شوند و این ایجاز به تفهیم شعر بسیار

کمک می کند. از کلمات روایی استفاده می کند، موزون هم می گوید

اما حوصله ی کسی را سر نمی برد.

مهدی آخرتی:

چشمت خراج سلطنت شب را

از شاعران شرق طلب می کند

چرا شاعران شرق باید خراج بدهند؟ ارتباط های قوی یک شعر را

ساختار مند می کند. ارتباط ها را ملاحظه کنید چشم سیاه لیلی با

مشرق و طلوع خورشید. شاعران و صله و دربار و خراج و

سلطنت!

 

من ابروی حرمت عشقم

هشدار...،

             تا به خاک نریزی   

سطح ارزشی معشوقه ها در دوره های مختلف شعری متفاوت است.

در قرون اولیه  معشوقه ضعیفه ایست که حرمت چندانی برای عاشق

ندارد. در قرن های  هفتم و هشتم در جایگاهی بسیار بالاتر از عاشق

قرار می گیرد اما در دوره ی رحمانی عاشق و

معشوق به عنوان دو انسان با

هم در تعاملند و از ارزشی برابر برخوردار هستند. اما این شعر نصرت از

این قاعده کمی مستثنی است ابتدا  معشوق را می ستاید اما بعد به

او هشدار می دهد که حرمت عاشق خویش را نگه دارد.

 

 

آرام تر بخوان

آواز فاصله های نگاه را

ترکیبی از عینیت  و انتزاع با معنای واضح و شفاف

گفتی:

گل در میان دستت می پژمرد

گفتم:

که خواب

در چشم های مان به شهادت رسیده است

این فقط یک فضاست. اصلن نباید به دنبال مفهوم باشیم هر چند

مفاهیم متعددی هم ممکن است استخراج شود.


آرامگاه حافظم

شعر ترم

تاج سه ترک عرفانم

                        درویشم

                                     خاکم  

ببینید از ارامگاه حافظ شروع می کند و همه ی مفاهیم و نماد های

مندرج در اندیشه و شعر حافظ را با رعایت تقدم و تأخر بیان می کند.


از جای پای تو

بر آستانه ی درگاه

بوی فرار می آید

آتش مزن به سینه ی بستر

با عطر پیکر برهنه ی سبزت

نوعی تناقض در این بند هست تناقض بین ماندن و رفتن

 

با من بگوی

در خواب های پریشان چه دیده ای

که خواب را به شهادت رسانده اند

                                          در دیدگان ما

وانگه حرامیان

در گود شب گرفته ی چشمت

با تیغ های آخته سنگر گرفته اند


حرامیان نقبی به مسائل اجتماعی دارد

نیز بیانگر نوعی رذالت  در چشمان معشوق است.

و یا دزدیدن دل توسط چشم

 

لیلی

کلید شهر

در سینه بند توست

دست مرا بگیر

از چارراه خواب گذر کن

بگذار و بگذریم زین خیل خفتگان!

سینه بند می تواند چیزی باشد که زنان به سینه می آویخته اند وچیز

های با ارزش خود از جمله کلید را به آن  آویزان می کرده اند.

می گوید بیا از بین انسان های غافلی که از چهار طرف ما را محصور

کرده اند عبور کنیم. خود تعبیر چهار راه نیز حکایت از نوپردازی نصرت

دارد.

 

وقتی که پاک می کنی خط چشمت را

در باغ های سبز تنت شب را

                                    آزاد می کنی 

این هم نوعی تناقض است شب را در سبزی و طراوت آزاد کردن از کار

های جالبی است که نصرت  انجام داده هم تحقیر است و هم تمجید

به طور همزمان.