آدرس: مشهد - خیابان هاشمیه - بین هاشمیه 20 و 22

زمان: دوشنبه ها ساعت 17 تا 19




شعری از مهدی اخوان ثالث برای این هفته  92/11/28  



 به سان رهنوردانی که در افسانه‌ها گویند،

گرفته کولبار زاد ره  بر دوش،

فشرده چوبدست خیزران در مشت،

گهی پر گوی و گه خاموش،

در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می‌پویند  

                            ما هم راه خود را می‌کنیم آغاز.                                                              


سه ره پیداست. 

نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر،

حدیثی که‌ش نمی‌خوانی بر آن‌دیگر.

نخستین: راه نوش و راحت و شادی .

به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی.

دو دیگر: راه نیمش ننگ، نیمش نام، 

اگر سر برکنی غوغا، وگر دم درکشی، آرام.

سه دیگر: راه بی‌برگشت، بی‌فرجام                  


من اینجا بس دلم تنگ است. 

و هر سازی که می‌بینم بد‌آهنگ است.  

بیا ره توشه برداریم، 

قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم،  

ببینیم آسمان «هرکجا» آیا همین رنگ است؟                  


 تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست. 

سوی بهرام، این جاویدِ خون‌آشام،  

سوی ناهید، این بدبیوه گرگِ قحبه‌ی بی‌غم،  

که می‌زد جام شومش را به جام حافظ و خیام؛

و می‌رقصید دست‌افشان و پاکوبان به‌سان دختر کولی، 

و اکنون می‌زند با ساغر «مک‌نیس» یا «نیما» 

و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما:

سوی اینها و آنها نیست.

به سوی پهندشتِ بی‌خداوندی‌ست

که با هر جنبش نبضم

هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاک افتند.                 


بهل کاین آسمان پاک،

چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد:

که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان

پدرشان کیست؟

و یا سود و ثمرشان چیست؟ 

بیا ره‌‌توشه برداریم.

قدم در راه بگذاریم.            


به سوی سرزمینهایی که دیدارش،

به‌سان شعله‌ی آتش،  

دواند در رگم خونِ نشیطِ زنده‌ی بیدار.

نه این خونی که دارم؛ پیر و سرد و تیره و بیمار.

چو کرم نیمه‌جانی بی‌سر و بی‌دم  

که از دهلیز نقب‌آسای زهراندودِ رگهایم 

کشاند خویشتن را، همچو مستان دست بر دیوار،

به‌سوی قلب من، این غرفه‌ی با پرده‌های تار.  

و می‌پرسد، صدایش ناله‌ای بی‌نور:           


- «کسی اینجاست؟  

هلا! من با شمایم، های!... می‌پرسم کسی اینجاست؟

کسی اینجا پیام آورد؟    نگاهی؟ ، یا که لبخندی؟

فشار گرم دستِ دوست‌مانندی؟»

و می‌بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه مرده‌ای

    هم ردپایی نیست.                       

   صدایی نیست الا پت پتِ رنجور شمعی در جوار مرگ  

ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ،

وز آن‌سو می‌رود بیرون، به‌سوی غرفه‌ای دیگر،    

به امیدی که نوشد از هوای تازه‌ی آزاد،   

ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است – از اعطای درویشی که                                                      می‌خواند:

«جهان پیر است و بی‌بنیاد، ازین فرهادکش فریاد...»                                 

وز آنجا می‌رود بیرون به سوی جمله ساحلها.  

پس از گشتی کسالت‌بار،

بدان‌سان – باز می‌پرسد – سر اندر غرفه‌ی با پرده‌های تار:

- «کسی اینجاست؟»

و می‌بیند همان شمع و همان نجواست.  

که می‌گوید بمان اینجا؟

که پرسی همچو آن پیرِ به‌دردآلوده‌ی مهجور:

خدایا «به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟ »          

بیا ره‌توشه برداریم.  

قدم در راه بگذاریم.

کجا؟ هر جا که پیش آید‌.

بدانجایی که می‌گویند خورشید غروب ما،

زند بر پرده‌ی شبگیرشان تصویر.

بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید: زود.  

وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد: دیر.        

کجا؟ هرجا که پیش آید.  

به آنجایی که می‌گویند

چو گل روییده شهری روشن از دریای تردامان.  

و در آن چشمه‌هایی هست،  

که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن.  

و می‌نوشد از آن مردی که می‌گوید:  

«چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی  

کر آن گل کاغذین روید؟»        


به آنجایی که می‌گویند روزی دختری بوده‌ست 

    که مرگش نیز(چون مرگ تاراس بولبا  

نه چون مرگ من و تو) مرگ پاک دیگری بوده‌ست،  

کجا؟ هر جا که اینجا نیست.  

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم.  

ز سیلی‌زن، زسیلی‌خور،  

وزین تصویر بر دیوار ترسانم.  

درین تصویر،  

عمر با تازیانه‌ی شوم و بی‌رحم خشایرشا  

زند دیوانه‌وار، اما نه بر دریا؛  

به گرده‌ی من، به رگهای فسرده‌ی من،  

به زنده‌ی تو، به مرده‌ی من.             


بیا تا راه بسپاریم    

به سوی سبزه‌زارانی که نه کس کشته، ندروده  

به سوی سرزمینهایی که در آن هرچه بینی بکر و دوشیزه‌ست  

و نقش رنگ و رویش هم بدین‌سان از ازل بوده،  

که چونین پاک و پاکیزه‌ست.           


به سوی آفتاب شاد صحرایی،  

که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی.  

و ما بر بی‌کران سبز و مخمل‌گونه‌ی دریا،  

می‌اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام.  

و مرغان سپید بادبانها را می‌آموزیم،  

که باد شرطه را آغوش بگشایند،  

و می‌رانیم گاهی تند، گاه آرام.       


بیا ای خسته‌خاطر‌دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین!  

من اینجا بس دلم تنگ است.

بیا ره‌توشه برداریم،

قدم در راه بی‌فرجام بگذاریم... 

شعری از فرخ تمیمی برای تحلیل در جلسه ی دوشنبه   92/11/21




شیر یا خط شیر

شیر یا خط

خط

سکه موج دود را بشکست و بالا رفت

در مدار لحظه ها چرخید

بیکران لحظه ها برجی شد و تک سکه نا آرام

شیب تند برج را لغزید و روی پیشخوان غلتید

دنگ ...د دنگ...دنگ

شیر اگر آید پیامی می رسد رنگین

شیر اگر آید خدایا

باز تکرار نوازش های مهر آگین

مست های بار را تاب درنگی نیست

در هم "هان شیر" " هان خط"

اوج می گیرد


خامش جوک باکس را آن سکه در هم ریخت

یک تویست تند

می شود رقصید

خسته از برنامه ی میز و مداد و کار

خسته از بیرنگی تکرار

می شود باز آبجو نوشید


شیر یا خط؟

شیر

سکه موج دود را بشکست وبالا رفت

در مدار لحظه ها چرخید

...........

موش یک وسواس در من می شود بیدار

خش خش سر پنجه اش بر چوب ذهنم

تلخ یک تکرار

"کاش برج لحظه ها در خویش بلعد سکه ات را مرد

هر دو روی سکه ها خط است"

کاشکی .....

ای کاش.

---------------------------------------------------


تحلیل شعر فرخ تمیمی :





 

نظرات دوستان را در کلیت این شعر می شنویم:


فاطمه خمر: به نظر من این شعری نمادین است و در مورد مبارزه حرف می زند.شاعر رو به 

سقوط است از خوشی رو به غم می رود واو درحالی که امیداور است در شعر رو به سمت ناامیدی می رود.


بهاره تقی پور:من با خواندن این شعر تصویر سکانس پایانی فیلی را به ذهن من متبادر کرد 

که  نامش را فراموش کرده ام.قهرمان فیلم سکه ای را بالا می اندازد که شیر بیاید ٬مرگ را انتخاب می کند.

بعد از اینکه قهرمان می رود تا قهرمانی مرده باشد دوست او می بیند که هردو روی سکه 

شیر است.


محمود شهابی : شعر در فضایی اتفاق می افتد که برای همه معلوم است ٬ بیانگر چه 

صحنه  ها یی ست."بار" را عموما کسانی انتخاب می کنند که از خستگی به آنجا برای 

خوش گذرانی  و تفریح  فرارمی کنند .شاعر در این شعر سرنوشتی محتوم دارد.

 

مهدی عبدالله زاده : من با خواندن این شعر به خوشی در لحظه و طرفداران این فلسفه

 فکر می کنم که شاعر به دنبال همین زیستن در لحظه است وخوش بودن در این آن.


اسماعیل بختیاری :کلیتی از تصویرها را با موسیقی همراه می بینیم. یک صحنه ی انمیشینی 

را در  ذهن من مجسم می کند .سکه ای که می چرخد در این حال وموسیقی شیر یا خط شیر

 یا خط  شیر..

 مهدی آخرتی :بله و درا دامه من صحب ته ارا پیرامون این شعر کامل میکنم 

 شاعر گله مندی خود را از دنیای مدرن بیان می کند ٬ که مولفه های آن در

شعر نیز مشهود است

تمیمی یکی از شاعران مدرن در روزگار خویش است اما باید به این مدرنسیم  شک کرد!

اندیشه اندیشه ای نسبتا مدرن است و این شعر واگویه ای کلی است از پیرامون خودش.

شاعر جزیی گویی می کند نه جزیی نگری. به «دود» به «سکه» به «جوک باکس» اشاره 

می کند و  فقط  آن ها را برای گفتن و چیدن فضا آورده است .ودیگر مسله ای که شاعربیان می کند ولی به  خوبی به آن نمی پردازد شیر یا خط افتادن است !

شیر یا خط برای چه امری؟

شاعر برای افتادن سکه برای شیر یا خط  شدنش ٬برای کدام امر ! که معلوم نیست ٬فرا فکنی 

کرده  در واقع به آن پرداخته و نپرداخته است. که این خوب است به نظر من. یک جور قمار

 هم  در شعر این قمار را لمس می کنیم و خود شیر یا خط انداختن هم قماری بیش نیست.

شاعر از کلی گویی در نمی رود ودر واقع همین کلی گویی او در راستای شعر باعث می شود

 تا  ما به بند بند خواندن این شعر ترغیب نشویم.او همان کلیت را که خواسته دراین شعرپرداخته  است.

اتفاق شیر یا خط ٬دراین روایت حادثه ی متن است. که من ترجیه می دادم برای من که

 مخاطب این شعر هستم بیشتر باز می شد.

 

شاعر آثار ترجمه ی بسیاری دارد وذهنِ باز و روشنفکرانه ومدرن تمیمی او را به شاعرانی 

چون  نصرت رحمانی نزدیک می کند. البته در نوع ضعیف  تری از این ژانر قرار دارد و آثار  او را نمی توان در پردازش  مفهوم با آثار نصرت رحمانی مقایسه کرد به طبع رحمانی در  درجه ی بلندتری از اوست.شاعر مثل نصرت زبانی مدرن دارد وحتی مولفه های شعری اش به او نزدیک است در ترکیب ها هم شکل او عمل می کند از 

 ترکیبی چون موش وسواس  استفاده می کند و..

 

الهه فیاضی : شاعر در این شعر فضای یک بار را به خوبی ترسیم می کند فیلم پر از

 اکت هاست تمام لحظه ها را در ذهن من ترسیم می کند. پیشخوان دود وسکه ای که در

 دود می چرخد و..

آیا شاعر فقط خواسته فضایی را برایمان تصویرکند و تمام ؟!

بنظرم اینطور نیست او می خواهد ازاین فضای "بار" نماد سازی کند. زندگی شاید سکه ی 

شانسی است که نصیب هرکس نمی شود و دردنیای شلوغ و وهم آلودی رها شده است.

مدام می چرخد و پراز بالا و پایین هاست اما از حرکت و چرخیدن باز نمی ایستد. شاعر در 

پایان می خواهد از این زندگی دست بشوید وآرزو می کند کاش سکه ی شانس او بلعیده شود 

و رو به مرگ رود.

هردو روی سکه خط است.شیر یا خط بودنش فرقی نمیکن دهرکدام که باشد خطی را برای 

ادامه مشخص می کند.

ممنون از توجه تان

 



تشکر از الهه فیاضی

دوستان خوبم از آنجایی که رویکرد جلسه متفاوت شده وانتخاب شعرها دیگرگونه، این هفته

(92/11/14) شعری از دوستان خود جلسه در جلسه نقد خواهد شد .

در این پست تحلیل شعر شاملو که هفته ی قبل انجام شد پیش روی شما خواهد بود :






تحلیل شعر جلسه دوشنبه 92/11/7



فردا تمام را سخن از او بود.-

گفتند:
-
((بر زمينه تاريك آسمان
تنها
سياهي شنلش نقش بسته است،
و تازمان درازي
جز جنگ جنگ لخت ركابش بر آهن سگك تنگ اسب او
و تيك وتاك رو به افول سمش به سنگ
نشنيده گوش شب بيداران
آوازي.))
تنها،يكي دو تني گفتند:
((-در شگفت
از هيبت سكوت به ناهنگام،
انبوه ظلمتي متفكر را كه مي‌گذشته است
و اسب خسته‌ئي را از دنبال
مي‌كشيده است
از پشت قاب پنجره در كوچه ديده‌اند،
و سگ‌ها
احساس رازناك غريبش را
تا ديرگاه در شب پائيزي
لائيده‌اند؛
زيرا چنان سكوت شگرفي با او
بر دشت نقش بسته‌ست
كه آواز رويش نگران جوانه‌ها
بر توسه‌هاي آن سوي مرداب
چون غريو
در گوش‌ها نشسته‌ست!))
يادش به خير مادرم!
از پيش
در جهد بود دائم، تا واژگون كند
ديوار اندهي كه، خبر داشت
در دلم
مرگش به جاي خاليش احداث مي‌كند.-
خنديد و زير لب گفت:
((-اين جور وقت‌ها‌ست
كه مرگ
از وظيفه بي‌حاصلش
ملال

احساس مي‌كند!))



مهدی آخرتی : با شعر ی نیمایی البته نیمایی آزاد روبرو هستیم . من این شعر را به سه قسمت

 تقسیم می کنم

 وقسمت اول شعر سواره بر شعر است وقدرتی بیشتر دارد

شعر ی که روایت را در آن نمی بینم، تا آن قسمتی از شعر که خاطره ای از مادرش را بیان

 می کند:

یادش بخیر مادرم ... روایت را می شکند و در پایان شعر است که گویا رازش را بر ملا می کند

و اعلام می دارد که آن سوار مهیب من هستم.

بار عاطفه ی شعر را قوی تر می بینم و و بیشتر آن عاطفه را همان خاطره که از مادرش بیان 

می کند

وبعد با او سخن می گوید،به دوش دارد.

عبدالله زاده : در این شعر به وفور تصویرها را داریم و تصویر را از روایت در شعر

 پررنگ تر  می بینم. می توان شعررا تا جایی که به مربع اول می رسد به ظلمت و سیاهی

  که شاعر می خواهد از  سیاهی زمانه سخن براند تقسیم کرد که به نظر من نمودی سیاسی و 

اجتماعی پیدا می کند و وقتی با  مادرش هم کلام می شود آن نمود را بر هم می زند

سعید عابدی : شعری سه قسمتی ست که در قسمت اول مرگ به شدت قدرتمند است. در قسمت 

دوم  مرگ ضعیف شده است و در قسمت سوم فضا کاملا عوض می شود. شعری با تشبیهات

 زیبا ، فرمی در خور توجه وستودنی آوردن کلمات هم وزن در پایان سطرها چون " تنگ و

 سنگ ، دیده اند و لاییده اند ، بسته است و نشسته است ، مادرم و در دلم ، احساس می کند و

 احداث می کند.

فردا تمام را سخن از او بود.

مهدی آخرتی : شاعر در این بند آغازین می خواهد بگوید که تمام فردا سخن از او خواهد بود. 

شاعر می خواهد هنجار گریزانه حرف بزند چرا که در واقع باید می گفت ک فردا را تمام 

سخن از اوست.

"بود "فعلی ربطی است و مفعول نمی گیرد. .عادت زدایی از زمان فعل و با استفاده از "مجاز " 

زمان فعل را عوض می کند.

هادی جهان آبادی : ما خاطره ای را داریم که در سه روز اتفاق افتاده که این گذشته و آن سه 

روز در خود حال و آینده را دارد

بسامد های موسیقی در این شعر به خوبی رعایت شده

مهدی آخرتی : والبته بسامد موسیقی همیشه در شعر شاملو بالاست . از مولفه های شعر او 

موزیکال بودن شعر اوست .موزیکال بودن به هر معنا چه آوایی وچه موسیقی های درونی 

وبیرونی سروده هایش.

فردا تمام را سخن از او بود.-

گفتند:
-((بر زمينه تاريك آسمان
تنها
سياهي شنلش نقش بسته است،
و تازمان درازي
جز جنگ جنگ لخت ركابش بر آهن سگك تنگ اسب او
و تيك وتاك رو به افول سمش به سنگ
نشنيده گوش شب بيداران
آوازي.))

آخرتی : اینجا به زیرکی و توانمندی شاعر باید دقت داشت با کلمه ی تیک و تا ک مخاطب را 

در اندیشه ای فرو می برد و مفهوم ومضمونی نو می آفریند که تیک و تاک همان تق تق پای 

اسب  وقتی یورتمه می رودو زمان را به ذهن می آورد که این زمان خود لایه های بیشتری در

 شعر به وجود می آورد.

زمان به مثابه "ساعت " است. و بعد با همین تیک و تاک میتوانیم بگوییم سواری وجود ندارد و 

این سواره سوار زمان است که صدایش در شب و ظمت پیچیده است

برداشت دیگری که می توان کرد اینکه آن سوار هم می تواند زمان باشد هم مرگ که بر زمان 

پیروز است. به هر حال شاعر سواری را متصور می شود و حالات حضورش را توصیف

 می کند. از "اسب " و مولفه های دیگر سوار حرف می زند.

تنها،يكي دو تني گفتند:
((-در شگفت
از هيبت سكوت به ناهنگام،
انبوه ظلمتي متفكر را كه مي‌گذشته است
و اسب خسته‌ئي را از دنبال
مي‌كشيده است
از پشت قاب پنجره در كوچه ديده‌اند،

جهان آبادی : "نابه هنگام "مرگ است. "انبوه ظلمتی متفکر" هم پارادکسیکال است کسرت را 

می رساند.

عبدالله زاده : با انبوه به مرگ شاید حجم داده است به نوعی.

و سگ‌ها
احساس رازناك غريبش را
تا ديرگاه در شب پائيزي
لائيده‌اند؛


آخرتی : در این بند مرگ پر رنگ شده است.حیوان ها خبر های بد ومهیب را زودتر از انسان 

دریافت می کنند و این لاییدن و زوزه های سگ مرگ را خبر می دهند.

سکوتی که نابه هنگام و به یکباره اتفاق بیافتد ، چه نوع سکوتی است ؟

جهان آبادی : فضا را چیده و مهیا می کند که سوار ی این چنین ترسناک که باشنلی قرمز تصویر 

می شود ، می آید چه کند؟ این سوار کیست جز مرگ

بهاره تقی پور: بله مرگ است

عابدی : ما که می تازانیم و برو بیا داریم به یک باره از حرکت باز می ایستیم سکوت و مرگ..

آخرتی : به وسیله ی تاویل با نشانه های متن و آنجا که با مادرش حرف می زند کاملا مطمئن 

می شویم که مرگ است.

شهابی : سکوت نا به هنگام ،خوف به اندیشه فرو رفتن انسان است. به تفکر ی فرو می برد

 انسان را که اتفاقی را بفهمد اتفاقی که در حال رخ دادن است.

وآن اتفاق مرگ شاید نیست و به مرگ نزدیک شدن باشد.

آخرتی : هر خوانشی که از شعر به وجود بیاید درست است و البته شعرهای شاملو نیز چند 

خوانشی هستند.

و اینکه این را اگر زمان  بدانیم و مرگ تصور نکنیم و سکوت را نسبت به دهیم به افرادی که 

در اندیشه ای هستند ودر این حالت یعنی حالت مرگ قرار دارند این نکته را در نظر نگرفته ایم 

که این سوار سوار براسب نیست. رکابش خالی است. واسب را پشت سرش می کشاند.


زيرا چنان سكوت شگرفي با او

بر دشت نقش بسته‌ست
كه آواز رويش نگران جوانه‌ها
بر توسه‌هاي آن سوي مرداب
چون غريو
در گوش‌ها نشسته‌ست!))


خمر: برتوسه های آن سوی مرداب چیست؟ چه می تواند باشد

در فرهنگ دهخدا فربه معنی شده بود. اما در این بند به کار شعر وتعبیری که باید از این بند 

داشت ، نمی آید!

احسان سلیمی : در لهجه ی کاشمری تو سه ها هما ن تپه های شل و ول است.


يادش به خير مادرم!

از پيش
در جهد بود دائم، تا واژگون كند
ديوار اندهي كه، خبر داشت
در دلم
مرگش به جاي خاليش احداث مي‌كند.-
خنديد و زير لب گفت:
((-اين جور وقت‌ها‌ست
كه مرگ
از وظيفه بي‌حاصلش
ملال

احساس مي‌كند!))

شهابی :شاعر وقتی می گوید : در جهد بود دایم تا واژگون کند..تلاشی بیهوده را می خواهد

 نشان بدهد

رویشی که در مقابل این همه ظلمت نا چیز است.

غریو ، سکوتی که آنقدر شدید است تا رشد جوانه ها هم در آن غریوی به نظر بیاید و آیا این 

تقابل زندگی و مرگ است؟


آخرتی : بله همینطور است

از رویش جوانه ها استفاده می کند وقتی از مرگ و زند گی حرف می زند. رویش جوانه ها 

تصویری است که مرتبط با این مفهوم است و بارها این ارتباط های تصویری و معنایی را در

 شعر  شاملو مثال زده ایم.با استفاده از ساختار معنایی از تشبیه ها ، زیبایی های لحظه ای نیز 

ایجا د می کند.

در همین حرکت های کوچک زبانی اتفاق های بزرگ می افتد اتفاق هایی که ما بی توجه از

آن می گذریم.

آخرتی : "مادر "درحال مرگ است و با خودش حرف می زندو مخاطب اینجا خودش است نه 

پسرش.

ارزه گر : والبته ممکن است در این حرف زدن باخودش بخواهد به پسرش هم بفهماند مثل آن 

ضرب المثلی که : به در می گوید دیوار بشنود..

آخرتی : بله و اینکه مفاهیمی هستند که به آن نمی پردازیم وحرفهایی که در  راستای آن می زنیم

 و نمی زنیم!

و شاملو قضاوت هم می کند وقتی می گوید : وظیفه ی شرم آورش .. به هر حال صفت را 

مولف به متن می دهد و در مورد مرگ قضاوت کرده است

مادرم می دانسته درست نمیگوید و این چنین نیست اما برای التیمام من می گوید..

ضروری : گاهی آدم حرفی برای همد ردی می زند. وگاهی آنقدر دردت بزرگ است که کسی 

نمی تواند با تو همدردی کند. من هم کنار مادرم بودم و شنیدم حس مرگ را که احساسی 

ملال آور است.

آخرتی : بند آخر این شعر را شاعرانه ترین قسمت این شعر می بینم . کلمه ی یادش بخیر ، 

دلسوزی  ویا تمسخر را به ذهن متبادر می کند اینکه ساده لوحی مادر را که می داند و بیان 

می کند.

شهابی : در این بند مرگ هم گویا احساس ملا ل می کند

آخرتی : بله و این احساس ملال را در اول شعر هم عنوان می کند.

ودر پایان باید بگویم که امروزه زبان از ظرفیت های خود رو به تهی شدن می رو د!

در کلیت باید بگویم در ادبیات ما زبان زبانی لاغر است ودر شعرها از امکانات زبان کم 

شده است. وزبان از عناصر زیبایی سخن خالی شده است. باید به ظرفیت مند شدن زبان 

برگردیم و در شعر هایی این چنین تا مل داشته باشیم



ممنون از شما و توجه تان

دو شعر از شاملو برای این هفته دوشنبه 92/11/7




1

فردا تمام را سخن از او بود.-

گفتند:
-
((بر زمينه تاريك آسمان
تنها
سياهي شنلش نقش بسته است،
و تازمان درازي
جز جنگ جنگ لخت ركابش بر آهن سگك تنگ اسب او
و تيك وتاك رو به افول سمش به سنگ
نشنيده گوش شب بيداران
آوازي.))
تنها،يكي دو تني گفتند:
((-در شگفت
از هيبت سكوت به ناهنگام،
انبوه ظلمتي متفكر را كه مي‌گذشته است
و اسب خسته‌ئي را از دنبال
مي‌كشيده است
از پشت قاب پنجره در كوچه ديده‌اند،
و سگ‌ها
احساس رازناك غريبش را
تا ديرگاه در شب پائيزي
لائيده‌اند؛
زيرا چنان سكوت شگرفي با او
بر دشت نقش بسته‌ست
كه آواز رويش نگران جوانه‌ها
بر توسه‌هاي آن سوي مرداب
چون غريو
در گوش‌ها نشسته‌ست!))
يادش به خير مادرم!
از پيش
در جهد بود دائم، تا واژگون كند
ديوار اندهي كه، خبر داشت
در دلم
مرگش به جاي خاليش احداث مي‌كند.-
خنديد و زير لب گفت:
((-اين جور وقت‌ها‌ست
كه مرگ
از وظيفه بي‌حاصلش
ملال

احساس مي‌كند!))



2

غافلان

همسازند
تنها توفان
كودكان ناهمگون مي زايد
همساز
سايه سانانند
محتاج
در مرزهاي آفتاب
در هيئت زندگان
مردگانند
وينان
دل به دريا افكنانند
به پاي دارنده آتشها
زندگاني
 دوشادوش مرگ
پيشاپيش مرگ
هماره زنده از آن سپس كه با مرگ
و همواره بدان نام
كه زيسته بودند
كه تباهي از درگاه بلند خاطره شان
شرمسار و سر افكنده مي گذرد
كاشفان چشمه
كاشفان فروتن شوكران
جويندگان شادي
در مجري آتشفشانها
شعبده بازان لبخند در شبكلاه درد
با جا پائي ژرف تر از شادي
در گذرگاه پرندگان
در برابر تندر مي ايستند
خانه را روشن مي كنند

و مي ميرند…





تحلیل شعری از سرکار خانم فیاضی در جلسه دوشنبه  92/9/30 




مرگ چیز بدی نبود


وقتی زنده گی

زیر پوستمان ورم می کرد

سرها از طناب های پوسیده آویزان

روزی هزار دفعه مردیم و زنده شدیم


باید به جای رفتن به ماه

کشف بهتری می کردیم

مثلا زنده گی را

تا گاهی بتوان

مثل لباس های کهنه،

دور انداخت و از نو خرید.


افسوس مان شدند

دیروزهای بدتر از امروز

فقط حشرات بیشتری کشف کردیم

مرض هایی جدید

شکل مردن را عوض کردیم.


زنده گی چیزی نبود

جمعه تمام شود و شنبه از راه برسد

زنده گی

ما بودیم!

پوست و گوشت و استخوان مان را

قمار کردیم.

  



با حضور آقایان : مهدی آخرتی ، حسن سرداری ، مهدیزادگان ، حسن نصرتی ، 

اسماعیل بختیاری ، حبیبی ، حسین رحمانی ، محمد ضروری ، علی بردبار ، شفایی ، 

فرید نورزاد ، مهدی عبدالله زاده .

 

با حضور خانم ها : الهه فیاضی ، بهاره تقی پور ، فریده رحمتی ، فاطمه ابراهیمیان ،

 زهره ارزه گر. حامد مقدم 

 

مهدی آخرتی : فلسفه را در شعر خوب می بینیم، باید در شعر معاصر دنبال چنین مفاهیمی 

باشیم . 

مرگ اندیشی در ادبیات ما ازابتدا بوده اما هرگز دست فرسوده نخواهد شد.چون مرگ 

تجربه ای  است که زنده ها فقط به آن فکر می کنند ، مثل عشق قابل تجربه و لمس نیست.

من این شعر را به دو قسمت خوب و دو قسمت بد تقسیم می کنم ،شعری نیمه فلسفی است ، 

نزدیک  به زبان روزمره ، از کل به جز می رود ،کلیتی را بیان می کند و جزئیاتی را در

 نظر می گیرد.

 

عبدالله زاده : علی رغم شعرهای خانم فیاضی ، زنانگی در این سروده قابل لمس نیست،شاعر

 را پشت این شعر نمی بینم ، این طرز نوشتن زنده گی را خوب می بینم و به گونه ای زنده

مانی است. و فقط زنده بودنمان تغییر می کند.


مرگ چیزی بدی نبود

وقتی زنده گی زیر پوستمان ورم می کرد

سرها از طناب های پوسیده آویزان

روزی هزار دفعه مردیم و زنده شدیم

 

 

مهدی آخرتی : من این بند را اضافه می بینم ، به شعر ضربه می زند و بهتر می دیدم شاعر به 

جای کلیت زندگی نشانه هایی از زندگی را می آورد و جزئی تر بیان می شد. این بند همان

 قسمتی ست که من در این شعر بد می بینم.

 

مهدیزادگان : اما شاعر این جزئی نگری را در بند بعد انجام داده ،وقتی می گوید : باید به

جای رفتن به ماه کشف بهتری می کردیم...

 

سرداری : شاعر تصویری از مرگ ویا اکنون را به سمت مرگ رفتن می رساند .تصویر دوم 

را حشو می بینم ، درست است که بودن و نبودن را ، در این صفحه ی هستی می رساند.حالا

 قرار است حذف شوی یا زنده بمانی؟

این سوالی ویاچالشی ست که لازم نیست وبه آن پرداخته شده.

 

 

عبدالله زاده : شاعر "من" نیست . در اینجا شاعر در تمام قسمت های شعر "ما" است.

اینجا مفهومی از فلسفه بین مرگ و زندگی است و بعد قسمتی از مرگ می آید و تعریف 

می کند .

پارادوکس ایجاد می شود اما اگر درفرم موفق نبوده بحث دیگری است که آن هم گنجانده شده

 است.

 

خانم رحمتی:شاعر می گوید مردیم و حالا جنازه های ورم کرده ایم

اما نباید دوباره بگوید روزی هزار دفعه مردیم و زنده شدیم.


عبدالله زاده : برای اینکه شاعر نمی گوید مرده ایم و ورم کردیم.

از بودن های بیهوده که شبیه مرگ است حرف می زند

ورم کردن را مرگ و جنازه های ورم کرده نمی بینم. ورم کردن ها ،رشد کردن ها تعبیر

 شده است.  رشدهای بیهوده شاید به زندگی که در خود، مرگ است.

 

مهدی آخرتی :این تشبیه خوب  است این  که مثلا به ماه نرویم و طعنه ای می زند که باید چیز

 بهتری را کشف کنیم ، آن طعنه هم در ارتباط با مقوله ی زندگی باشد.نشانه هایی از زندگی 

که حالا این نشانه های زندگی ، نشانه ی زندگی هم نیست .

 

اسماعیل بختیاری : در این بند یک شعر کامل اتفاق افتاده و می توانست شعر با این بند شروع 

نشود .دو تصویر در شعر می آوریم و شعر را تمام می کنیم.فرمولی ست که در شعرهای

 دیگر موفق هم نشان داده.


افسوس مان شدند

دیروز های بدتر از امروز.

 

زهره ارزه گر: میشود گفت امروزهای بدتر از امروز .به نظرم امیدی در این بند نهفته است.

 

سرداری : شاعر می خواسته بگوید حسرت دیروزی را امروز می خوریم که خوب هم نبوده.

 

مهدی آخرتی : من این بند را هم کاملا بیهوده می بینم.گویا شاعر مخاطب را نمی فهمد و گمان 

می برد مخاطب هم او را نمی فهمد و می خواهد به زور به او بفهماند.

 

فقط حشرات بیشتری کشف کردیم

مرض هایی جدید

شکل مردن را عوض کردیم

 

اسماعیل بختیاری :بند بسیار خوبی که می تواند یک پایان بندی خوب و منسجم برای یک شعر

 باشد. به نظرم شاعر در بند ها و تصویر ها بسیار موفق عمل می کند اما در کلیت موفق

 نیست.در بستری که شاعر برای تصویرهایش فراهم می کند.


مهدیزادگان : من شکل مردن را نمی پسندم. می شد کلمات دیگری را جایگزین کرد مثل راه

 مردن.

 

مهدی آخرتی : به چند دلیل می گویم که شکل مردن هم زیباست هم در راستای مفهوم است. 

شکل داشتن تجسد دارد. می توان شکلی را بر آن متصور شد ، برای مرگ.

و بعد اینکه در شکل ها تفاوت ها را داریم و شکل مردن ، روز مره ترین نوع گفتن است ...

 

زندگی

 چیزی نبود جمعه تمام شود و شنبه از راه برسد

زندگی ما بودیم

پوست و گوشت و استخوانمان را

قمار کردیم


مهدی آخرتی :

تصویر اول خوب و در راستای زبانی شعر اتفاق می افتد و حالا زندگی خود ما هستیم ،

چیزی در درون ما، نه آنچه که از بیرون بیاید.

اما زندگی برای بار دوم که اورده شده، شعر را شبیه یک نطق فلسفی کرده است ، بهتر بود 

زندگی را شاعر دوباره تکرار نمی کرد و ما بودیم.پوست و گوشت و استخوانمان را قمار 

کردیم.

 




ممنون از توجه تان و ممنون از کمک خانم خمر

الهه فیاضی


 

دوستان می توانند تحلیل شعری از من را در این پست بخوانند این شعر، این شعر دوهفته ی

 پیش تحلیل شد، در پست قبلی هم می توانید شعری که این هفته قرار است در جلسه تحلیل

 شود بخوانید.



جلسه معاصر خوانی 16 دی ماه 1392


تحلیل اثری از مهدی آخرتی



 با حضور آقایان : مهدی آخرتی ، مهدی مهدیزادگان ، علی حاجی یاری ، سعید عابدی ،

 نیما خسروی ، حامد حسینی (راوش) ، مهدی عبدالله زاده ، اسماعیل بختیاری ، فرید نورزاد 

 امیر محمد عباس زاده ، محمد ضروری

 

و خانم ها : مهدیه مالکی ، بهاره تقی پور ، الهه فیاضی ، فاطمه خمر



خنجر درد ِ کجی دارد

و مشت دردی گره شده

اما تو را با گلوله زدند

                             تا من دردت را نفهمم

عطر باروت در کسری از ثانیه از سینه ات رد شد

آن لحظه که ما

         شش هایمان را

                    از گند گل پر می کردیم

وقتی نشان کشتی می گرفتیم

                                    نشان وزنه برداری

و از یاد برده بودیم گلمدال گلوله را *


زیر آسمان آبی ایستاده ایم

سوراخ سوراخ نیست پیرهنمان

و می توانیم با تمام دندان هایمان بخندیم






مهدی عبدالله زاده: در آغاز صحبت لازم می دانم به نکته ای در خصوص شعرهای

 آقای آخرتی  اشاره کنم و آن نکته شناسنامه دار بودن آنهاست. من این موضوع را به دو

 دلیل می دانم :

  1. عصیانی که در همه ی شعرها وجود دارد.

    2.شعرها بیشتر فرم گرا هستند تا قصه پردازانه.


اما در مورد این شعر : واژه ی "درد "نمود زیادی دارد .در این اثر شاعر علاوه بر تکرار

کردن واژه ی درد ، به آن شکل هم می دهد:

خنجر درد کجی دارد         

و مشت دردی گره شده


"عطر باروت" به نظر  من ترکیب خوبی است ، شاعر با کاربرد واژه ی "عطر " ، به 

گلوله تقدس بخشیده. در چند سطر پایین تر با ترکیب "گند گل" مواجه می شویم .این هم 

ترکیبی از نوع ترکیب قبل و از نکات شایان توجه در اثر مذکور است.

 

سعید عابدی : دو حرف اضافه ی "از" در سطر پنجم مخاطب را آزار می دهد. من فکر می 

کنم اگر عطر باروت سینه را پر کند، این سطر چشمگیر تر می شود.


 


مهدی مهدیزادگان : این سطر با توجه به نوع واج هایش سوزش را در ذهن مخاطب القا

می کند. اما موسیقی چندان جالب به نطر نمی رسد با توجه به سکته ای که توسط دو 

حرف "د" ایجاد شده : رد شد در کسری از ثانیه

 

الهه فیاضی : من با وجود "کسری از ثانیه" در پایان سطر، موافق نیستم مخاطب حس 

می کند این بخش خارج از اثر است.دور افتاده

 

علی حاجی یاری : بیش تر از این که برای شاعر مهم باشد چه کسی گلوله خورده ، مهم

است که چه کسی گلوله زده. این شعر را به دو شیوه روایتی می توان تقسیم کرد : 1) 

روایت خطی : از نقطه A  شروع می شود، به نقطه ی  B می رسد و در نقطه ی  c

خاتمه می یابد. 2)  یک سری امکانات در آغاز شعر وجود دارد: خنجر، مشت ، گلوله.

این امکانات به آسیب و از پادر آمدن اشاره دارد.

دو امکان را درک می کنیم :خنجر-مشت  اما دیگری درک پذیر نیست : درد گلوله

در چند سطر پایین این بند هم با یک سری امکانات مواجهیم برای به دست آوردن : نشان 

کشتی – نشان وزنه برداری – گلمدال

در اینجا دو امکان پذیر "نشان کشتی" و "نشان وزنه برداری" را می بینیم و یک امکان 

درک ناپذیر "گلمدال" را.نظیر آن چه در فوق اتفاق افتاد.

 

مهدی مهدیزادگان : به نظرم "آن لحظه که ما  شش هایمان را از گند گل پر می 

کردیم" بخش درخشانی ست اما به علت نوع چینش سطور ، آن چه در پس زمینه ی 

ذهنی  شاعر است کمی دیر به مخاطب منتقل می شود. می خواهم بگویم که از آغاز شعر

 تا این قسمت ، فاصله زیاد است.

شاعر کاراکتر "تو" را مشخصا معرفی نکرده تا شعر دچار کلیشه نشود اما در بند آخر

 با  کلیشه مواجهیم: با تمام دندانهایمان بخندیم .

 

الهه فیاضی :  شاید این مساله مطمع نظر بوده که شعر مربوط است به انسان معاصر و 

شاعر می خواسته زبان را در راستای زمان قرار دهد، در راستای سطحی شدن انسان.

 

نیما خسروی : این شعر ،کنی سوگوارانه دارد. بن مایه ی این سوگواری، غفلت است. 

من  سه سطر پایینی را می پسندم.حس می کنم در این بعد شاعر از یک حالت سردرگم

 و بسته به یک حالت باز می رسد،تغییری از جنس گذار از شب به روز. و البته این تغییر

 به هدف  امید بخشی نیست.

از دیگر نکات این شعر، واژه هایی است که در یک کل قرار می گیرد:درد، گلوله، 

باروت ، عطر  ، گل ، شش

"درد کج"تعبیر دور از ذهنی است و بیش از اندازه انحراف از نرم دارد. اما درعوض 

"درد گره شده" تعبیر خوبی است به نظر من.

 

مهدی مهدیزادگان: من مخالف این دیدگاهم به این علت که ما "درد گره شده" رابارها 

شنیده ایم.اما "درد کج" ترکیبی است نوظهور و از نکات ممتاز اثر.

 

الهه فیاضی : نمی توان منکر این شد که بار کلمه ی "گره" افزون تر از کلمه ی

 "کج" است. اما اگر یک بار شعر را تا خاتمه بخوانیم ،در می یابیم که کلمه ی "کج" 

براعت استهلالی ست برای کلیت شعر اشاره دارد ،به این که ما راه را کج رفته ایم.

 

نیما خسروی : نکته ی دیگر در مورد شعر واج آرایی سطر پنجم است ، دو حرف 

های "ر" و "س" من فکر می کنم اگر این سطر به شکل زیر بیان شود، تفوق می یابد:

در کسری از ثانیه عطر باروت از سینه ات گذشت

زیرا در این صورت هم سکته از بین می رود و هم سرعت گلوله نشان داده می شود.

با چند بار استفاده کردن از کلمات یکسان در این شعر مخالفم. کلماتی مثل: نشان ، درد.

 

راوش : من این اثر را همسو با شعر وارتان شاملو می دانم.تصاویر خوشایندی را

 می بینم. 

شاملو در کارش از عناصر طبیعت بهره می برد، در این شعر هم عناصر طبیعت را 

شاهدیم: 

گل – آسمان.

به نظرم "آبی" صفتی دست پر ماس و غیر شاعرانه است و با کاربرد این واژه مخالفم. 

مگر اینکه شاعر بخواهد با کاربرد این واژه به مفهوم جدیدی راه ببرد.

در مجموع من با سطرهای شعر ارتباط برقرار کردم و آن را در ردیف آثار منسجم قرار

 می دهم.






عذر بات تاخیر در به روز شدن اینجا

فصل امتحانات و در گیری های بشر امروز

تشکر از شما

الهه فیاضی

فاطمه خمر

 

شعر این هفته ی معاصر خوانی   92/9/30

از سرکار خانم فیاضی



مرگ چیز بدی نبود


وقتی زنده گی

زیر پوستمان ورم می کرد

سرها از طناب های پوسیده آویزان

روزی هزار دفعه مردیم و زنده شدیم


باید به جای رفتن به ماه

کشف بهتری می کردیم

مثلا زنده گی را

تا گاهی بتوان

مثل لباس های کهنه،

دور انداخت و از نو خرید.


افسوس مان شدند

دیروزهای بدتر از امروز

فقط حشرات بیشتری کشف کردیم

مرض هایی جدید

شکل مردن را عوض کردیم.


زنده گی چیزی نبود

جمعه تمام شود و شنبه از راه برسد

زنده گی

ما بودیم!

پوست و گوشت و استخوان مان را

قمار کردیم.

                                            شعر این هفته از نصرت رحمانی



شب بوی عطر کهنه ی مهتاب می داد 

باران مویت سینه ام را آب می داد

بوی تن سبزت چو افیون خواب می زد 

بیهوده چشمانت نوید خواب می داد 



چشمت به زیر تور مژگان شرم می کرد

دستم خمیر سینه ات را نرم می کرد 

گوئی اجاق دیده ات با اشک می سوخت 

تا سرد چال سینه ام را گرم می کرد.


شب بود و من

غم بود و شب غم مست و من مست 

زنجیر دندانت لب فریاد را بست

از پره های بینی ات فریاد لغزید 

روی سفالین ترد لبهای تو بشکست 

من مست و غم مست !

عشق تو آن شب در دل من دود می شد

رود رگت از گریه زهرآلود می شد

شن زار خشک خواهشت سیراب می گشت 

در من تو می مردی و شب نابود می شد.

افسونی شب

شب بوی عطر کهنه ی مهتاب می داد

باران مویت سینه ام را آب می داد

دیوانه غم 

گوئی اجاق دیده ات با اشک می سوخت 

بیهوده چشمانت نوید خواب می داد.


این هم دو شعر از  خودم برای دوشنبه این هفته :





1


خنجر درد ِ کجی دارد

و مشت دردی گره شده

اما تو را با گلوله زدند

                             تا من دردت را نفهمم

عطر باروت در کسری از ثانیه از سینه ات رد شد

آن لحظه که ما

         شش هایمان را

                    از گند گل پر می کردیم

وقتی نشان کشتی می گرفتیم

                                    نشان وزنه برداری

و از یاد برده بودیم گلمدال گلوله را *


زیر آسمان آبی ایستاده ایم

سوراخ سوراخ نیست پیرهنمان

و می توانیم با تمام دندان هایمان بخندیم



2


دعای ما سیر نکرد کودکان گرسنه را

آفریقا قبل از خدا هم آفریقا بود


اگر مرده هایمان را نمی سوزاندیم

آتشی برای نان می ماند


می توانستم درد ِ آن دختر لاغری که در عکس دیده بودم را

نوازش کنم 

می توانستم آبنبات بفرستم برایش

اگر این پیپ کوچک را نخریده بودم . . .


مرگ می آید

به آرامی می بوسد کودکان را

تا از خواب بیدار نشوند


شعری از حسین منزوی برای جلسه ی اتی معاصرخوانی :



زن جوان، غزلی با ردیف " آمد " بود

که بر صحیفه ي تقدیر من مسود بود

 

زنی که مثل غزلهـــای عاشقانه ی من

به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود

 

مرا زقید زمان و مکان رهـــا می کرد

اگرچه خود به زمان و مکان مقید بود

 

به جلوه وجذبه درضیافت غزلم

میان آمده و رفتگان سرآمد بود

 

زنی که آمدنش مثل " آ " ی آمدنش

رهایی نفس از حبس های ممتد بود

 

بــه جمله دل  من  مسندالیه " آن زن "

..و "است" رابطه و"با شکوه"مسند بود

 

زن جوان نه همین فرصت جوانی من

کـــه از جوانــی من رخصت مجدد بود

 

میان جامه ي عریانی از تکلف خود

خلوص منتزع و خلسه ي مجرد بود

 

دو چشم داشت - دو سبز آبی بلاتکلیف

کــــه بر دوراهــــی دریا، چمن مردد بود

 

به خنده گفت :ولی هیچ، خوب مطلق نیست

زنــــی کـــه آمدنش خــــوب و رفتنش بد بود

این هم شعری از مهدی اخوان ثالث برای هفته ی آینده:





خفتگان نقش قالی ، دوش با من خلوتی کردند 

 رنگشان پرواز کرده با گذشت سالیان دور 
 و نگاه این یکیشان از نگاه آن دگر مهجور 
 با من و دردی کهن ،‌ تجدید عهد صحبتی کردند 
من به رنگ رفته شان ، وز تار و پود مرده شان بیمار 
 و نقوش در هم و افسرده شان ، غمبار 
 خیره ماندم سخت و لختی حیرتی کردم 
دیدم ایشان هم ز حال و حیرت من حیرتی کردند 
 من نمی گفتم کجا یند آن همه بافنده ی رنجور 
روز را با چند پاس از شب به خلط سینه ای 
 در مزبل افتاده بنام سکه ای مزدور 
 یا کجایند آن همه ریسنده و چوپان و گله ی خوش چرا 
 در دشت و در دامن 
 یا کجا گلها و ریحانهای رنگ افکن 
 من نمی رفتم به راه دور 
 به همین نزدیکها اندیشه می کردم 
 همین شش سال و اندی پیش
 که پدرم آزاد از تشویش بر این خفتگان می هشت 
 گام خویش
یاد از او کردم که اینک سر کشیده زیر بال خک و خاموشی
 پرده بسته بر حدیثش عنکبوت پیر و بی رحم فراموشی
 لاجرم زی شهر بند رازهای تیره ی هستی 
شطی از دشنام و نفرین را روان با قطره اشک عبرتی کردم 
 دیدم ایشان نیز 
 سوی ن گفتی نگاه عبرتی کردند 
 گفتم : ای گلها و ریحانهای رویات برمزار او 
 ای بی آزرمان زیبا رو
 ای دهانهای مکنده ی هستی بی اعتبار او 
 رنگ و نیرنگ شما ایا کدامین رنگسازی را بکار اید 
 بیندش چشم و پسندد دل 
 چون به سیر مرغزاری ، بوده روزی گورزار ، آید ؟
 خواندم این پیغام و خندیدم 
 و ، به دل ،‌ ز انبوه پیغام آوران هم غیبتی کردم 
خفتگان نقش قالی همنوا با من 
می شنیدم کز خدا هم غیبتی کردند



من فکرمیکنم 

هرگز نبوده قلب من   

این گونه گرم وسرخ

احساس می کنم       

 در بدترین دقایق این شام مرگ زای    

 چندین هزار چشمه ی خورشید در دلم

  می جو شد از یقین   

  احساس می کنم     

  در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس

  چندین هزار جنگل شاداب ناگهان 

   می روید از زمین    

   آه ای یقین گمشده،ای ماهی گریز

  در برکه های آینه لغزیده تو به تو       

  من آب گیر صافی ام،ابنک به سحر عشق

  از برکه های آینه راهی به من بجو  

  من فکر می کنم   

 هرگز نبوده دست من                       

 این سان بزرگ وشاد   

 احساس می کنم           

 در چشم من                

 به آبشر اشک سرخ گون

خورشید بی غروب سرودی کشد

احساس می کنم   

در هر رگم      

به هر تپش قلب من کنون بیدار باش قافله ی     

می زند جرس

آمد شبی برهنه ام از در چو روح آب      

در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسوی خیس او خزه بود چون خزه به هم     

 من بانگ برکشیدم از آستان یاس

آه ای یقین یافته بازت نمی فهمم

 

نشست معاصر خوانی چهارم آذرماه

92

با حضور آقایان : مهدی آخرتی ،بهرام خزائی ،حسین مروج ، محمد ضروری ،مهدی آزادی ، حمید کارآمد ،

مهدی عبدالله زاده ، جلیل فخرایی ،علیرضا بهنام ،احمد یاسان ،شایان قهرمانی ،مجتبی حبیبی ، محمد 

گوهری ، شهاب دهنوی ،احسان محسنی اصل ، فرید نورزاد ،حسین رحمانی ، مهدی بیرامی ، علوی


و خانم ها : الهه فیاضی ، فاطمه خمر ، مهدیه مالکی ،محبوبه رضایی ، فریده رحمتی ،بهاره تقی پور

،مریم حسین پور ، زینب صدقی

 

صحبت در مورد کلیت شعر :


مهدی آخرتی : اولین موضوعی که در نگاه اول به اثر به نظر می آید، بحث موسیقی و ژانر شعر است.

موسیقی همان اندازه که به این شعر یاری می رساند، به آن خیانت هم می کند چرا که فضای شعر

نزدیک است  به فضای شعر آزاد. تعابیری که در شعر استفاده می شود ، از آن دست تعابیری است که

در کلاسیک کمتر به چشم می خورد:

 " من فکر می کنم  

  هرگز نبوده دست من   

 این سان بزرگ وشاد" 


که بزرگ در اینجا والا بودن شان رامی رساند نه عظمت را.

 

اما در مورد ژانر : این گونه آثار را نمی توان در یک ژانر خاص محتوایی قرار داد ، به عبارت دیگر

 نه می توان گفت این اثر عاشقانه است ،نه می توان آن را درونگرا دانست و نه سیاسی یا اجتماعی.

به نظر شما علت این موضوع چیست ؟

فاطمه خمر : این موضوع به زبان بر می گردد ،نوع واژگانی که دریافت زبان به کار رفته است،

مخاطب را دچار تردید می کند. واژه هایی از قبیل قلب ، وبرهنه و شوره زار.

 

مهدی آخرتی : بله ،این دیدگاه می تواند تا حدی درست باشد ، اما نکته ی مهم تری هم هست و آن این

که شعر روایت خطی ندارد ، هر چند تناسب ساختاری در آن وجود دارد .

اگر حرکتی است ، حرکت درون اجزایی است.به عنوان مثال وقتی شاعر از لذتش حرف می زند ،یک

جا  لذتش این است که دستش بزرگ و شاد است ، یک جا این که یقین گم شده اش را پیدا کرده و ....

البته توجه به این نکته ضروری است که مشخص نبودن تکلیف زبان از لحاظ محتوایی ،جزء نقاط

 قوت محسوب نمی شود، مگر اینکه شعرمرددی باشد و ماهیت زبان بین یقین و شک سیلان داشته

 باشد.   

 

من فکرمیکنم       

هرگز نبوده قلب من   

                 این گونه گرم وسرخ

احساس می کنم          

 در بدترین دقایق این شام مرگ زای    

 چندین هزار چشمه ی خورشید در دلم

 می جو شد از یقین     

 احساس می کنم      

 در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس

چندین هزار جنگل شاداب ناگهان

 می روید از زمین

 

مهدی آخرتی : چرا شاعر در قسمت "این گونه گرم وسرخ" ، "این گونه" را انتخاب کرده

؟ چرا "این طور" نگفته ؟

 

الهه فیاضی : یکی از دلایل آن مربوط به موسیقی لفظی است : واج آرایی در حرف "گ"

گذشته از این می تواند اشاره داشته باشد به ضرب المثل "رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون"

 

علوی " اگر از نظر معنایی به این بخش دقت کنیم ، می توانیم دلیل آن را سرخی گونه بدانیم.

 

مهدی آخرتی : هر دو دیدگاه درست است ،اما نکته ای در خصوص معنا :

شما طبعا یک فضای ذهنی یا عینی را با ملزوماتش دیده اید، بنابراین به هنگام شنیدن یکی از عناصر 

فضایی  ،سایر معانی به صورت ناخودآگاه در ذهن تداعی می شود. به عنوان مثال به محض شنیدن

 "امام حسین" ، سلسله معانی شمشیر،خیمه،آب ،صحرا و .... به ذهن می آید.

معمولا این تداعی ها در شعرهای ساخت گرا وجود دارند.

 

در بند مورد نظر، شما  "قلب" را می بینید، "فکر" را می بینید ، و "گونه" که متعاقب اینها می آید یک

 نقش زیبایی شناسانه را ایفا می کند که حس شدنی نیست، دریافت شدنی است !

 

الهه فیاضی : چقد خوب است که در مطلع شعر با "فکر کردن " مواجهیم، تناسب آن با "سر" و

ارتباط "سر" با مطلع.

 

فرید نورزاد : "گرم و سرخ" نماد امید است و حیات.

اما با نگاه به بند این پرسش در ذهن شکل می گیرد که اگر قلب شاعر این گونه گرم و سرخ نمی بود،

 چه حالتی داشت ؟

 و در ادامه خود این سوال را پاسخ می دهد:

 با تقریر "در بدترین دقایق این شام مرگ زای" و قسمت هایی از این نوع که دقیقا یک حرکت از صفر

 به صد را می نمایاند.

آن جا که قید "ناگهان" به کار رفته ، به یکباره بودن این تغییر اشاره می کند.

 

مهدی آخرتی : و این یکی از خصائص انسان است، انسان است که تغییرات ناگهانی دارد .

 

بهاره تقی پور : یقینی که شاعراز آن سخن می گوید ، یقینی درونی و حسی است و نه فکری و

اقتباسی. چرا که می گوید : "من فکر می کنم" و بعد از "قلب" و "احساس" حرف می زند.

 

مهدی آخرتی : بله همین طور است.

 

فریده رحمتی: تکرار کلمه ی "هزار" با چه هدفی صورت پذیرفته ؟

 

مهدی آخرتی : این تکنیکی است ساختاری و همان عملکردی را دارد که قافیه در شعر کلاسیک

داراست.

 

فریده رحمتی : حرف هایی مثل "گ"، "خ" ، "چ" به این مفهوم کمک می کند که این شعر در کنار

فضایی امید بخش ، فضایی سنگین را هم شامل می شود.

 

مهدی آخرتی : بله ،دقیقا همین طور است. شاعر در انتهای شعر هم به این نکته اشاره دارد،

آنجا که می گوید : 

"من بانگ برکشیدم از آستان یاس"

 آه ای یقین گمشده،ای ماهی گریز       

  در برکه های آینه لغزیده تو به تو        

  من آب گیر صافی ام،اینک به سحر عشق                     

 از برکه های آینه راهی به من بجو

 

مهدی آخرتی : "آینه" نماد من دیگر است. در ادبیات و این نشان می دهد که

در این شعر،شوقی وجود ندارد و شعر در مورد خود شاعر است.

به همین خاطر است که "من"را در شعر تکرار می کند.

 

مهدی عبدالله زاده : این شعر را باید متاثر از فلاسفه ی دهه ی 30 دانست.

 

مهدی آخرتی : بله همین طور است.شاعر به شدت تحت تاثیر فلسفه ی

آن دوران است .این تاثیر به جایی می رسد که در غایت فلسفه می شود.

 شالوده ی وجودی شاعر ، یعنی انسان گرایی مدرن - که در آن انسان

محوریت دنیاست- در شعر های شاملو می شود مبدا: 


"مرا دیگر گونه خدایی

 می بایست         

شایسته ی آفرینه ای که نواله ای ناگزیر را گردن کج نکند"

 

بهرام خزائی : قید "اینک" نقش کلیدی ایفا می کند ،اشاره می کند به تفاوتی

که بین اکنون و گذشته ی شاعر وجود دارد و تفسیر کننده ی تمام بندهای شعر است:

 اینک در آستان یاس ، اینک قلب گرم وسرخ ،اینک ماهی گریز و....

 

مهدی آخرتی : از آنجا که آینه نماد "من" است پس یقین در خود شاعر گم شده

و اکنون از یقین می خواهد که پیدایش کند.

نکته ی دیگر مصوت بلند "آ". در این بند است که کمک می کند به تاثیر گذاری

 وقتی که شاعر از " آب گیر صافی" سخن می گوید.

 

من فکر می کنم  

  هرگز نبوده دست من                          

   این سان بزرگ وشار   

  احساس می کنم           

 در چشم من 

 به آبشر اشک سرخ گون

خورشید بی غروب سرودی کشد

احساس می کنم   

  در هر رگم       

  به هر تپش قلب من کنون بیدار باش قافله ی    

 می زند جرس

 

مهدی آخرتی : در این قسمت هم به تناسب هایی برمی خوریم. تناسب بین

"سرخ" و "گون"،تناسب بین "سرخ" و "غروب"

خورشید اشک سرخ گون، خورشید غروب کرده ای است. اما در ادامه

"خورشید بی غروب" را می بینیم. در نتیجه تضاد زیبایی شکل می گیرد و

 مبین این است که "سرخ گون" غروب نیست.

 

بهرام خزائی: این شعر ، یک شعر فضا محور است.ما در همه ی بندها با

دکور چینی مواجهیم. شاید این فضاها معادل عینی نداشته باشد ، چرا که در

هر بند تضادی بر مبنای یاس و امید را شاهدیم.

 

مهدی آخرتی: به واژه ی "سرود" که توجه کرده اید؟ علت استفاده شاعر

از این واژه چه بوده است؟

سرودها در دهه ی 30 و 40 نماد  میارزات بوده اند و کار مبارزات در این

 دو دهه بیش تر بر دوش ادبیات بود.

 

مهدی عبدالله زاده : با این اوصاف ، "قافله" هم توجیه پذیر می شود.

 

مهدی آخرتی : از دیدگاه علمی هم می توان به این بند نگاه کرد:

نبض رگ به تپش قلب مربوط است و این تشبیه شده به جرس زدن قافله.

 

آمد شبی برهنه ام از در چو روح آب           

در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسوی خیس او خزه بود چون خزه به هم   

من بانگ برکشیدم از آستان یاس

آه ای یقین یافته بازت نمی فهمم

 

مهدی آخرتی : با توجه به کاربرد "دوماهی" باید این نکته را خاطر نشان کرد که :

 دوتایی ها عناصر ساخت جهان هستند و این تاویل در کنار فضای زلال است که

 بند فوق به مخاطب ارائه می دهد.

اما چه ارتباطی است بین "دوماهی" با "ماهی گریز" که در چند بند قبل با آن

مواجه شدیم؟

 

بهاره تقی پور : منظور از "ماهی گریز" و "دوماهی" یقین گم شده و یقین

پیدا شده است.

 

مهدی آخرتی : بله ، "آینه" نماد خود شاعر و "ماهی" نماد یقین است و

 "آمد شبی برهنه ام از در چو روح آب " اشاره به این دارد که یک نفر

 خود شاعر را به شاعر برمی گرداند.

 

فرید نورزاد :چرا در ادامه "گیسوی خزه بو" کمک می کند به زیبایی

 شاکله ی فضایی ، در واقع نقش تکمیل کننده دارد برای فردی که مثل

روح آب برهنه است و دو ماهی در سینه و آینه ای در دست دارد.

 

الهه فیاضی : "چون خزه به هم" می تواند به صعوبتی که در راه نیل به

 یقین وجود داشته، اشاره داشته باشد.

با تشکر

ممنون از فاطمه خمر در پیاده کردن این گزارش

 

 

  

    

برنامه معاصرخوانی کمی تغییر کرده، در این سری از جلسات معاصرخوانی، شعرخوانی و 

معرفی مکاتب را هم خواهیم داشت. همچنین نقد و تحلیلی شعر دوستان جلسه



شعر این هفته معاصرخوانی شعری از منوچهر آتشی:






اسب سفيد وحشي

برآخورايستاده گران ‎سر

انديشناک سينه مفلوک دشتهاست

اندوهناك قلعه خورشيد سوخته ‌ست

با سرغرورش امّا دل با دريغ ريش

عطر قصيل تازه نمي گيردش به خويش

اسب سفيد وحشي ـ سيلاب دره ‎ها

بسيار صخره ‎وار كه غلطيده بر نشيب

رم داده پر شكوه گوزنان

بسيار صخره ‎وار ، كه بگسسته از فراز

تازانده پر غرور پلنگان

اسب سفيد وحشي ، با نعل نقره‎گون

بس قصّه‎ها نوشته به طومار جاده‎ها

بس دختران ربوده زِ درگاه غرفه‎ها

خورشيد بارها به گذرگاه گرم خويش

از اوج قلّه بر كفل او غروب كرد

مهتاب بارها به سراشيب جلگه‎ ها

بر گردن ستبرش پيچيد شال زرد

كهسار بارها به سحرگاه پر نسيم

بيدار شد زِ هلهله سم او زِ خواب

اسب سفيد وحشي اينك گسسته يال

بر آخور ايستاده غضبناك

سم مي‎ زند به خاك

گنجشكهاي گرسنه از پيش پاي او

پرواز مي‎كنند

ياد عنان گسيختگيهاش

در قلعه‎هاي سوخته ره باز مي ‌كنند

اسب سفيد سركش

بر راكب نشسته گشوده است يال خشم

جوياي عزم گمشده اوست

مي ‎پرسدش زِ ولوله صحنه ‎هاي گرم

مي‌ سوزدش به طعنه خورشيدهاي شرم

با راكب شكسته ‎دل امّا نمانده هيچ

نه تركش و نه خفتان ، شمشير مرده است

خنجر شكسته در تن ديوار

عزم سترگ مرد بيابان فسرده است :

« اسب سفيد وحشي ! مشكن مرا چنين !

بر من مگير خنجر خونين چشم خويش

آتش مزن به ريشه خشم سياه من

بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خويش

گرگ غرور گرسنه من » ...

« اسب سفيد وحشي !

شمشير مرده است

خالي شده‌ست سنگر زينهاي آهنين 

هر مرد كاو فشارد دست مرا زِ مهر

مار فريب دارد پنهان در آستين » ...

« اسب سفيد وحشي !

در بيشه‎زار چشمم جوياي چيستي ؟

آنجا غبار نيست ، گلي رسته در سراب

آنجا پلنگ نيست ، زني خفته در سرشك

آنجا حصار نيست ، غمي بسته راه خواب » ...

« اسب سفيد وحشي !

سر با بخور گند هوسها بياكنم

نيرو نمانده تا كه فرو ريزمت به كوه

سينه نمانده تا كه خروشي به پا كنم »

« اسب سفيد وحشي !

خوش باش با قصيلِ ‎تر خويش »

« اسب سفيد وحشي امّا گسسته يال

انديشناك قلعه مهتاب سوخته‌ست 

گنجشكهاي گرسنه از گرد آخورش

پرواز كرده ‎اند 

ياد عنان گسيختگيهاش

در قلعه‎هاي سوخته ره باز كرده‎اند

جلسه معاصر خوانی

شعری از احمد شاملو

 

 

با حضور آقایان : مهدی آخرتی ٬ رحمانی ٬ طاهری ٬ راهدار

و خانم ها : فاطمه خمر ٬ نازنین آزاد ٬ ملیحه آخوندی و الهه فیاضی

 

 من درد بوده ام همه      

   من درد بوده ام      

گفتی پوست واره ای


                                                        استوار به دردی  

چونان طبل خالی و فریادگر  

{ درون مرا 

که خراشید 

  تام 

تام  از درد بینبارد ؟ }


و هر اندام ام از شکنجه ی فسفرینِ درد مشخص بود .

در تمامت بیداری خویش 

 هر نماد و نمود را     

 با احساس عمیق درد  

                                       دریافتم

عشق آمد و دردم از جان گریخت 

  خود در آن دم که به خواب می رفتم    

آغاز از پایان آغاز شد 


تقدیر من است یا سرنوشت توست

یا لعنتی ست جاودانه ؟

که این فروکش درد

خود انگیزه ی دردی دیگر بود

که هنگامی به آزادی عشق اعتراف می کردی

که جنازه ی محبوس را

از رندان می بردند

نگاه کن ای !

نگاه کن

      که چگونه

فریاد خشم من از نگاهم شعله می کشد

چنان که پنداری

                  تندیسی عظیم

باریه های پولادین خویش

نفس می کشد.

از کجا آمده ای

ای که می باید

                 اکنون ات را

                                  این چنین

به دردی تاریک کننده

                                    غرقه کنی!

از کجا آمده ای؟

 

وملال در من جمع می آید

و کینه ای دم افزون

به شمار حلقه های زنجیرم

چون آب ها راکدو تیره

که در ماند ابی


مهدی آخرتی : ما در شعر ٬ با دنیایی به نام زبان مواجهیم ٬ دنیایی با امکانات

نامحدود که در آن هر عملکردی امکان می پذیرد.

در شعر پیش رو ٬ شاعر اندیشه ای نو را به یاری واژگان کلاسیک عینیت

 می بخشد و از این رهگذر بهره می برداز زبان:

من درد بوده ام همه    

     من درد بوده ام 

     گفتی پوست واره ای

   استوار به دردی    چونان طبل خالی و فریادگر

   { درون مرا 

که خراشید 

  تام   تام   از درد بینبارد ؟ }

و هر اندام ام از شکنجه ی فسفرینِ درد مشخص بود .


فاطمه خمر : شاعر با دو عملکرد ٬ مفهوم درد وجودی را وسعت می بخشد :

۱) خود را درد می داند  ۲) کاربرد " همه " که علاوه بر گستردگی مفهومی

 این واژه ٬ آمدن آن در انتهای سطر ٬ شاخص تر می سازد.

 

مهدی آخرتی : در ادامه شاعر خود را به طبلی خالی و فریادگر تشبیه می کند

  و این بیانگر دروغین بودن  و خالی بودن فریاد اوست .

و در قسمت " تام   تام   از درد بیانبارد " صدای طبل به ذهن متبادر می شود .

 

فاطمه خمر : ضمن اینکه کلمه ی " تام " علاوه بر مفهومی که در این جا دارد

 به معنای تمام هم هست و این کامل بودن و تمام بودن درد را می رساند .

 

مهدی آخرتی : روایت شعر شبیه به روایت یک فیلم است و قسمتی که داخل

 گیومه قرار گرفته ٬ سوالاتی است که راوی از خود می پرسد .

 

الهه فیاضی : " در  پوست واره ای استوا به درد " رابطه ی خوبی بر مبنای

  تضاد شکل گرفته است : با وجود آسیب پذیری ٬ محکم بودن .

 

مهدی آخرتی : اما منظور از " شکنجه ی فسفرین درد "  چیست؟

چرا شاعر ٬  رنگ شکنجه را فسفری می بیند ؟

 

الهه فیاضی : شاعر با طرح واژه ی فسفرین ٬ قصد نمودار ساختن شدت

 و حدت شکنجه را دارد .

 

طاهری : می تواند اشاره ای باشد به خاطرات دوران شکنجه شاعر و

لامپ های اتاق شکنجه .

 

مهدی آخرتی : با توجه به اینکه یک سری از کلمات در شعر دلیلی ندارد

و شخصی هستند ٬ می توان گفت احساس شاعر این است که رنگ شکنجه

 فسفری است .

 

در تمامت بیداری خویش 

 هر نماد و نمود را     

 با احساس عمیق درد   دریافتم

عشق آمد و دردم از جان گریخت 

  خود در آن دم که به خواب می رفتم    

آغاز از پایان آغاز شد 

 

مهدی آخرتی: شاعردراینجا ازدو واژه ی" نماد" و " نمود "استفاده کرده است .

نماد نمایش است و نمود ارائه.

 

راهدار : چرا در این شعر واژه ی " درد " چندین بار تکرار شده است؟

 

الهه فیاضی : شاعر در ابتدای شعر می گوید " من درد بوده ام همه  "

 و این شعر بر محور این حرف می چرخد . او با تکرار واژه ی درد ٬

 مخاطب را در فضای اولیه نگاه می دارد .

 

مهدی آخرتی : بله و با نگاه از زاویه ی دیگر می توان گفت احمد شاملو

 معتقد بود که شاعر باید خود یک فرهنگ لغت باشد .

با توجه به این مطلب و پیشینه ی ادبی این شاعر ٬ تکرار واژه ی درد

 توجیه پذیر است.

اگر کمی بیشتر دقت کنیم در این اثر ٬ در می یابیم که شاعر این واژه را

در هر قسمت با یک زاویه ی دید متفاوت نشان می دهد : یک جا می گوید:

من مثل طبل تو خالی درد یا فریاد می زنم ٬ یکجا می گوید : من درد  را

تمامت بیداری خودم دریافتم زمانی تکرار معنا پیدا می کند که ما از یک

منظر به قضیه نگاه کنیم در حالی که در این شعر این اتفاق نمی افتد .

 

راهدار: نقش "تمامت" رادرقسمت " در تمامت بیداری خویش " چگونه توجیح میکنید ؟

 

مهدی آخرتی : شاعر با آوردن "  تمامت "  تمایز خواب وبیداری را نشان

می دهد همان گونه که می بینید شاملو از کلمات کلاسیک بهره می برد 

اما زبان او ٬زبانی نوین است.و این حاکی از نگرش و جهان بینی تازه ی اوست .

 

طاهری : در کنار نو بودن٬  زبان شاملوسنگین است که برگرفته از نگاه

حماسی وتراژیک اوست.

مهدی آخرتی :در قسمت "عشق امدو دردم از جان ریخت که خود در

 آن دم که به خواب می رفتم"

بار طنز وجود دارد. این که فقط در لحظه ی خواب درد را نمی فهمد.

"آغاز از پایان اغاز شدگ به همین مطلب اشاره دارد.

تقدیر من است

یا سرنوشت توست

یا لعنی جاودانه ؟

که این فروکش درد

خود انگیزه ی دردی دیگر بود

که هنگامی به آزادی عشق اعتراف میکردی

که جنازه ی محبوس را از رندان میبردند

نگاه کن ای !

نگاه کن

که چگونه

فریاد خشم من از نگاهم شعله می کشد

چنان که پنداری

تندیسی عظیم

باریه های پولادین خویش

نفس می کشد.

از کجا آمده ای

ای که می باید

اکنون ات را این چنین

به دردی تاریک کننده

غرقه کنی!

از کجا آمده ای؟

 

الهه فیاضی: بنظرم " لعنتی ست جاودانه " توضیحی اضافه است برای مفهوم درد

 

مهدی آخرتی: بله یکی از عمیق ترین مفاهیم  جنازه محبوس " است: کسی که 

حبس می کشد با وجود این که جانی هم در بدن ندارد وبه گفته ی شاعر اینجاست

که به آزادی  عشق اعتراف میشود.

ما در همه ی فضا های شعر انسجام را شاهدیم. آنجا که می گوید " فریاد خشم از 

نگاهم شعله میکشد/ چنان که پنداری تندیسی عظیم با ریه های پولادین خویش

نفس میکشد"

قرابتی ست میان کسی که فریاد خشم از نگاهش شعله می کشد با مجمسه ای 

که با ریه های پولادین نفس می کشد

این مطلب را نباید از خاطر برد که اندیشه در فرم شکل می گیرد. اندیشه ای 

که در فرم شکل نگیرد ازحیطه ی هنر خارج  می شود.

الهه فیاضی : نکته ی جالب توجه" درد تاریک کننده "است دردی که خودش

تاریک نیست اما تاریک میکند!

 

وملال در من جمع می آید

و کینه ای دم افزون

به شمار حلقه های زنجیرم

چون آب ها راکدو تیره

که در مانده ای

مهدی آخرتی : از درد ٬ کینه ای در شاعر شکل گرفته. کینه ای که دمادم

به شمار حلقه های زنجیرش افزوده می شود

 

ممنون از توجهتان

 

ممنونم از فاطمه خمر عزیزکه اگر زحمات او نبود این وبلاگ دیگر بروز نمیشد

 


                             تحلیل شعر شتاب کن ناصری از احمد شاملو



جلسه معاصر خوانی این هفته با حضور آقایان : مهدی آخرتی ، بهرام خزائی،

مرتضی شفائی ، سید علیرضا حسینی ، علی شوش ، آقای شجری، محمد گوهری ، حبیبی ،

مینائی ، قنبریار، محمود شهابی، رضا حاجی آبادی، کارآمد

 

و خانم ها : الهه فیاضی، فاطمه خمر، کرامه خجسته، نوشین ذاکری ، نیلوفر اقبال،

خورشید واجبی ، ملیحه آخوندی ، کوثر حجت، زهرایعقوبی

 

با آوازی یکدست

یکدست

دنباله­ ی چوبینِ بار

در قفایش

خطی سنگین و مرتعش

بر خاک می کشید

 

«- تاجِ خار بر سرش بگذارید!»

 

و آواز دراز دنباله­ی­ ِ بار

در هذیان دردش

یک دست

رشته یی آتشین

می رشت

 

«- شتاب کن ناصریف شتاب کن! »

از رحمی که در جانِ خویش یافت

سبک شد

و چونان قوئی مغرور

در زلالی خویش نگریست

 

«- تازیانه اش بزنید!»

 

رشته ی چرم باف

فرود آمد

و ریسمان ِ بی انتهای سرخ

در طولِ خویش

از گرهی بزرگ

برگذشت.

«- شتاب کن ناصری ، شتاب کن»

 

از صف ِ غوغای تماشاییان

العازر

گام زنان راه خود گرفت

دست ها

در پس پشت

به هم درافکنده

و جانش را از آزار گران دینی گزنده

آزاد یافت

 

«- مگر خود نمی خواست، ورنه می توانست!»

آسمان کوتاه

به سنگینی

بر آواز رو در خاموشی رحم

فرو افتاد

سوگ واران

به خاک پشته برشدند

و خورشید و ماه

به هم بر آمدند

 

مهدی آخرتی: شعر پیش رو به عنوان نمونه ای موفق از اشعار معاصر روایتی است

از حرکت عیسی به سمت جلجتا و به صلیب کشیده شدن او.

شاعر مخاطب را مستقیما وارد داستان نمی کند زیرا قصد یک سویه شدن تاویل را ندارد و

در جاهایی مخاطب را به عنوان تماشاچی و گاهی شخصیت اصلی داستان قرار می دهد .


با آوازی یکدست

یکدست

دنباله ­ی چوبینِ بار

در قفایش

خطی سنگین و مرتعش

بر خاک می کشید

 

«- تاجِ خار بر سرش بگذارید!»

 

و آواز دراز دنباله­ی­ ِ بار

در هذیان دردش

یک دست

رشته یی آتشین

می رشت

مهدی آخرتی: دکتر تقی پورنامداریان در کتاب سفر در مه، به ایجاز شعر اشاره می کند و این

که شاعر داستان وفضاهای پیش آمده را به خوبی بیان می کند.                                                                                                   

باید گفت سطر بندی و کلماتی که شاعر اختیار کرده بیان کننده موسیقی خوب اثر است که با

محتوا و حرکت عیسی به سمت جلجتا تناسب زیادی دارد. لرزان و مرتعش بودن موسیقی را

در ابتدای شعر کاملا می توان مشاهده کرد و انتخاب کلمات معادل برای فضاها به این قدرت

افزوده.

کرامه خجسته: این که شاعر درد را با هذیان آورده می تواند به این اشاره داشته باشد که

درد عیسی بی فرجام است

 

محمود شهابی: فضای آغازین شعر فضایی سورئال است . شاعر از صلیبی که به دوش

عیسی گذاشته اند، خطی که از کشیده شدن صلیب روی زمین شکل می گیرد و صدایی که

از این حرکت ایجاد می شود استفاده زیبایی کرده است. این تصاویر از نظر من بدان معناست

که صدای کشیده شدن صلیب به شکل هذیانی درآمده و آن هذیان است که با لحنی عامرانه به

میسح می گوید : شتاب کن !

مهدی آخرتی : بله با دو رویکرد می توان به این قضیه نگریست : 1- کسانی که عیسی را

می برند به او می گویند : شتاب کن !  2 – زنهار دهنده ای درون عیسی است که به او می

گوید: شتاب کن


الهه فیاضی : کلمه هذیان مرا بیشتر به سمت تاویل دوم سوق می دهد اما سوالی پیش می

آید که منظور شاعر از آواز یکدست صدای ناله است یا صدای کشیده شدن صلیب ؟

مهدی آخرتی: یکدست مربوط می شود به دنباله ی چوبین بار که بر زمین کشیده می شود و

آواز به معنای صداست؛ صدای صلیبی که بر خاکش کشیده می شود  مرتعش ولی یکدست و

هماهنگ است.                                                                                                                                                 ابتدای شعر که با حرکت فیزیکی به دوش کشیدن صلیب آغاز می شود به نوعی دیدگاه

 دوسویه ی انتقادی شاملو را بیان می کند : یعنی هم به عیسی انتقاد دارد و هم به

صلیب کشندگان عیسی.

فاطمه خمر : آواز می تواند با کلمه قو مرتبط باشد ؟

مهدی آخرتی : بله هر کلمه ای در شعر می تواند در ایجاد ساختار، مرتبط با کلمات قبل

باشد.                                                                                                   

فرق موسیقی با شعر در همین جاست، تبادرهای موسیقی تبادرهای مستقیم آوائی است اما در

شعر با کلمه سر و کار داریم و تبادرات دامنه وسیع تری پیدا می کنند. اما آثار چشمگیر آنجا

شکل می گیرد که این دو ، یعنی کلمه و موسیقی در هم تنیده شوند.

   نکته ی دیگر این که اولین چیزی که از دین مسیح در ذهن ما شکل می گیرد سرود هایی

است که مسیحیان در نیایش هایشان می خوانند و تکرار کلمه یکدست  می تواند اشاره ای

باشد به این موضوع  و کلمه آواز هم این تبادر را پررنگ تر می کند.

در ضمن بدیهی است که مرتعش بودن بار هم به وضعیت راه رفتن عیسی اشاره می کند که به

سختی و با مشقت راه می رفته.

سوال : چرا شاعر کلمه بار را به جای صلیب آورده است ؟

الهه فیاضی : می تواند اشاره ای داشته باشد به بار امانت به رسالتی که بر دوش مسیح است :


آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه فال به نام من دیوانه زدند

 

مهدی آخرتی : بله درست است، در واقع با دو برداشت می توان این قسمت را خواند :

این بار همان بار امانتی است که حافظ می گوید ، بار رسالتی که بر دوش عیسی است

شاعر برای صلیب کلمه بار را استفاده کرده تا ارزشی به صلیب نداده باشد و بگوید این

عیسی بود که با به صلیب کشیده شدنش این چوب بی ارزش را ارزشمند کرد وگرنه باری

بیش نبود .


الهه فیاضی : «تاج خار» به نظر من اشاره ایست به تاج خاری که در اصطلاحات مردم رنگ

ضرب المثل به خود گرفته . به عنوان نکته ای دیگر باید به کاربرد افعال اشاره کرد که به

نظر من افعال در این اثر کاربرد زیبایی دارند مثلا شاعر نمی گوید :

«تاج خاری بر سرش گذاشتند» بلکه می گوید:«تاج خاری بر سرش بگذارید» و این فعل

نشان می دهد

که تاج خار همچنان بر سر مسیح هست.


مهدی آخرتی : شاعر باید کلمه را بشناسد، چرا که کلمه بعد دارد. ما می توانیم با کلمات چنان

تصویری خلق کنیم که در هیچ تابلوی نقاشی وجود نداشته باشد.


الهه فیاضی : «خطی سنگین و مرتعش » نمونه ای از جزئی نگری های این شعر است.

ما وقتی خطی را می بینیم هیچ وقت به این توجه نمی کنیم که شاید شیئی سنگین یا سبک آن

را ایجاد کرده باشد اما شاعر در این اثر با اینگونه استفاده از جزئیات خط کشیده شده بر

زمین  سنگینی بار را به ذهن متبادر می کند علاوه بر آن این بار می تواند رابطه ای هم با

تاج خار دار داشته باشد.

مهدی آخرتی:  در بند اول شاعر در وقایع دستی نمی برد و به آن ها خیال پررنگی تزریق

نمی کند چرا که قرار نیست چنین اتفاقی بیافتد، بلکه قرار است وضعیتی رئال روایت شود

برای همین در این شعر با برجسته سازی عناصر روائی و برخی عناصر داستانی دیگر

 مواجه می شویم.

 

حسینی: کلمه قفا بیانگر این است که با گذر زمان هم آن تاریکی زدوده نخواهد شد

 

مهدی آخرتی: به سطر بندی ها هم دقت کنید. جدا کردن «یکدست» دوم از «یکدست» اول

تصادفی نیست، آمدن قفا به صورت مجرد تنها در یک مصرع تصادفی نیست. در شعر سپید

شاملو مانند شعر کلاسیک فرم مشخص وجو دارد، فرمی که به اثر او نظم می بخشد.     

 این سطر بندی ها نوعی موسیقی دیداری ایجاد می کندبه این معنا که شاعر با نوع سطربندی

مخاطب را وادار می کند شعر را طوری بخواند که او می خواهد و موسیقی شعر را با مخاطب

به اشتراک می گذارد.این مسئله بیانگر این است که برای شاملو موسیقی بیرونی به اندازه

موسیقی درونی اهمیت دارد، گاهی به خاطر همین تعهد ها انسان حس می کند با یک شعر

وزن دار نیمایی طرف است تا شعر سپید.


فاطمه خمر: به نظر من سطربندی ها و کلمات بند اول می تواند دال بر سنگینی بار و نفس

نفس زدن های مسیح باشد.


مهدی آخرتی:

حالا می خواهم سوالی از شما بپرسم می خواهم ببینم می توانید بگویید منظور از رشته ی

آتشین چیست ؟


الهه فیاضی: به نظر من صدای مسیح و صدای باردر فضای موجود شکل صدای تازیانه را

به خود می گیرد.

محمود شهابی: من فکر می کنم که رشته ی آتشین همان رشته ی چرمباف است که در ادامه

شعر بیان شده

 

مهدی آخرتی: شاعر در این قسمت ذهن مسیح را برای تازیانه  خوردن آماده می کند !

حرف خانم فیاضی به فضای شعر نزدیک تر است، در واقع صدایی که از کشیده شدن بار بر

زمین ایجاد می شود، ذهن مسیح را آماده تازیانه خوردن می کند علاوه بر این در صورت

فیزیکی اثر، رد بلندی که از کشیده شدن صلیب بر زمین ایجاد شده به تازیانه تشبیه شده

است.

 

محمد گوهری: آنچه از این بند به ذهن می آید این است که صدای ایجاد شده از کشیده شدن

صلیب، به صدای آتشین تازیانه ای تشبیه شده که آواز سر داده.

 

مهدی آخرتی: آنچه جالب در این موضوع است مخاطب حس می کند با صحنه ای

سینمایی مواجه است ؛ صحنه ای متشکل از کشیده شدن صلیب بر روی زمین، صدای آن

تبادر شلاق به ذهن مسیح، بلافاصله شلاق خوردن او وبرخورد بی رحمانه دژخیمان با

مسیح: شتاب کن ناصری شتاب کن !

روایت شما را در دو سوی دوربین قرار می دهد هم در جایگاه مسیح و هم در جایگاه

تماشاچی!

 

حسینی: «آواز دراز دنباله بار» ،«آواز دراز دنباله دار» را به ذهن متبادر می کند و این می

تواند مبین یک سیر تاریخی باشد مانند آتشی که برای نابود کردن ابراهیم درست کردند. این

مسئله در ذهن عیسی مرور می شود که از ازل برای پاکان بوده و تا ابد خواهد بود.

 

از زخمی که در جان خویش یافت

سبک شد

و چونان قوئی مغرور

در زلالی خویشتن نگریست

 

تازیانه اش بزنید !

رشته چرمباف فرود آمد

 

علی شوش: هذیانی که پیش از این در ذهن عیسی بود با اولین برخورد شلاق تمام

می شود و«سبک شدن» اشاره ای به این موضوع است.


کرامه خجسته: زخمی که درون عیسی است فراتر از زخمی است که بر تن اوست. به همین

خاطر درد فیزیکی را فراموش می کند.


مهدی آخرتی:این وضعیت را به دو صورت می توان تاویل کرد:

تاویل فیزیکی: بر اثر ضربات زیاد جسم مسیح بی حس شده

تاویل ذهنی: عیسی از قبل برای تحمل درد آماده شده (با توجه به توضیحاتی که در بند قبل

دادم)


الهه فیاضی: به نظر من گزندی که عیسی متحمل می شود از پاکی وجود اوست و آسودگی

خیال او به این دلیل است که گناهی نکرده.


محمود شهابی: آنچه برای من مجسم می شوداین است که عیسی در این مکافات به جای همه ی

بشر ایستاده و به اصطلاح گناه پدر را پسر جبران می کند.

 

مهدی آخرتی : وقتی انسان به چیزی عقیده دارد تحمل درد در راه رسیدن به آن عقیده برایش

آسان می شود،اشاره می کنم به موزیسین انقلابی شیلیایی «ویکتور خارا»، او در ورزشگاه

شیلی با دستانی که توسط سران شیلی قطع شده بود گروهش را رهبری کرد و سرودی اجرا

کردند. ذهن این آدم چنان پرورش یافته بود که در راه آرمانش درد را فراموش کرده بود.

 

الهه فیاضی:«قوئی  مغرور» هم به آسودگی خیال مسیح اشاره دارد.

 

مهدی آخرتی : اما حالا می رسیم به این سوال :«ریسمان بی انتهای سرخ» چیست ؟

پاسخ این است که این ترکیب اشاره دارد به حرکت رفت و برگشتی شلاق و گذر کردنش از

گره ای که در انتها دارد است. و با خط سنگین و مرتعش آغاز شعر این همانی می کند و بعد،

از فعل «برگذشت» استفاده می کند که می تواند به نوعی گذشتن عیسی از جانش را به ذهن

برساند.


الهه فیاضی: و این که شارع فعل پیشوندی «برگذشت» را استفاده می کند و از فعل

«گذشت» استفاده نمی کند به نوعی عمل گذشتن را برجسته تر می کند.

 

از صف غوغای تماشائیان

العازر

گام زنان را ه خود را گرفت

دست ها در پشت

به هم در افکنده

و جانش را از آزار گران دینی گزنده

آزاد یافت

 

الهه فیاضی: «تماشائیان» این مفهوم را بیان می کند: مردمی که در حال تماشای عیسی

هستند خودشان «تماشایی» تر هستند. درابتدا این به نظر می رسد که شاعر فقط یک بازی

ساده زبانی در فرم کرده اما با کمی دقت می توان مشاهده کرد که همین بازی زبانی در مفهوم

تغییر شایانی ایجاد کرده.


مهدی آخرتی: بله کلمه تماشایی مفهوم را گسترده ترمی کند و مبین این است که هم عیسی به

آن ها نگاه می کند و هم مخاطب(مخاطب را هم در جایگاه عیسی و هم تماشاچیان قرار

داده)      

 از میان این تماشاگران «العازر» مهم تر از همه است. کسی که بزرگترین معجزه ها را از

مسیح دیده است ،همان مرده ای که بر اثر اعجاز او زنده شد و اکنون به تماشای رهاننده ی

خویش ایستاده است.                                                                                                                     

دیگر نکته این که: بر اساس کتاب هایی که در مورد «زبان بدن» صحبت کرده اند،«دست ها

در پس پشت به هم در افکنده» معرف دو دسته از انسان هاست : انسان های مغرور و انسان

های فاقد اعتماد به نفس                                                                                                                       اما یک نکته دیگر: ایا به این اندیشیده اید که چرا شاعر می گوید «راه خود گرفت» و

نمی گوید«راه خود را گرفت» ؟                                                                          

پاسخ این است که «راه خود را گرفتن» به معنای حرکت فیزیکی است و «راه خود گرفتن»

بیشتر بیانگر راه ذهنی است، یعنی العازر مکتبی و نگرشی که داشت را ادامه داد.

 

محمود شهابی: به عقیده ی من جمله «مگر خود نمی خواست، ورنه می توانست» ندای

درونی عیسی است و نشانگر نوعی انفعال است کنش از عیسی است و تماشائیان فقط

واکنش دارند.

 

فاطمه خمر:من این جمله را نوعی فرار از حقیقت می دانم این جمله حرفی است که العازر

با خودش زمزمه می کند؛همان چیزی که برای ما در دنیای شخصی اتفاق می افتد وقتی در

پیشامدی که برای دیگران حادث شده خود را مقصر می دانیم با گفتن جمله ای سعی می کنیم

خود را تبرئه کنیم .


مهدی آخرتی: این جمله را هم از زبان العازر و هم عیسی می توان تفسیر کرد به علاوه در

آن دیدگاه انتقادی  شاملو نسبت به عیسی نیز مشهود است.

 

آسمان کوتاه

به سنگینی

بر آواز رو در خاموشیِ  رحم

فرو افتاد

سوگوران به خاک پشته بر شدند

و خورشید و ماه

به هم برآمدند

 

بهرام خزائی: اسمان کوتاه شاید به شب شدن و دیده نشدن آسمان اشاره دارد.

زهرا یعقوبی: توضیحات این بند می تواند نمادی از قیامت باشد.

مینایی: به نظر من «خورشید و ماه به هم برآمدند» بیانگر آخرین لحظات غروب خورشید

است.

 

خجسته: شاید هم اشاره ای باشد به سوگواران عیسی


مهدی آخرتی: می تواند به نوعی اشاره ای به یکسان شدن خوبی و زشتی داشته باشد


محمد گوهری: آن چه جالب توجه است این است که پیش از آن نشانی از هواداران عیسی

نبود اما در انتها سوگواران ظاهر می شوند و این بدان معناست که وقتی کسی می میرد برای

دیگران مهم می شود


مهدی آخرتی: بله، یک سرخپوست خوب سرخپست مرده است !

به عنوان جمع بندی بحث باید عنوان کنم آنچه در نگاه اول به چشم می آید روایتی عادیست با

فضا سازی های مقتضی اما با کنکاش در متن به قسمت های درخشانی که اشاره کردیم

مواجه می شویم

و این نشان می دهد شاملو پتانسیل کلمات را خوب می شناسد .ویک شاعر زمانی می تواند

موفق باشد که به این مهم دقت نظر واشراف داشته باشد

 

تشکر از خانم خمر بابت پیاده کردن مطلب

 

                                                              موفق باشید:

                                                                         الهه فیاضی

 



جلسه معاصر خوانی این هفته با حضور آقایان : مهدی آخرتی ، بهرام خزائی،

مرتضی شفائی ، سید علیرضا حسینی ، علی شوش ، آقای شجری، محمد گوهری ، حبیبی ،

مینائی ، قنبریار، محمود شهابی، رضا حاجی آبادی، کارآمد

 

و خانم ها : الهه فیاضی، فاطمه خمر، کرامه خجسته، نوشین ذاکری ، نیلوفر اقبال،

خورشید واجبی ، ملیحه آخوندی ، کوثر حجت، زهرایعقوبی

 

با آوازی یکدست

یکدست

دنباله­ ی چوبینِ بار

در قفایش

خطی سنگین و مرتعش

بر خاک می کشید

 

«- تاجِ خار بر سرش بگذارید!»

 

و آواز دراز دنباله­ی­ ِ بار

در هذیان دردش

یک دست

رشته یی آتشین

می رشت

 

«- شتاب کن ناصریف شتاب کن! »

از رحمی که در جانِ خویش یافت

سبک شد

و چونان قوئی مغرور

در زلالی خویش نگریست

 

«- تازیانه اش بزنید!»

 

رشته ی چرم باف

فرود آمد

و ریسمان ِ بی انتهای سرخ

در طولِ خویش

از گرهی بزرگ

برگذشت.

«- شتاب کن ناصری ، شتاب کن»

 

از صف ِ غوغای تماشاییان

العارز

گام زنان راه خود گرفت

دست ها

در پس پشت

به هم درافکنده

و جانش را از آزار گران دینی گزنده

آزاد یافت

 

«- مگر خود نمی خواست، ورنه می توانست!»

آسمان کوتاه

به سنگینی

بر آواز رو در خاموشی رحم

فرو افتاد

سوگ واران

به خاک پشته برشدند

و خورشید و ماه

به هم بر آمدند

 

مهدی آخرتی: شعر پیش رو به عنوان نمونه ای موفق از اشعار معاصر روایتی است

از حرکت عیسی به سمت جلجتا و به صلیب کشیده شدن او.

شاعر مخاطب را مستقیما وارد داستان نمی کند زیرا قصد یکسویه شدن تاویل را ندارد و

در جاهایی مخاطب را به عنوان تماشاچی و گاهی شخصیت اصل داستان قرار می دهد .


با آوازی یکدست

یکدست

دنباله ­ی چوبینِ بار

در قفایش

خطی سنگین و مرتعش

بر خاک می کشید

 

«- تاجِ خار بر سرش بگذارید!»

 

و آواز دراز دنباله­ی­ ِ بار

در هذیان دردش

یک دست

رشته یی آتشین

می رشت

مهدی آخرتی: دکتر تقی پورنامداریان در کتاب سفر در مه، به ایجاز شعر اشاره می کند و این

که شاعر داستان وفضاهای پیش آمده را به خوبی بیان می کند.                                                                                                   

باید گفت سطر بندی و کلماتی که شاعر اختیار کرده بیان کننده موسیقی خوب اثر است که با

محتوا و حرکت عیسی به سمت جلجتا تناسب زیادی دارد. لرزان و مرتعش بودن موسیقی را

در ابتدای شعر کاملا می توان مشاهده کرد و انتخاب کلمات معادل برای فضاها به این قدرت

افزوده.

کرامه خجسته: این که شاعر درد را با هذیان آورده می تواند به این اشاره داشته باشد که

درد عیسی بی فرجام است

 

محمود شهابی: فضای اغازین شعر فضایی سورئال است . شاعر از صلیبی که به دوش

عیسی گذاشته اند، خطی که از کشیده شدن صلیب روی زمین شکل می گیردف و صدایی که

از این حرکت ایجاد می شود استفاده زیبایی کرده است. این تصاویر از نظر من بدان معناست

که صدای کشیده شدن صلیب به شکل هذیانی درآمده و آن هذیان است که با لحنی آمرانه به

میسح می گوید : شتاب کن !

مهدی آخرتی : بله با دو رویکرد می توان به این قضیه نگریست : 1- کسانی که عیسی را

می برند به او می گویند : شتاب کن !  2 – زنهار دهنده ای درون عیسی است که به او می

گوید: شتاب کن


الهه فیاضی : کلمه هیان مرا بیشتر به سمت تاویل دوم سوق می دهدف اما سوالی پیش می

آید که منظور شاعر از آواز یکدست صدای ناله است یا صدای کشیده شدن صلیب ؟

مهدی آخرتی: یکدست مربوط می شود به دنباله ی چوبین بار که بر زمین کشیده می شود و

آواز به معنای صداست؛ صای صلیبی که بر خاکش کشیده می شود  مرتعش ولی یکدست و

هماهنگ است.                                                                                                                                                 ابتدای شعر که با حرکت فیزیکی بهدوش کشیدن صلیب آغاز می شودف به نوعی دیدگاه

انتقادی دوسویه ی انتقادی شاملو را بیان می کند : یعنی هم به عیسی انتقاد دارد و هم به

صلیب کشندگان عیسی.

فاطمه خمر : آواز می تواند با کلمه قو مرتبط باشد ؟

مهدی آخرتی : لبه هر کلمه ای در شعر می تواند در ایجاد ساختار، مرتبط با کلمات قبل

باشد.                                                                                                   

فرق موسیقی با شعر در همین جاست، تبادرهای موسیقی تبادرهای ستقیم اوائی است اما در

شعر  با کلمه سر و کار داریم و تبادرات دامنه وسیع تری پیدا می کنند. اما آثار چشمگیر آنجا

شکل می گیرد که این دو ، یعنی کلمه و موسیقی در هم تنیده شوند.

                                                                                                         نکته ی دیگر این که اولین چیزی که از دیم مسیح در ذهن ما شکل می گیردف سرود هایی

است که مسیحیان در نیایش هایشان می خوانند و تکرار کلمه یکدست  می تواند اشاره ای

باشد به این موضوع  و کلمه آواز هم این تبادر را پررنگ تر می کند.

در ضمن بدیهی است که مرتعش بودن بار هم به وضعیت راه رفتن عیسی اشاره می کند که به

سختی و با مشقت راه می رفته.

سئوال : چرا شاعر کلمه بار را به جای صلیب آورده است ؟

الهه فیاضی : می تواند اشاره ای داشته باشد به بار امانت :


آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه فال به نام من دیوانه زدند

 

مهدی آخرتی : بله درست است، در واقع با دو برداشت می تاون این قسمت را خواند :

این بار همان بار امانتی است که حافظ می گوید ، بار رسالتی که بر دوش عیسی است

شاعر برای صلیب کلمه بار را استفاده کرده تا ارزشی به صلیب نداده باشد و بگوید این

عیسی بود که با به صلیب کشیده شدنش این چوب بی ارزش را ارزشمند کرد وگرنه باری

بیش نبود .


الهه فیاضی : «تاج خار» به نظر من اشاره ایست به تاج خاری که در اصطلاحات مردم رنگ

ضرب المثل به خود گرفته . به غعنوان نکته ای دیگر باید به کاربرد افعال اشاره کرد که به

نظرر من افعال در این اثر کاربرد زیبایی دارندف مثلا شاعر نمی گوید :

«تاج خاری بر سرش گذاشتند» بلکه می گوید:«تاج خاری بر سرش بگذارید» و این فعل

نشان می دهد

که تاج خار همچنان بر سر مسیح هست.


مهدی آخرتی : شاعر باید کلمه را بشناسد، چرا که کلمه بعد دارد. ما می توانیم با کلمات چنان

تصویری خلق کنیم که در هیچ تابلوی نقاشی وجود نداشته باشد.


الهه فیاضی : «خطی سنگین و مرتعش » نمونه دای از جزئی نگری های این شعر است.

ما وقتی خطی را می بینیم هیچ وقت به این توجه نمی کنیم کهش اید شیئی سمگین یا سبک آن

را ایجاد کرده باشد اما شاعر در این اثر با اینگونه استفاده از جزئیات خط کشیده شده بر

زمین  سنگینی بار را به ذهن متبادر می کند علاوه بر آن این بار می تواند رابطه ای هم با

تاج خار دار داشته باشد.

مهدی آخرتی:  در بند اول شاعر در وقایع دستی نمی برد و به ان ها خیال پررنگی تزریق

نمی کند چرا که قرار نیست چنین اتفاقی بیافتد، بلکه قرار است وضعیتی رئال روایت شود

برای همین در این شعر با برجسته سازی عناصر روائیو برخی عناصر داستانی دیگر مواجه

می شویم.

 

حسینی: کلمه قفا بیانگر این است که با گذر زمان هم آن تاریکی زدوده نخواهد شد

 

مهدی آخرتی: به سطر بندی ها هم دقت کنید. جدا کردن «یکدست» دوم از «یکدست» اول

تصادفی نیست، آمدن قفا به صورت مجرد تنها در یک مصرع تصادفی نیست. در شعر سپید

شاملو مانند شعر کلاسیکیک فرم مشخص وجو دارد، فرمی که به اثر او نظم می

بخشد.                                                                                                   این سطر بندی ها نوعی موسیقی دیداری ایجاد می کندبه این معنا که شاعر با نوع سطربندی

مخاطب را وادار می کند شعر را طوری بخواند که او می خواهد و موسیقی شعر را با مخاطب

به اشتراک می گذارد.این مسئمله بیانگر این است که برای شاملو موسیقی بیرونی به اندازه

موسیقی درونی اهمیت دارد، گاهی به خاطر همین تعهد ها انسان حس می کند با یک شعر

وزن دار نیمایی طرف است تا شعر سپید.


فاطمه خمر: به نظر من سطربندی ها و کلمات بند اول می تواند دال بر سنگینی بار و نفس

نفس زدن های مسیح باشد.


مهدی آخرتی:

حالا می خواهم سوالی از شما بپرسم می خواهم ببینم می توانید بگویید منظور از رشته ی

آتشین چیست ؟


الهه فیاضی: به نظر من صذای مسیح و صدای باردر فضای موجود شکل ئصدای تازیانه را

به خود می گیرد.

محمود شهابی: من فکر می کنم که رشته ی آتشین همان ذرشته ی چرمباف است که در ادامه

شعر بیان شده

 

مهدی آخرتی: شاعر در این قسمت ذهن مسیح را برای تازیانه  خوردن آماده می کند !

حرف خانم فیاضی به فضای شعر نزدیک تر ایت، در واقع صدایی که از کشیده شدن بار بر

زمین ایجاد می شود، ذهن مسیح را آماده تازیانه خوردن می کندف علاوه بر این در صورت

فیزیکی اثر، رد بلندی که از کشیده شدن صلیب بر زمین ایجاد شده به تازیانه تشبیه شده

است.

 

محمد گوهری: آنچه از این بند به ذهن می اید این است که صدای ایجاد شده از کشیده شدن

صلیب، به صدای آتشین تازیانه ای تشبیه شده که اواز سر داده.

 

مهدی آخرتی: آنچه جالب است این موضوع استف مخاطب حس می کند با صحنه ای

سینمایی مواجه است ؛ صحنه ای متشکل از کشیده شدن صلیب بر روی زمین، صای آنف

تبادر شلاق به ذهن مسیح، بلافاصله شلاق خوردن او وبرخورد بی رحمانه دژخیمان با

مسیح: شتاب کن ناصری شتاب کن !

روایت شما را در دو سوی دوربین قرار می دهدف هم در جایگاه مسیح و هم در جایگاه

تماشاچی!

 

حسینی: «آواز دراز دنباله بار» ،«آواز دراز دنباله دار» را به ذهن متبادر می کند و این می

تواند مبین یک سیر تاریخی باشد مانند آتشی که برای نابود کردن ابراهیم درست کردند. این

مسئله در ذهن عیسی مرور می شود که از ازل برای پاکان بوده و تا ابد خواهد بود.

 

از زخمی که در جان خویش یافت

سبک شد

و چونان قوئی مغرور

در زلالی خویشتن نگریست

 

تازیانه اش بزنید !

رشته چرمباف فرود آمد

 

علی شوش: هذیانی که پیش از این در ذهن عیسی بودف با اولین برخورد شلاق تمام

می شود و«سبک شدن» اشاره ای به این موضوع است.


کرامه خجسته: زخمی که درون عیسی است فراتر از زخمی است که بر تن اوست. به همین

خاطر درد فیزیکی را فراموش می کند.


مهدی آخرتی:این وضعیت را به دو صورت می توان تاویل کرد:

تاویل فیزیکی: بر اثر ضربات زیاد جسم مسیح بی حس شده

تاویل ذهنی: عیسی از قبل برای تحمل درد آماده شده (با توجه به توضیحاتی که در بند قبل

دادم)


الهه فیاضی: به نظر من گزندی کهئ عیسی متحمل می شود از پاکی وجود اوست و آسودگی

خیال او به این دلیل است که گناهی نکرده.


محمود شهابی: آنچه برای من مجسم می شوداین است که عیی در این مکافات به جای همه ی

بشر ایستاده و به اصطلاح گناه پدر را پسر جبران می کند.

 

مهدی آخرتی : وقتی انسان ه چیزی عقیده دارد تحمل درد در راه رسیدن به آن عقیده برایش

آسان می شود،اشاره می کنم به موزیسین انقلابی شیلیایی «ویکتور خارا»، او در ورزشگاه

شیلی با دستانی که توسط سران شیلی قطع شده بود گروهش را رهبری کرد و سرودی اجرا

کردند. ذهن این آدم چنان پرورش یافته بود که در راه آرمانش در د رد را فراموش کرده بود.

 

الهه فیاضی:«قوئی  مغرور» هم به آسودگی خیال مسیح اشاره دارد.

 

مهدی آخرتی : اما حالا می رسیم به این سوال :«ریسمان بی انتهای سرخ» چیست ؟

پاسخ این است که این ترکیب اشاره دارد به حرکت رفت و برگشتی شلاق و گذر کردنش از

گره ای که در انتها دارد است. و با خط سنگین و مرتعش آغاز شعر این همانی می کند و بعد،

از فعل «برگذشت» استفاده می کند که می تواند به نوعی گذشتن عیسی از جانش را به ذهن

برساند.


الهه فیاضی: و این که شارع فعل پیشوندی «برگذشت» را استفاده می کند و از فعل

«گذشت» استفاده نمی کند به نوعی عمل گذشتن را برجسته تر می کند.

 

از صف غوغای تماشائیان

العارز

گام زنان را ه خود را گرفت

دست ها در پگست پشت

به هم در افکنده

و جانش را از آزار گران دینی گزنده

آزاد یافت

 

الهه فیاضی: «تماشائیان» این مفهوم را بیان می کند: مردمی که در حال تماشای عیسی

هستند خودشان «تماشایی» تر هستند. د رابتدا این به نظر می رسد که شاعر فقط یک بازی

ساده زبانی در فرم کرده اما با کمی دقت می توان مشاهده کرد که همین بازی زبانی در مفهوم

تغییر شایانی ایجاد کرده.


مهدی آخرتی: بله کلمه تماشایی مفهوم را گسترده ترمی کند و مبین این است که هم عیسی به

آن ها نگاه می کند و هم مخاطب(مخاطب را هم در جایگاه عیسی و هم تماشاچیان قرار

داده)                                                                                                      از میان این تماشاگران «العارز» مهم تر از همه است. کسی که بزرگترین معجزه ها را از

مسیح دیده است ،همان مرده ای که بر اثر اعجاز او زنده شد و اکنون به تماشای رهاننده ی

خویش ایستاده است.                                                                                                                     

دیگر نکته این که: بر اساس کتاب هایی که در مورد «زبان بدن» صحبت کرده اند،«دست ها

در پس پشت به هم در افکنده» معرف دو دسته از انسان هاست : انسان های مغرور و انسان

های فاقد اعتماد به نفس                                                                                                                       اما یک نکته دیگر: ایا به این اندیشیده اید که چرا شاعر می گوید «راه خود گرفت» و

نمی گوید«راه خود را گرفت» ؟                                                                          

پاسخ این است که «راه خود را گرفتن» به معنای حرکت فیزیکی است و «راه خود گرفتن»

بیشتر بیانگر راه ذهنی است، یعنی العارز مکتبی و نگرشی که داشت را ادامه داد.

 

محمود شهابی: به عقیده ی من جمله «مگر خود نمی خواست، ورنه می توانست» ندای

درونی عیسی است و نشانگر نوعی انفعال استف کنش از عیسی است و تماشائیان فقط

واکنش دارند.

 

فاطمه خمر:من این جمله را نوعی فرار از حقیقت می دانمف این جمله حرفی است که اعارز

با خودش زمزمه می کند؛همان چیزی که برای ما در دنیای شخصی اتفاق می افتدف وقتی در

پیشامدی که برای دیگران حادث شده خود را مقصر می دانیمبا گفتن جمله ای سعی می کنیم

خود را تبرئه کنیم .


مهدی آخرتی: این جممله را هم از زبان العازر و هم عیسی می توان تفسیر کرد به علاوه در

آن دیدگاه انتقادی  شاملو نسبت به عیسی نیز مشهود است.

 

آسمان کوتاه

به سنگینی

بر آواز رو در خاموشیِ  رحم

فرو افتاد

سوگوران به خاک پشته بر شدند

و خورشید و ماه

به هم برآمدند

 

بهرام خزائی: اسمان کوتاه شاید به شب شدن و دیده نشدن آسمان اشاره دارد.

زهرا یعقوبی: توضیحات این بند می تواند نمادی از قیامت باشد.

مینایی: به نظر من «خورشید و ماه به هم برآمدند» بیانگر آخرین لحظات غروب خورشید

است.

 

خجسته: شاید ههم اشاره ای باشد به سوگواران عیسی


مهدی آخرتی: می تواند به نوعی اشاره ای به یکسان شدن خوبی و زشتی داشته باشد


محمد گوهری: آن چه جالب توجه است اسن استکه پپیش از آن نشانی از هواداران عیسی

نبود اما در انتها سوگواران ظاهر می شوند و این بدان معناست که وقتی کسی می میرد برای

دیگران مهم می شود


مهدی آخرتی: بله، یک سرخپوست خوب سرخپست مرده است !

به عنوان جمع بندی بحث باید عنوان کنم آنچه در نگاه اول به چشم می آید روایتی عادیست با

فنضا سازی های مقتضی اما با کنکاش در متن به قسمت های درخشانی که اشاره کردیم

مواجه می وشیم

و این نشان می دهد شاملو پتانسیل کلمات را خوب می شناسد .

 

تشکر از خانم خمر بابت پیاده کردن مطلب

 

                                                              موفق باشید:

                                                                         الهه فیاضی

 

 

 

 

 

نشست معاصر خوانی

<نصرت رحمانی>

 

با حضور آقایان : مهدی آخرتی ٬  محمود شهابی ٬بهرام خزایی ٬ علی حاج یاری ٬ علی رضا حسینی

امیر حسین ضیائیان مفید٬ مرتضی شفاعی ٬ محمد گوهری ٬ مجتبی حبیبی ٬ مجتبی اسحاق ٬

 شایان قهرمانی ٬ محمد مهدی قنبری مبارکه.

 

 خانم ها :فاطمه خمر ٬ منیژه رضوان ٬ نگار عمرانی ٬ ملیحه آخوندی ٬ مهسا پهلوان ٬ الهه فیاضی.

 

 

خورشید نور بر دل خاموش کو چه ریخت

مرغ نگاه من به سوی خانه اش پرید

قالی کهنه را زن همسایه میتکاند

گرد و غبار در دهن کوچه می دوید

 

در بازگشت و چند طبق کشدر آمدند

برسر نهاده آیینه و فرش و شمعدان

آهنگ دلنشین کمانچه بلند شد

زن ها بزک نموده و شاد و ترانه خوان

 

اسپند سوخت وخنچه نهان شد به پیچ کوی

در جوی خشک یک سگ ولگرد مرده بود

سوراندم انچه نامه از او داشتم به خشم

زیرا که عشق پاک من از یاد برده بود

 

تنگِ غروب بود و لبِ هره آفتاب

تن را به روی تیغه ی دیوار می کشید

خورشید بند روز زپا باز کرده بود

خود را به سرزمین شب تار میکشید

 

دیدم "ملیحه"" کوچِ" مرا روی سینه داشت

برسر کشیده روسریِ توریِ سفید

چشمی به چشم ماند نگاهی تمام گشت

اشکی به جوشش آمد و دیگر مرا ندید.

 

مهدی آخرتی: قالب چهار پاره قالبی ست مربوط به دوران شعر معاصر ایران ٬این نوع شعر با

 پیشگامانی چون فریدون توللی و حمیدی شیرازی ٬ شعر فارسی را به پیکره مندی نزدیک نمود.

چها رپاره ای که در این جلسه پیش رو داریم ٬ علاوه بر بهره مندی از روایت قوی ٬ تشکیل شده

 از شکست فضایی و عملکردهای شگرف زیر ساختی که به آن شأن و امتیاز می بخشد.

 

 شعر را بند بند مورد تحلیل قرار میدهیم تا نظرات دوستان را بدانیم:

 

خورشید نور بردل  خاموش کوچه ریخت

مرغ نگاه من به سوی خانه اش پرید

قالی کهنه را زن همسایه می تکاند

گردو غبار در دهن کوچه می دوید

 

 مهدی آخرتی :در ابتدا باید خاطر نشان کنم که این شعر بیشتر از این که تصویرگرا باشد فضاگراست

 بیشتر تصاویری که در این شعر وجود دارد شکفته و بدیع نیست ومن این مسئله را با طرح دوتعریف

از تصویر و فضا برایتان توجیه می کنم:

درتعریف عامیانه فضا مانند دکور چینی یک ساختمان است وتصویر نقاشی آن است

در تعریف علمی :فضا ٬ توصیفی ست که در راستای ساختار کلی تصویر یک شعر  قرار میگرد. در واقع

فضا تصویر است ٬اما تصویری نیست که به معنای مستقل  کار برد داشته باشد بلکه باید حتمن درون

یک ساختار باشد.

به عنوان نمونه :

قالی کهنه را زن همسایه می تکاند/گردو غبار در دهن کوچه می دوید/به تنهایی معنای واحدی ندارد

وتنها صحنه ی تکاندن قالی توسط یک زن است . اما وقتی آنرادر یک ساختار قرارمیدهیم خواهیم دید

که زبان دو وجهی میشود. از یک وجه دور کردن غم را می بینیم واز طرفی دیگر گردو غباری که

فضای کوچه را در برمیگیرد.

 

الهه فیاضی : شعر با بی خبری و شروع هر روزه عاشق شروع می شود روشن و نگاهی که هر صبح

با بیدار شدن چشم به معشوقه میدوزد اما با اتفاقی که افتاده تصاویر  ودکور فوق العا ده ای که شاعر

 چیده روبه زوال و سیاهی و غروب می رود. کلمات و موسیقی هم درراستای همین غایت

رفتارمی کنند.

 

بهرام خزایی : نیما در شعرش ٬ فعل شکستن را برای مفهوم خواب به کار می برد و می گوید:خواب

درچشم ترم می شکند. ونصرت هم شاعری ست که به کرات ازاین اتفاق ها وافاعیل استفاده می کند.

به عنوان مثال دراین مصراع:خورشید نور بردل خاموش کوچه ریخت. ریختن اینجا قابل توجه است.

 

الهه فیاضی: و نکته ای که اینجا برای من عجیب است "مرغ نگاه من" اصلا بکر نیست و به دوراز

 هنر نمایی شاعر است.

مهدی آخرتی : بله و این طبیعت حس مخاطب امروز است. این قضاوت باز میگردد به فاصله ی

زمانی که بین مخاطب امروز وشاعر آن روزگار است.

علی رغم اینکه  مصرع حاضر ٬ ضعیف تر ازسایر مصرع ها بنظر می رسد اما از جنبه ی آغازگر

یک روایت بودن ٬ می توان آن را به خوبی پذیرفت.

 الهه فیاضی : بله وبا توضیح شماشعر را که با همین شروع ادامه می دهیم در پایان بیشتر بودن

 ارتباط ها را در کلمات و تصاویر ایجاد شده توسط شاعررا به خوبی در می یابیم." مرغ نگاه من

به سوی خانه اش پرید "٬  مفهوم تاریکِ " پریدن مرغ از قفس "را هم به ذهن متبادر میکند.

 

مهدی آخرتی: با اغماض به یکی دو مصرع می توان به راحتی دو وجهی بودن مفاهیم را دریافت

وجه غمگین و وجه شاد. به عنوان مثال :

وقتی شاعر از کلمه دهن استفده می کند ٬ آیا اندیشیده اید که چرا؟ پاسخ این است که شاعر این عمل

را به عمد انجام داده  چون می داند که وقتی گرد و غبار در دهن موجودی برود خوشایند نیست. حال

این گرد و غبار می خواهد از تکاندن خانه برای عید برای عروسی یا عزا باشد. وتلخ شدن کام را

هم که به خوبی  می رساند.

از این رو ست که همواره تا کیید می کنم بر روی واژه ها تعمق کنیم و نسبت به هر واژه ای حساس

و نکته سنج باشیم.

به تر کیب (قالی کهنه) توجه کنید که چه تضادی بین کهنگی و نو بودن وجود دارد واین شاعر است

که مقتدرانه بر وزن تسلط دارد نه وزن بر شاعر.

در بیت دوم این بند ٬ بیشتر فضا حاکم است تا تصویر. در واقع این بیت دکوری ست برای ورود به

مصرع ( در بازگشت و چند طبق کش در آمدند). مقدمه ای برای فضای عروسی در ادامه شعر.

 

در بازگشت و چند طبق کش در آمدند

بر سر نهاده آیینه و فرش و شمعدان

آهنگ دلنشین کمانچه بلند شد

زن ها بزک نموده و شاد و ترانه خوان

 

مهدی آخرتی : بنظر شما " در بازگشت" به چه معنایی بکار رفته است ؟

الهه فیاضی : می تواند به این اشاره کند که در مدام بازو بسته میشود و طبق کش ها و میهمانهاو..

علی رضا حسینی :دربازگشت  تغییر زاویه ی دوربین است و تمرکز آن روی فضای عروسی.

 

مهدی آخرتی : بله اما معنای اولیه ی آن " باز شدن در"است و در کنار آن معانی پوشیده ای هم

 وجود دارند. مانند آنچه دوستان به آن اشاره کردند واز نظر من می تواند اشاره ای باشد به حالت

فیزیکی در ٬ و بازگشت آن به وضعیت اولیه اش.

در انتهای بند با مصرع " زن ها بزک نموده و شاد و ترانه خوان " مواجه می شویم٬ مصراعی که

عقیم بنظر می رسد و شاعر آنرا باز ننموده. درست است که تصاویر وتعابیر زیادی در راستای فضای

 شعر به ذهنمان می آید اما بارها گفته ایم که تصاویر را باید شاعر با کلماتی که در اختیارمان می گذارد

برداشت کنیم نه آنچه ذهن تصویر ساز ومخیل ما میسازد.

والبته این عمل به عمد صورت گرفته چون شاعر به زیرکی می خواهد از اینجا به بعد فضاراعوض کند

و دوربین را رو تصویر دیگری زوم کند.

ودر حقیقت اینجاست که اتفا ق های زیر ساختی صورت میگرد.

مجتبی اسحاق : والبته این مصرع به گونه ای از هوش رفتن یا مبهوت بودن را به ذهن من آورد.

 

اسپند سوخت خنچه نهان شد به پیچ کوی

در جوی خشک یک سگ ولگرد مرده بود

سوزاندم آنچه نامه از او داشتم به خشم

زیرا که عشق پاک من از یاد برده بود

 

 مهدی آخرتی : در این بند ٬ تغییر فضا به آهستگی صورت میگرد. ابتدا دود شدن اسپند و بعد

عبور کاروان عروسی ار سر پیچ که بیانگر دور شدن آهسته ی شادی ها ست

 

الهه فیاضی : و اینکه دیگر همه چیز برای عاشق واین عشق تمام شد و اسپند خود عاشق هم

 می تواند باشد که بادیدن این عروسی مثل "اسپند رو آتیش سوخت" و تمام شد.

 

مهدی آخرتی : "سوزاندم  آنچه نامه داشتم از او به خشم" در اینجا صحنه کات میشود

" در جوی خشک یک سگ ولگرد مرده بود " هم یک فضاست چون که به تنهایی معنایی ندارد

والبته فضایی در راستای شعر

 

الهه فیاضی : وباز هم می تواند عاشق دل سوخته باشد که  مثل سگی بی صاحب و ولگرد طرد شده

و گوشه ای دور از همه که این دوری ازترکیب " جوی خشک" به ذهن می آید می میرد. یا خواهد مرد.

 

مجتبی اسحاق : روایت شعر به زیبایی با چند بیت تصاویر یک فیلم است . شاعر از هیچ جزئی گویی

نمیگذرد ٬ همه ی فضا هایی را که در ذهن دارد بیان میکند و خواهان این است که مخاطب را در لحظه

لحظه ی روایت سهیم سازد.

 

تنگ غروب بود و لب هره آفتاب

تن را به روی تیغ هی دیوار می کشید

خورشید بند روز زپا باز کرده بود

خودرا به سرزمین شب تار می کشید

 

مهدی آخرتی : تصاویر این بند از آن دست تصاویری ست که مختص نصرت است. تصاویری که از

دید سیاه او به دنیا نشئت گرفته است.

نکته ی قابل توجه این است که تعمدی در رفتن نیست ٬ خورشید خود قیدو بند هار امیشکند و خودش

رابه سیاهی و زوال می کشاند.

 بهرام خزایی : وخورشیدی میشود که درست با خورشید اول شعر در تضاد است.

 

مهدی آخرتی : تن را به تیغه ی دیوار کشیدن ٬ زخمی شدن وغروب ورنگ سرخش.

دیوار و همان تیغه کشیدن در ساختمان سازی ارتباط تیغه و دیوار٫ تیغ و غروب و زوال و سرخی اش

واین بند فوق ا لعاده ای ست برای شعری در دهه ی ۳۰. و حتی برای این زمان

 

نگار عمرانی : من خلع یک فضار ا بین این دو فضا احساس می کنم. گویا یک فضا حذف شده٬

طلوعی رخ می دهد و به ناگاه غروب می شود.

 

محمود شهابی : این شعر کوتاه شده ی یک روایت و اتفاقی طولانی ست. ودر قسمت روایت و

جوی خشک و سگ ولگرد مرده ای ٬ به راحتی تغییر فضا را می توان حس کرد.

 

الهه فیاضی :بنظر من تغیر فضا در شعر آنقدر هم ناگهانی نیست .این شعر به شدت هنرمندانه و

 استادانه ٬ عصاره شده است. شاعر هیچ اضافه گویی نمیکند مدام تصویر و فضا نمی آورد بر

 خلاف شعر هایی که امروز با آن مواجهیم. مصرع اسپند سوخت و... حرف های زیادی برای

گفتن دارد.آنقدر تصویرمفید ومختصر است که این حس شاید اگردقت نظرنداشته باشیم به ذهن بیاید

 

 مهدی آخرتی : بله عاشق همیشه بیشتر حرف میزند و معشوق اندک. واین اندوه بزرگی را برای

عاشق در پی خواهد داشت. وحال این شعر که از نقش معشوق هم تهی ست ٬ دیگر انگیزه ای

باقی نمی ماند برای ادامه دادن.

والبته ناگفته نمانداین توجیحی ساختاری برای شعر است وفرم را توجیح نمی کند! برای بررسی

فرم نیازبه بررسی های گسترده تری داریم!

 

محمد مهدی قنبری مبارکه : در ادبیات داستانی در دهه ی ۳۰ ٬ جابجایی های ناگهانی فضا

 رایج بوده ودراین شعر هم می تواند در ارتباط با این مسئله باشد.

 

مهدی آخرتی : بله وعلت این موضوع این است که نصرت رحمانی داستان نویس هم بوده و

در نتیجه مولفه های داستانی در شعرش تجلی یافته.

 

دیدم ملیحه " کوچ " مرا روی سینه داشت

بر سر کشیده  روسری توریِ سفید

چشمی به چشم ماند نگاهی تمام گشت

اشکی به جوششش آمد و دیگر مرا ندید

 

الهه فیاضی :من ازتباط های زیادی بین کلمات میبینم٬اول تصویری که با "کوچ " نا خود آگاه

 به ذهنم آمد٬ از آنجایی که نام یکی از کتاب های نصرت است٬ تصویر کتابی که معشوقه روی

 سینه گذاشته و اشک میریزد وحال این کتاب شاعرش همان عاشق اوست. وتصویر بعد که

معشوقه اورا دارد از قلب و سینه اش بیرون میکند.(کوچ کردن) به نوعی.

و " اشکی به جوشش آمد و دیگر مرا ندید " : لحظه ای که اشک به چشم آدم میاید تصویر روبرو

تار ولحظه ای محو میشود وبعد به خودش که میاید عاشق دیگردر نگاه او نیست

ویارفتن که خواست خود عاشق بوده از غروری که شکسته شده ٬اشکی که به چشم عاشق آمده.

 

مهدی آخرتی :بند پایانی شعربخوبی  سرانجامی ست عینی برای اتفاقی که افتاده.

 

 

 

ممنون از توجه تان

وبا تشکر ویژه از فاطمه خمر برای پیاد ه کردن این گزارش

 

 

جلسه معاصرخوانی

 

 

این جلسه با حضور آقایان : مهدی آخرتی ٬ مهدی مهدیزادگان ٬ محمود شهابی ٬

علی رضا حسینی٬ محمد راهدار ٬ مرتضی شفاعی ٬حامد حسینی راوش 

خانم ها:فاطمه خمر ٬ فاطمه اخوان ٬ نیلوفر اقبال ٬ ملیحه آخوندی ٬ زهرا یعقوبی.

 

به دلایلی نقد شهر جناب "حسینی راوش" به هفته بعد موکول شد. واین جلسه با صحبت های    

آقای آخرتی پیرامون بحث ساده نویسی و موسیقی در شعر آزاد شکل گرفت.

باتوجه به اهمیت آن خلاصه ای از بحث  در پست حاضربه شاعران و دوستداران شعر و ادب

پارسی ارائه میگردد.

ساده نویسی :  آنچه که در شعر امروز با عنوان ساده نویسی مطرح میشود در حقیقت سهل

انگاری ست نه ساده نویسی !

عده ای براین باورند که ساده نویسی به معنای رعایت کردن ارکان جمله است. در صورتی که

این باور ٬کاملا غلط است. ما حتی در زبان روزمره ی خود به جابجایی در نحو اهمیت می دهیم

به عنوان مثال وقتی کسی می خواهد وارد اتاق شود ٬ اگر خود آن فرد مهم باشد اول نام شخص

را می آوریم  " علی آمد"

بعد به فعل "آمدن "اشاره میکنیم اما اگر آن لحظه آمدن مهم باشد اول آمدن را بیان

میکنیم بعد نام شخص را." آمد"

وقتی ما درزبان معیار بارها و بارها این جابجایی ها را انجام می دهیم چرا از رعایت آن در

شعر که کلامی فاخر است امتناع می ورزیم؟

شعری که نتواند به این مسئله ی مهم پایبند باشد٬سطحی نازل تراز زبان عادی خواهد داشت.

یکی دیگر از مصداق های بارز سهل انگاری٬ در زبان اتکابه فقط و فقط یک وجه در جملات

شعر است ! حال آنکه وجوه جمله بر شش قسم است : التزامی ٬ آرزویی ٬امری ٬ پرسشی ٬

خبری ٬ توصیفی

مادرگفتگوهای  روزمره مان از این وجوه استفاده میکینم اما در شعرمان فقط وجه خبری وجود

دارد

واستفاده از وجه خبری٬ عملی فراتر از رساندن یک خبرو توصیف یک فضا انجام نخواهد داد.

واین جاست که می گوییم زبان لاغر شده است

به عنوان نمونه ای از ساده نویسی باید به شعر سعدی اشاره کرد. آنچه شعر سعدی را از این

حیث تمیز می دهد و به آن اغنا می بخشد ٬ بحث عاطفه در شعراست ودر واقع" سهل ممتنع"

بودن زبان سعدی ار لحن عاطفی زبانش ایفاد می شود.

وسوالی مطرح است که:

آیا در شعر معاصر دشوار نویسی وجود دارد؟

حقیقت این است که در شعر معاصر دشوار نویسی نداریم

"اگرمرگ / همه ی آن لحظه ای ست که ساعت سرخ / از تپش باز می ماند/ وشمعی که از

رهگذر باد میان بودن و نبودن / درنگی نمی کند/ خوشا آن دم که زن وار/با شادترین نیاز تنم

به آغوشش کشم/ (شاملو)

در این شعر دشوار نویسی وجود دارد ؟

کلام دشوار نیست بلکه مخاطب است که آن را دشوار می انگارد. کسانی که در تعریف دشوار

نویسی و ساده نویسی دچار اشتباه شده اند را باید به شعر خاقانی ارجاع داد . در برخی از بیت

های اشعار او حتی اگر معنی کلمات را هم دریافت کنیم ٬ برای فهمیدن معنای کلی بیت به

مشکل برمی خوریم.

دشوار نویسی یعنی تمام معانی را مجازی بکار بریم و در چنین جایگاهی ست که دریافت شعر

دشوارخواهد شد.

شعر سپید امروز : کسی که شعر سپید می سراید٬ بدین معنی ست که از اشعار کلاسیک

گذرکرده و آن ها را دریافته است و به دنبال دریافتی عمیق تر و فراتر از این است.

اما چند درصد از شاعران سپید سرای امروز این مرحله راپیموده اند؟!

باید اعتراف کنم که بسیاری از اشعار سپید امروز از بسیاری ازنثرهای ساده ی تاریخی

ضعیف تر است !

در آثار منثور قدیم از جمله" مقامات حمیدی" می بینیم که علی رغم منثور بودنشان ٬ تا چه

اندازه برای نگارنده ی آنها جایگاه افعال حائز اهمییت بوده است.

 

در باب موسیقی شعر با طرح قسمتی از یکی از آثار شاملو بحث های قابل توجهی عنوان شد

که اشاراتی هم به آن می کنم:

آنچه جان از من همی ستاند / ای کاش دشنه ای باشد / یا خود گلوله ای ..

موسیقی درشعر از آنجایی آغاز می شود که جایگاه کلمه را در متن بدانیم. اگر این مهم را

رعایت  نکردیم شعر را موسیقایی نکردیم درواقع وبه نثر آن هم نثری ضعیف دست برده ایم

صرفا داشتن یک ریتم خوب ٬ تعیین کننده ی موسیقی یک اثر نیست.

اگر بتوانیم فقط به یک دلیل کلمه ای را جابجا کنیم ٬ در زبانمان تا اندازه ای عملکرد

مثبت داشته ایم.

در این شعر جابجایی نه به یک دلیل که به چندین دلیل اتفاق می افتد وبه زبان سطح

مطلوبی بخشیده است. شاعر چنان به کلام چفت و بست می دهد که مخاطب نمی تواند اجزای

جمله را جابجا کند .

این جابجایی از جنبه های مختلف قابل بررسی ست:

از جنبه ی معنوی: شیوه نگارش متن ارجحیت گلوله را به دشنه نشان می دهد. واین یعنی

ارجعییت خیانت مدرن ٬ به شیوه ی خیانت در قدیم.

موسیقیایی : تکرار حرف "ش". که این واج آرایی کلام را از جنبه ی لفطی برتری می بخشد

ضمن اینکه این تکرار صدای شلیک گلوله را هم به ذهن متبادر میکند.

دراین شعر دور موسیقایی هم وجود دارد وقتی " ای کاش دشنه ای باشد "

را می خوانیم ٬ دور موسیقیکامل میشود وشاعر با این کار خواسته از این جنبه هم ارجعییت

گلوله را نشان دهد.

و این نمونه های واقعی شعرسپید بیانگراین است که شعر سپید وزن ندارد اما قالب ٬ فرم ٬

موسیقی که روح شعر است را٬ دارد.

به عنوان نکته ی پایانی باید گفت : شاعری در حوزه ی زبان توانمند است که بتواند مطول بودن

را بدون هیچ ایراد زبانی بنویسد.

وقتی بوستان و گلستان سعدی را می خوانیم به این قدرت پی میبریم. باید باز گردیم به آثار

گذشتگان ودر شعرشان تآمل و تدبر کنیم.

اینکه برخی از اشعار گذشتگان ٬ ضرب المثل امروز ماهستند ٬ به دلیل توانایی شاعر در بعد

کنایی زبان است واین تنها یک وجه از تبحر زبانی آنهاست.

 

ممنون از توجهتان

باتشکر از مهدی آخرتی برای در اختیار گذاشتن این مهم درشعر سپید که خواسته ی بسیاری

ازدوستان بود .

 

باتشکر از فاطمه خمر درپیاده کردن این گزارش

الهه فیاضی

شعری که این هفته به تحلیل گذاشته می شود، شعر حامد حسینی - دوست خوب مشهدی - ماست.

دوستان می توانند نظرها و تحلیلشان را در کامنت ها ثبت کنند.


      



                                          بر تخته سیاه مردمکت


هرچند هرچند

دیری است

آرازشتگر روزگار

ساحل پلک هایت را

خط کشیده و ابرها

مریم موهایت را

لمس

بعد از این سال ها

رهایی

از حجم زنجیرهای سیگارم

هنوز هم جوانی


جلال، تو را نوشت

وقتیکه مدیر نبودی

حالا مدیری و من همچنانی محصلم

بارها و بارها

رودخانه های شعر را تکانده

ریگ های ریز و درشتش را

یکی پس از دیگری

کاویده و غربالیده

ولی شبیه جویندگان طلا

با همه ی محصلیم

هیچ قابلی را به دست نیاورده


تو هنوز جوانی

با آنکه پاشنه های بلند کفش هایت را

کلاس ها خورده اند

و بکارت موهایت را

لاخ لاخ

ابرها به پاتخت خود کشانده اند

مصمم که در این شعر

برایت «ماشاالله جعفرنیا» 1 بشوم

هرچند می دانم که این داستان

در نفَست

چونان غبارهای گچ

خود به خود جاری است


هنوز شعر می نویسم

بر تخته سیاه مردمک چشم هایت

هنوز شاعرم

با آنکه دندان های عقلم در آمده است

دیگر سایه نمی کشی ومن

در غروب ساحل پلک های تو

به دنبال سایه ی بلند خودم

آب های آزاد را

دور می زنم


امروزها

شنیده ای که ایرج میرزیم را جلال گذاشته اند ؟ 2

شنیده ایکه خزر خلیج پارسم را

ترکمنچای کرده اند ؟

گلستان در گلستان

ننگین عهدنامه ها

تن سعدی م را در گور لرزاند ؟

شنیده ای که غداره بندان

به کمر

اتم بسته اند ؟


آه دیگر نفسی در انگشت هایم نمانده باقی

که به جای خودکار

سیگار

شش انگشتی ام کرده است

ندایم را که کشتند

آقا/سلطان ها


الله اکبر بامم

سرکنده شد


تو هنوز جوانی و من

سال هاست در کوچه «چهار متری قائنی ها» 3

غرق شده ام

و اسد بشارت حلقه های نجات عمامه گون را

بر امواج پایکوبان است

تو هنوز جوانی و جنازه ی من

دندان های عقلش در دمی کند


                                                 نشست معاصرخوانی

                                 با اشعاری از <احمد رضا احمدی>

 

با حضورآقایان : مهدی آخرتی ٬ محمود شهابی ٬ آقای حسینی مود ٬ آقای حسینی راوش ٬ آقای کیان ٬

بهرام خزایی ٬ سعید عابدی ٬ محمد راهدار ٬ مجتبی اسحاق ٬ محسن بنده ای ٬ علی حاج یاری.

 

خانم ها : فاطمه خمر ٬ حمیده امینی ٬مریم شفاعی ٬ ملیحه آخوندی ٬ الهه فیاضی.

 

 

در کمین اندوه هستم

بانو

مرا دریاب

به خانه ببر

گلی را فراموش کرده ام

که بر چهره ام می تابید.

زخم های من دهان گشوده اند

همه ی روزگار پروازم اندوه بود

با نو مرا

قطره قطره دریاب

در این خانه

جای سخن نیست

زبان بستم

عمری گدشت

مرا ار این خانه بیرون ببر.

سرنوشت من

به بد گمانی

به خوناب د

خاموشی لب

اشک های یخ بسته

بر صورت من است

هیچکس یورش دل را

در خانه ندید

بانو

من فرو ریختم

ودیدم

که دل چگونه

فرو می ریزد

وقلب در اوج

رها می شود

وبر کف خیابان می ریزد

بانومرا دریاب

ماشب چراغ نبودیم

مادر شب باختیم.

 

آقای آخرتی : در ابتدا لازم می دانم تعریفی از شعر موج نو ارائه دهم .موج نو شعری ست بدون موسیقی

وامکانات زبانی و در تعریفی ساده تر کسانی که شعر موج نو سرایند تلاش میکنن به زبان ساده بنویسند و

بعضی می گویند  فروغ فرخ زاد و علی صالحی  از پیشگامان این ساده نویسی بودند

در واقع هدف  شاعران موج نواین است که به جان کلام دست یابند یعنی اینکه  زواید شعر را کنار

بگذارند

ناگفته نماند زوایدی که ازنظر این گروه زواید است٬  اما سوالی که مطرح میشود این است که :

 آیا ما چیزی به ماهیت شعر افزوده ایم؟

پاسخ این است که :با این جریان شعری نه تنها چیزی به شعر افزوده نشد بلکه از آن چیزی کاسته شد!

اگر شعرحافظ را همه متوجه هم که نشوند باز دوست دارند به دلیل سادگی شعر او نیست ٬ بلکه علت این

است که حس زیبایی شناسی انسان ها هرگز از بین نخواهد رفت. مثل این شعر از حافظ:

ازخم ابروی توام هیچ گشایشی نشد           وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف

به تناسب هایی که در این شعر اتفاق می افتد دقت کنید.

الهه فیاضی : سوالی در نگاهی کلی به این اثر مطرح میشود که شاعر بر چه اساس بندهای شعر راهم

جدا کرده؟! در صورتی که در این اثر موسیقی به چشم نمی خورد و مفهوم هم مفهوم قابل توجهی نیست!

بنظر من شاعر این کار را کرده تا صرفا شکل ظاهری اثر را از صورت نثر خارج کند.

 

   

در کمین اندوه هستم

بانو

مرا دریاب

به خانه ببر

گلی را فراموش کرده ام

که بر چهره ام می تابید  

 

مهدی آخرتی :شعر با ایراد شروع میشود با مفهومی نارسانا. وقتی شاعرمی گوید : "در کمین اندوه

هستم" با توجه به قسمت های بعد پس از این جمله منظورش این بوده که اندوه در کمین من است.

گلی را فراموش ... تصویر خوب است اما پرداخت نشده ناگفته نماند در این شعر بسیاری ازفعل ها

اضافه اند

الهه فیاضی : با ورود به شعر و برخورد با این جمله بدون توجه به بعد شعر ٬ شاعر این قسمت را طوری

بیان میکند که  که مخاطب تصور میکند  می خواهم بروم بر اندوه غلبه کنم.در کمین بودن برای حمله ای

 

مهدی آخرتی : به هر شکلی که به فعل در یاب نگاه کنیم  این مفهوم برداشت میشود که اندوه در کمین

شاعر است

 

فاطمه خمر : در کمین بودن در آستانه ی چیزی قرار داشتن است اما در ادامه ی شعر ٬ شاعر میگوید "

همه ی روزگار پروازم اندوه بود "  یعنی چیزی قبل از این جریان داشته ٬پس چگونه اندوه در کمین شاعر است؟

محمود شهابی : در قسمت "روزگار پرواز " به زمانی اشاره دارد که شاعر پرواز میکرده و این ایستایی را

نداشته ! و اندوه می آید و شاعر را دچار حس سرخوردگی میکند.

مهدی آخرتی : بحث برسر فعل هاست" هستم" و "بود".

فاطمه خمر : من از در کمین بودن  در می یابم که اندوه می خواهد آغاز شود.

محمد را هدار :بنظرم می رسد پرواز یک خاطره ی قدیمی بوده و شاعر می خواهد دوباره این خاطره را

بسازد و وقتی میگوید مرا دریاب.

سعید عابدی : تناقضی هم در چند سطر پایین تر به نظرم می رسد آنجا که می گوید " مرا از این خانه

بیرون ببر" در حالی که در آغاز شعر گفته  " مرا دریاب  /  به خانه ببر" .

مهدی آخرتی : بله و این نشانگر این است که شعر ساختار منسجمی ندارد!

بحثی در این مورد مطرح است که وقتی شاعر نو گرایی فقط بند بند شعر را رعایت کرد و هر بند مفهومی

جداگانه را رساند ودر ارتباط عمودی چیزی برای ارائه ندارد ٬ به شدت عملی ست کلاسیک! یعنی در واقع

شعر نویی نگفته و عمل نویی انجام نداده! چون اصل شعر نو بر کلییت واحد آن است

در غزل کلاسیک ما کلیت واحد نداریم اکثرا ٬ هر بیت به اندازه ی خودش کار میکند.

حسینی مود :بله اما خوشبختانه در غزل معاصر ٬ شاهد ارتقای ارتباط عمودی هستیم.

مهدی آخرتی : بله شاهد تلاش های هستیم اما بیشتر وقتی شعر روایی ست.

فرمالیست ها پیکره ی شعر را فراتر از روایت می بینند. در یک پیکره باید تناسب بین تک تک اجزای

جمله ها وجود داشته باشد.

زخم های من دهان گشوده اند

همه ی روزگار پروازم اندوه بود

با نو مرا

قطره قطره دریاب

در این خانه

جای سخن نیست

زبان بستم

عمری گذشت

مرا از این خانه بیرون ببر.

 

 

محمد راهدار: "قطره قطره مرا دریاب " ارتباطی در ذهن من ایجاد کرد با مرا دریاب در ابتدای شعر. مرا

دریاب در آغاز شعر با اندوه همراه است واین قطره قطره به همان اندوه مربوط است.

مهدی آخرتی : بله همانطور که گفته شد بندها بعضی به تنهایی خوبند ولی در کلیییت اثر رفتار خوبی

ندارند این کلمات و مفاهیم ایجاد شده.

در "جای سخن نیست / زبان بستم گ شاهد حشو قبیح هم هستیم."

محمود شهابی :بله ودر واقع در این شعر متاسفانه نه تناسب بند بند را شاهدیم و نه کلیت اثر یک کلیت

واحداست!

حسینی مود : من ار تباط خوبی با زخم های دهان گشوده و گل دیدم.

مهدی آخرتی : بله ارتباط ها نخ های نامرئی هستند در این اثر که ذهن تلاش میکند تا چیزی از این

کلمات کنار هم چیده شده به دست بیاورد. وبه این سوال در ذهنش پاسخ بدهد خب این را آورده که چه؟

که چه شود ؟ که چکارکند این کلمه؟

وحتی در اواسط شعر باز اشاره هایی به خانه وبانو میکند اماباز هم مارا به شعرو کلیت منسجم باز

نمیگرداند

کسی که ساختار در ذهنش حل می شود ٬ حتی اگر از  فضایی به فضایی دیگر بکشاند ذهن مخاطب را ٬

 باز هم انسجامی را خلق نکرده  همینطور که میبینیم در این اثر به چشم نمی خورد.

 در واقع تکلیف شاعر در این شعر مشخص نیست ٬ نه از لحاظ واژگانی ونه از لحاط ساختاری ٬ ما نه

شاهد ساختاری کلاسیک هستیم ونه ساختار مدرن.

توجه به این نکته ضروری ست : شعری که تجربه ی مشترک نداشته باشد تن پوش هستی نخواهد

پوشید.

الهه فیاضی : گاهی بعضی شعرها که نه فرم را رعایت میکنند ونه ساختاری دارند اما عاطفه تورا در انته

با لذت میکشاند. در این شعر عاطفه ژرف نیست به طوری که مخاطب آنرا لمس کند.

مهدی آخرتی : بله همانطور که با رها اشاره شد ومتاسفانه در هر بند از این شعر هم به ان می رسیم 

برجسته سازی در هیچ یک از عناطر شعر وجود ندارد.نه در عاطفه نه در تصویر نه در محتوا..

 

سرنوشت من

به بد گمانی

به خوناب دل

خاموشی لب

اشک های یخ بسته

بر صورت من است

 

آقای کیان :تصویر باید به گونه ای باشد که مخاطب بتواند آن را ادامه دهد . وقتی شاعردریچه ی تصویر

رامی بندد و مطلب را شفاف بیان میکند ٬ برای مخاطب هیچ مسیری باقی نمیگذارد.

 

هیچکس یورش دل را

در خانه ندید

بانو

من فرو ریختم

ودیدم

که دل چگونه

فرو می ریزد

وقلب در اوج

رها می شود

وبر کف خیابان می ریزد

بانومرا دریاب

ماشب چراغ نبودیم

مادر شب باختیم.

 

مهدی آخرتی :  " وقلب در اوج رها میشود  برکف خیابان می ریزد " تصویر خوبی است اما وقتی که

دچار توضیح و اضافه پردازی نشویم که شاعر قبل و بعد از آن تصویر این عمل را انجام داده!

وانتهای شعر که بسیار نافرجام و دست فرسود است.

 

شعر دوم:

 

هوای پنهان را

به خانه می آورم

زنان در آیینه دفن میشوند

خانه ی خالی و متروک

در جزر و مد دریا

یکبار دیگر

رویت شد

نثار میکنم

دستان را به هنگام ظهر

که هوا صاف است

بادها هستند

مجاور درختم

مهتاب در دستان من

لرزش دارد

ابرهای ناتمام

 بر خانه ی من

تمام می شوند

پس از انهدام

شب گذشته

به خانه می آیم

آبدر گلدان ها یخ بسته است

راه درازی بود

اما تمام شد عمر بود.

 

حسینی مود : شعر بسیار دلنشین آغاز میشود تصویری خوب و ار تباط هایی که مشخص است

مهدی آخرتی : بله شعر خوب شروع میشود وبر خلاف شعر قبل تصویرها و ارتباط های بهتری را

شاهدیم. ایهامی که در " هوا " وجود دارد.

فاطمه خمر : ئر " زنان در آیینه دفن میشوند تصویر خوبیست که بنظرم رها شده و منتظر پرداخت به

زوایای این تصویر بودم.

 مهدی آخرتی : در قسمت " خانه خالی و متروک " در جزر ومد دریا" شاهد تصویری رییل هستیم

که باز هم ان رها میشود ووارد فضای دیگری میشویم بدون پرداخت وارتباطی ضعیف در سطح

از " دستان به هنگام ظهر گ دو مفهوم هم به ذهن متبادر است البته در ساختاری ضعیف.

۱) دستان را به ظهر نثار کردن   ۲) دستان را در هنگام ظهر نثارکردناما خب که چه بشود و چه چیزی

را به شعر اضافه میکند ؟ جزعنصر عاطفه آن هم کمرنگ؟

 

حسینی مود : من با توجه به مفاهیم " مهتاب در دستان من لرزش دارد " " جزر ومد دریا " ٬ " نثار

کردن دستان به هنگام ظهر " مفهومی اروتیک را برداشت میکنم.

مهدی آخرتی : اما اگر ما پارامترهایی که تصور اروتیک بودن اثر ٬ در ما ایجاد میکند ٬ در کنار هم قرار

دهیم یعنی  :  " دفن شدن زنان در ایینه

نثار کردن دستان به هنگام ظهر

جزرو مد

لرزیدن مهتاب در دست

تمام شدن ابرها "

ودر این تصاویر ارتباط های مختلف را بررسی کنیم خواهیم دید که ارتباط مفهومی ۲ ارتباطی که به

مفهومی واحد اشاره کند در ساختار اثر به چشم نمی خورد! ارتباط روایی هم وجود ندارد !

فقط ارتباط فضایی در این کار مشاهده میشود که ان هم به زعم من ضعیف است.

نباید فراموش کرد ما ارتباطی را می بینیم که شاعر ارائه می دهد نه ارتباطی که خودمان می خواهیم

پیدا کنیم . در واقع در این شعر ما شاهد زبان پریشی هم هستیم

حسینی راوش : بله یک شعر موفق ٬ علاوه بر روایت مآبانه بودناز کلمات درونی هم بهره می برد

به عنوان مثال در شعر نیما وقتی می گوید " می تراود مهتاب " دقت کنیم «ی ترواد مناسب ترین فعل در

ساختار وفضای شعر است که می خواهد به آن ابر سیاه اشاره کند که جلوی ماه را گرفته ونور فقط می

ترواد از روزنه های ابر.

 

مهدی آخرتی : ما شعری را موفق می دانیم ودر ذهن جامعه می ماند ٬ که هدفمند باشد . در واقع

رابطه ٬ داشتن هدف از بندهای یک شعر است. وشاعر بزرگ نه تنها بند  که کلمه را درست انتخاب

میکند.

 

ممنون از توجهتان

                                         الهه فیاضی - فاطمه خمر


پانوشت : بر خودم واجب می دانم که در اینجا از زحمات دوستان تشکر کنم :

بهرام خزائی ، فاطمه خمر و الهه فیاضی از شما ممنونم و برایتان از بارگاه خدای شعر،روزگاری چون

شعر منثور آرزو دارم.

                                                                               «مهدی آخرتی»

                                                                       

 

                                        نشست معاصر خوانی

                   با شعری از< مهدی اخوان ثالث>

 


با حضور آقایانمهدی آخرتی ٬ محمود شهابی ٬ بهروز ذبیح الله ٬ بهرام خزایی ٬ علی رضا

طاهری ٬ محمد راهدار.

با حضور خانم ها : غوغا سرشار ٬ فاطمه خمر ٬ مهین وحیدی ٬نازنین آزاد ٬ کوثرحجت ٬

نجمه آخرتی و الهه فیاضی.

 

 

فتاده تخته سنگ آنسوی تر ٬ انگار کوهی بود.

وما اینسو نشسته ٬ خسته انبوهی.

زن و مرد و جوان و پیر٬

همه با یکدگر پیوسته ٬ لیک از پای٬

وبا زنجیر.

اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی

به سویش می توانستی خزیدن ٬ لیک تا آنجا که رخصت بود.

تا زنجیر.

 

ندانستیم

ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان٬

ویا آوایی از جایی ٬ کجا؟ هرگز نپرسیدیم.

چنین می گفت :

فتاده تخته سنگ آنسوی ٬ وز پیشینیان پیری

براو رازی نوشته است ٬هر کس طاق  هر کس جفت

چنین میگفت چندین بار

صدا ٬ وآنگاه چون موجی که بگریزد زخود در خامشی

می خفت

وما چیزی نمیگفتیم.

وما تا مدتی چیزی نمیگفتیم.

پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی.

گروهی شک وپرسش ایستاده بود

 

شبی که لعنت از مهتاب می بارید٬

و پاهامان ورم می کردو می خارید ٬

یکی از ما که زنجیرش کمی سنگین تر ازما بود٬

لعنت کرد گوشش را ونالان گفت : باید رفت

وما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا

 

گوشمان را چشممان را نیز٬ باید رفت

ورفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود.

یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود٬ با لا رفت آنگه خواند

" کسی راز مرا داند

که از این رو به آن رویم بگرداند."

وما با لذتی بیگانه این راز غبار آلود را

مثل دعایی زیر لب تکرار میکردیم.

و شب شط جلیلی بود پر مهتاب.

 

هَلا ٬ یک... دو... سه... دیگر بار

هَلا ٬ یک ٬ دو ٬ سه ٬ دیگر بار.

عرق ریزان ٬ عزا ٬ دشنام ـ گاهی گریه هم کردیم.

هَلا ٬ یک ٬ دو ٬ سه ٬ زینسان بارها بسیار.

چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی.

وما با آشناتر لذتی ٬ هم خسته هم خوشحال ٬

زشوق و شور مالا مال.

 

یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود٬

به جهد ما درودی گفت و بالا رفت.

خطِ پوشیده را از خاک وگل بسترد و با خود خواند

(وما بی تاب)

لبش رابا زبان تر کرد (مانیز چنین کردیم )

وساکت ماند.

نگاهی کرد سوی ما و ساکن ماند.

دوباره خواند ٬خیره ماند ٬ پنداری زبانش مرد.

نگاهش را ربوده بود نا پیدای دوری ٬ ما خروشیدیم :

بخوان ! خیره به ما ساکت نگا میکرد ٬

پس از لختی

در اثنایی که زنجیرش صدا میکرد ٬

فرود آمد. گرفتیمش که پنداری می افتاد .

نشاندیمش.

به دست ما و دست خویش لعنت کرد.

"ـ چه خواندی٬ هان ؟"

مکید آب دهانش را وگفت آرام :

" نوشته بودـ

همان ٬

"کسی راز مرا داند ٬

که از این رو به آن رویم بگرداند ."

 

نشستیم

و

به مهتاب و شب روشن نگه کردیم.

وشب شط علیلی بود.

 

مهدی آخرتی :در ابتدا توضیحی که براین شعر لازم است را باید عنوان کرد که با شعری

روایی مواجهیم ٬ روایت افسانه ای ست در میان اقوام عرب که: نسلی بوده اند ٬ بر دشتی به پای

همزنجیر و همینطور در زنجیرها بدنیا می آمدند . تخته سنگی آنجا بود بزرگ بر پشت آن

راه  نجات و رهایی شان را از بندها نوشته بود .رازی سر به مهر که با وحدت و زحمت  گشوده

می شد  اما گویا جز به پوچی نمیرسید. 

شاعر به زیبایی این قصه را روایت میکند ٬نماد سازی میکند در اثرش . با  تاکید بر زنجیرها  و

سبک و سنگین بودن این زنجیرها به خوبی به دنیای مدرن اشاره میکند.

دوستان نظراتشان را بابند به بند خواندن شعر بیان میکنند:

 

فتاده تخته سنگ آنسوی تر ٬ انگار کوهی بود.

وما ٬ اینسو نشسته ٬ خسته انبوهی .

زن ومرد و جوان و پیر٬

همه با یکدگر پیوسته ٬ لیک از پای ٬

وبا زنجیر.

اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی

به سویش می توانستی خزیدن ٬ لیک تا آنجا که رخصت بود

تا زنجیر.

 

الهه فیاضی :در ابتدا تخته سنگ را افتاده ای بر سمتی می خواند اما بعد کوه می داندش چون

کوهی که در نوردیدنش و فتح آن دشوار است. و بعد  یکدیگر را به اجبار  پیوسته میداند فقط از

پای و این پیوستن رابا زنجیر و جفت جفت نمیداند  جفتی که انتخاب باشد یا کسی که همنفس و

همفکرت باشد و اگر کسی را در این شرایط  زندگی دوست بداری تنها میتوانی به

سمتش بخزی آنهم تا جایی که زنجیر اجازه بدهد.

مهدی آخرتی :زبان شاعر بسیار با مفهوم همخوانی دارد زبانی حماسی ٬ که این اثر را قدرتمند

میکند.تخته سنگ در نهایت  تخته سنگی ست و در نهایت بزرگی باز هم تخته سنگ است و

با کوه سختی و سهمگینی  غیر قابل دسترس بودن  را میرساند.

عوض کردن جای قیدو صفت در خسته انبوهی که به لحن حماسی کمک میکند.

بعد" پیوسته" فقط از" پای"

فقط از نقطه ای  که می توانند حرکت کنند بهم متصلند نه هم فکر نه هم دل ٬نه هیچ در واقع.

علی رضا طاهری : من اگر بودم وقتی خزیدن را میاوردم میگفتم از "دُ م"  بهم متصلیم

 

ندانستیم

ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان٬

ویا آوایی از جایی ٬ کجا؟ هرگز نپرسیدیم.

چنین می گفت :

فتاده تخته سنگ آنسوی ٬ وز پیشینیان پیری

براو رازی نوشته است ٬هر کس طاق  هر کس جفت

چنین میگفت چندین بار

صدا ٬ وآنگاه چون موجی که بگریزد زخود در خامشی

می خفت

وما چیزی نمیگفتیم.

وما تا مدتی چیزی نمیگفتیم.

پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی.

گروهی شک وپرسش ایستاده بود

 

مهدی آخرتی : این اشعار نمونه اشعار نو هستند اولین ها ٬و بعد به نوعی دیگر در کار ما نمود

پیدا کرد.لحن را با جا بجا کردن ار کان از نظر آوا شناسی ٬ سنگین میکند.

همیشه عاطفه با موسیقی همراه و هماهنگ است. شاعر برای نشان دادن فضای مورد نظرش

به خوبی از کلمات کار میکشد. ( خوف و خستگیهامان) .واژه آرایی٬ صامت ها و مصوتهایی در

 کلمات انتخاب شده  که همه ما را به سمت و سوی مرتبط با فضا پیش میبرند در ارتباط

با عاطفه.

 

 جایی که ندا باخوف و خستگی همراه میشود به مصوت ها و صامت ها در این بند و بند بعدی

دقت کنیم  وبی شک این بی دلیل نیست ایجاد این نوع موسیقی٬ مرتبط با مفهوم. 

الهه فیاضی : چرا شاعر خوف و خستگیهامان را رویا می داند؟خوف را رویایی می دانسته ؟

محمود شهابی : به این ندا شک داشته اند و نمیدانسته اند از کجاست این ندا!

الهه فیاضی :و این رویا را زیبا میدانند وقتی به سمت آن ندا و رویا میروند رویایی که شب را

شط جلیل می کند ودر انتها رویا دوباره خوف انگیرتر ٬شب را شطی علیل می کند.

مهدی آخرتی : بله و در ادامه به قسمتی از شعر میرسیم  که در عین سادگی شعر است .عمیقو

در عین حال رسا (وماچیزی نمی گفتیم و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم)

و بنظرتان چرا کسی که زنجیرش سنگین تربود گوشش را لعنت کرد وگفت بایدرفت؟ با دیدی نمادین

فاطمه خمر :کسی که زنجیرشسنگین تر است بیشتر تحت فشار است و میخواهد به رهایی برسد

محمود شهابی :بنظرم اوج  وسوسه را میرساند ٬کسی که زنجیرش رهاتر است میرود و کسی

که سنگین تر این را میگوید و این فرقی نمیکند.

 

مهدی آخرتی : اگر به جو حاکم بر جامعه دقت کنیم در زمانی که این شعر سروده شده ٬

می توان حدس زد چه کسانی بودند! روشنفکران در واقع ٬ کسانی که نظریه ها را میدادند.

 

علی رضا طاهری :جمله ای هم که در دهه ی چهل رواج داشت  که نسبت داشت با همین اندیشه

و عمل در مورد روشنفکران و نظریه هاشان همین بود که روشنفکران فقط نظریه صادرمی کنند

 و بخاری ندارند تنها کسی که بخار داشت فقط  " محمد بخارایی " بود.

 

مهدی آخرتی : وشاید به نوعی نغض مدرنیسم هم باشد .هر که تعلقاتش بیشتر باشد  سنگین تر

است وابستگی هایش بیشتر است .

 

الهه فیاضی :بنظرم شاید به رهبران درهر قوم و ملیت و اقلیتی اشاره میکند .رهبران و کسانی

که پا در رکاب میکنند و به نوعی قیام. و از آنجا که با ملت زلیلی روبرو هستیم در این افسانه که

این زلالت خواسته یا نا خواسته بوده و بعد به وحدت رسیدند و برای پیداکردن رمز رهایی قیام

کردند  می تواند  به کسی که رهبریشان میکند هدایت شان میکند در واقع ٬اشاره داشته باشد.

 این هم به ذهن من رسید.رهبران و قیام کنندگان.

 

محمودشهابی : اگرزنجیر را سنت بدانیم در این قوم ٬ کسی که زنجیرش سنگین تراست سنتی تر است

محمد راهدار:اینجا همه هستند جوان و پیر و بنظرم کسی که پیرتر است بیشتر این ندای رهایی را شنیده ٬ خسته تر است .

نازنین آزاد: بنظرم کسیکه میلش به رهایی بیشتر است ٬ زنجیرش سنگین تر است. به نوعی

 با هوشتر است و در بند سنگین تری ست تا نتواند رهاشود.

 

 مهدی آخرتی : بله و همه ی این تاویل و برداشت ها درست است.ما به معنا نمیرسیم .ودر واقع

شاعر خواسته برای ما کنکاش  ایجاد کند وخواننده به هر چه می خواهد  برسد در راستای شعر.

قبلاهم شاهد اینچنین رفتاری در شعری اخوان بوده ایم در تعبیر از زندگی که بارها در این جلسه به آن اشاره شد.

 

شبی که لعنت از مهتاب می بارید٬

و پاهامان ورم می کردو می خارید ٬

یکی از ما که زنجیرش کمی سنگین تر ازما بود٬

لعنت کرد گوشش را ونالان گفت : باید رفت

وما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا

 

گوشمان را چشممان را نیز٬ باید رفت

ورفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود.

یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود٬ با لا رفت آنگه خواند

" کسی راز مرا داند

که از این رو به آن رویم بگرداند."

وما با لذتی بیگانه این راز غبار آلود را

مثل دعایی زیر لب تکرار میکردیم.

و شب شط جلیلی بود پر مهتاب.

 

مهدی آخرتی : چرا شب را شط خوانده٬ به رودخانه تشبیه کرده؟

نجمه آخرتی : چون رو به صبح روان است.

کوثرحجت : رود همان رود است و آسما نِ شب در تصویر رود است ودر جریان.

محمد راهدار : چون ستاره  در شب در جریانند مثل رود ها

غوغا سرشار: کهکشان ها و ستارگانی که در جریان اند در آسمان و ممکن است به مکان

این قوم اشاره کند در کناره ی رود یاشطی .

 

 مهدی آخرتی :بله و همه ی اینها درست است . مراد من ازاین  سوال این بود که بدانیم شاعر با

یک تشبیه چه تصویر و تاویل هایی را برای مخاطب به ارمغان می آورد و این همان زبان

فاخر و ماندن نام ها ست در طول زمان ها.

تکنیک در مرحله ی بعد از تشبیه است.

 

هَلا ٬ یک... دو... سه... دیگر بار

هَلا ٬ یک ٬ دو ٬ سه ٬ دیگر بار.

عرق ریزان ٬ عزا ٬ دشنام ـ گاهی گریه هم کردیم.

هَلا ٬ یک ٬ دو ٬ سه ٬ زینسان بارها بسیار.

چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی.

وما با آشناتر لذتی ٬ هم خسته هم خوشحال ٬

زشوق و شور مالا مال.

 

مهدی آخرتی : دوستان نظرشان این بود که با موسیقی در اول این بند ارتباط برقرار نمیکنند

اما دقت داشته باشیم موسیقی در راستای مفهوم است . مگرهمیشه باید از موسیقی لذت برد!

در حال نشان دادن آن لحظه است ٬ کند و سخت وسخت تر پیش رفتن به سمت آرزویشان به

سوی هدف عرقریزان ..وبا عزا. با "هلا " به هلاکت رسیدن را به نوعی  اشاره دارد و شاید

مردن کسی را از خودشان با "عزا" به ذهن مخاطب میرساند که در این راه دشوار کشته هم دادیم

 و ناامیدانه گریستیم و اما بازهم "بارها بسیار" ادامه دادیم.

 

یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود٬

به جهد ما درودی گفت و بالا رفت.

خطِ پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند

(وما بی تاب)

لبش رابا زبان تر کرد (مانیز چنین کردیم )

وساکت ماند.

 

 مهدی آخرتی :وقتی به این قسمت می رسیم که شاعر نکته بینانه جزیی نگری میکند.

 

کوثرحجت : درواقعییت هم اینگونه است  کسی که در واقع مشتاق است و مشتاقانه موضوعی را

دنبال میکند به این تقلید می رسد و اشتیاق شان میرساند. 

 

مهدی آخرتی : بله ونگاه کردن به این جزییات و احساسها بسیار فوق العاده است.

با "زبانش مرد" مردن شخص را با مردن آرزو ها و اندیشه شان به زیبایی مجسم میکند اما دراین

بند به قسمت هایی می رسیم که دیگر شاعر اضا فه می پردازد."ربوده بود نگاهش را ناپیدای

دوری.. "و"خیره به ما سلکت نگا میکرد" در یک راستاهستند و بعد که میگوید : "گرفتیمش"

یعنی همان افتادن! و دیگر نیازی نبود البته از نظر مخاطب امروز٬ که بگوید :" که پنداری که 

می افتاد"

کوثر حجت : ودر این بند " نگا میکرد" هم ٬دیگر جایی ندارد.

مهدی آخرتی : بله اما شاعری چون اخوان پشت این اثر است که وزن نیمایی را کامل کرد

درست است که خواسته با "صدا" قافیه شود اما اگر می خواست میتوانست به راحتی "نگا "را

نیاوردگویا خواسته با محاوره بیشتر مخاطب را به فضای مورد نظر نزدیک کند اما در این

بسترزبانی  در واقع جایگاهی ندارد.

 

نگاهی کرد سوی ما و ساکن ماند.

دوباره خواند ٬خیره ماند ٬ پنداری زبانش مرد.

نگاهش را ربوده بود نا پیدای دوری ٬ ما خروشیدیم :

بخوان ! خیره به ما ساکت نگا میکرد ٬

پس از لختی

در اثنایی که زنجیرش صدا میکرد ٬

فرود آمد. گرفتیمش که پنداری می افتاد .

نشاندیمش.

به دست ما و دست خویش لعنت کرد.

"ـ چه خواندی٬ هان ؟"

مکید آب دهانش را وگفت آرام :

" نوشته بودـ

همان ٬

"کسی راز مرا داند ٬

که از این رو به آن رویم بگرداند ."

 

نشستیم

و

به مهتاب و شب روشن نگه کردیم.

وشب شط علیلی بود.

 

الهه فیاضی : وبه زیبایی شعر رو به زوال است همانطورکه امید  تمام می  شود و آرزوها دیگر

بر باد رفته اند همینطور هم شعر کند میشود 

 مهدی آخرتی : و این یعنی فرم ٬ فرمی قدر تمندو ساختارمند و هدقمند که با شعر پدید می آید و با

شعر میمیرد .و در پایان که شب و سیاهی روشن است انتهای سرنوشتشان که شبی  پر وضوح

است که جز پوچی نیست

وحتی به کلمه ی ساده ی" نشستیم" هم دقت کنید که چه کار بردی در فرم و مفهوم دارد.

 

ممنون از توجهتان

الهه فیاضی

 در انتها عذر خواهم از دوستان که دوجلسه از معاصر خوانی در وبلاگ منتشر نشد

از دوستانی که آمدند و خبری نبود

و از دوستانی که درآن جلسات حضور داشتند.

بدرود.

 

 

                                             نشست معاصر خوانی

                                             (شعری از شاملو)

 



عصر عظمت های غول آسای عمارت ها

                                                        و دروغ.

عصر رمه های عظیم گرسنگی

و وحشت بارترینِ سکوت ها

هنگامی که گله های عظیم انسانی به دهان ِ کوره ها می رفت

{وحالا اگه دلت بخواد

می تونی با یه فریاد

گلوتو پاره کنی :

دیوارا از بتن مسلحن}

 

عصری که شرم و حق حسابش جداست

                                                   و عشق

سوء تفاهمی ست

که با (متاسف ام)گفتنی فراموش می شود

{وقتی که با ادب

کلاتو برمیداری

وبا اتکیت

لبخند میزنی

وپشت شمشادا

اشکتو پاک میکنی

با پوشِتت}.

 

عصری که

فرصتی شورانگیز است

تماشای محکومی که بردار می کنند

سپیدی ارزان ابتذال و سقوط نیست

مبداء بسیاری خاطره هاست:

 

{هیفده روز بعدش بود

که اول دفعه

تورو دیدم عشق من}

 

وهنِ عظیم و اوجِ رسوایی نیست

سیاحتی ست با تلاش ها ودست و پا کردن ها

برسر جایی بهتر:

{از رو تاق ماشین

جون کندنِ شو بهتر میشه دید

تا از تو غرفه هایِ شهرداری}

 

وغیبت ها و تخمه شکستن

به انتظارپرده که بالا رود

هم راهِ جنازه ای

که تهمت ُزیستن برخود بسته بود

از آن پیشتر که بمیرد.

 

عصر کثیف ترینِ دندان ها

                                    در خنده یی

ومستاصل ترینِ ناله ها

                                در نومیدی.

عصری که دست ها

سرنوشت را نمی سازد

                                 واراده

به جایی ت نمی رساند.

عصری که ضمانِ کام کاریِ تو

پول چایی ست که به جیب میزنی

به پشتوانه ی قدرتت از سمسارها

 

ورییسه گان

ویک دستی مضامینی از این گونه است

که شهر رابه هیات غزلی می آراید

با قافیه و ردیف

ومصراع ها همه هم ساز

ونمای نردبانیِ ظاهرش که خود شعار تعلی ست

 

واز میانِ اوباشان وباج گیران را اگر

نسترن شوی

وبه زورقِ یقینِ آن کسان بشینی که هیچ گاه

تردید نمی کنند

وآدمی را

هم بدان چرب دستی گردن می زنند

که مشاق ژنده پوش دبستان ما

قلم های نیین را قط می زد

ودر دکه ی بی ایمانیشان

همه چیزی را توان خرید

در برابر سکه ای.

عصر پشت ورو که ژنرال ها

درسته می میرند

بی آن که

ککی حتا گزیده باشدِشان

ومردان متنفر ازجنگ

باسینه های دریده

وپوستی

که به کیسه هایِ انباشته از سرب

می ماند

 

عصری که مردانِ دانش

اندوه و پلشتی را

با موشک ها

به اعماق خدا می فرستند

ونان شبانه ی فرزندان خودرا

از سرباز خانه ها

گدایی می کنند

وزندان ها انباشته از مغزهایی ست

که اونیفرم هارا وهنی به شمارآورده اند

چرا رسالت انسان

هرگز این نبوده است

هرگز این نبوده است!

عصرتوهین آمیزی که آدمی

                                  مرده یی ست

با اندک فرصتی برای جان کندن

وبه شایستگی های خویش

از همه ی افق ها

دورتر است.

 

عصری چنان عظیم چنان عظیم که سفر را

                                                    در سفره ی نان نیز

هم بدان دشواری به پیش می باید برد

                                             که در پهنه ی نام.

 

با حضور آقایان: مهدی آخرتی٬ محمودشهابی ٬ بهرام خزایی ٬علی رضا حسینی٬ علی گل محمدی ٬

مرتضی شفاهی٬آقای کیان ٬ محمد رضا حسینی مود ٬مرتضی خدادی٬ محمد راهدار ومجتبی اسحاق

خانم ها:غوغا سرشار٬ فاطمه خمر ٬ملیحه آخوندی٬ نازنین آزاد٬ الهه فیاضی.

 

مهدی آخرتی: دکتر کوروش صفوی در کتاب از زبان شناسی به ادبیات٬ این شعررا در دو زبان (هنجار

گریزی سبکی) نام گذاری میکند که از یک سبک زبانی ورود به سبک زبانیِ دیگری ست.

در کلیت این اثری ست تناقض نما٬ محتواگراست ودر عصر تعالی و انسان گراست ودر واقع

شعری ست سیاسی(بحث روی سیاست هر فرد که در زندگیِ خویش آنرا بکارگرفته ودر خود دست و پا می

زند.)

اتفا قها همه در یک فضا افتاده اند .گاهی از این شاخه به آن شاخه پریدن وساختار طولی را به خطر

انداخته است.

علی رضا حسینی:شاملو که خوددر عصر ما از پیشگامان سبک نویی در ادبیات بشمار می اید

همیشه این عصر را که در آن می زیسته عصر متعالی تری از اعصار گذشته می دانست

مهدی آخرتی : شاملو معتقد بود شاعر امروز با شاعر دیروز در تفاوت است واعتقاد اوبراین بود که

شاعر باید کفشش واکس زده باشد در خیابان بچرخدو با مردم هم دم باشد.

شاعر به خوبی می داند که در چه قالب از شعر و کدام ژانر اینگونه در دو زبان شعر بسرایدودر

قسمتی از شعر تغییر فضا وزبان را می بینیم که به خوبی قابل اجراست ودلنشین

غوغا سرشار:در این شعر شاهد استفاده ی گسترده و فاخری از کلمات وتصاویرو فضاهای

متعددی هستیم واین سوال مطرح می شود که چه چیز باعث می شود تا شاعر با این ورزیدگی و دایره ی

لغات ٬دست به  محاوره بزند؟به دیالوگ های ساده!

مهدی آخرتی: شاعرهر چقدر غریزه و استعداد هم که داشته باشد وقتی کمتر به مطالعه روی بیاورد

در نهایت در ساخت فضا کم میاورد واستفاده از کلمات ساده و روتین و متداول بیشتر در اثرش نمایان می

شود.این شاعر هم جامعه شناس خوبی است هم به خوبی فلسفه میداند که بخوبی هم در اثرش نمایان

است

شاملو شاعر فضاهایی ست  کاملا به روز حتی با استفاده از کلماتی که گاه آرکائیک هستند اما آنقدر در

زبان قدرتمند عمل می کند که بخوبی از پس این کار در دو زبان بر می آید. 

الهه فیاضی:  با قسمت هایی در شعرکه گاه بنظر اضافه و توضیح می آیند و اینگونه محاوره شدن در اثر

و فضا ها ٬ این شعر از درون مردم وبرای مردم است .و نیاز به زبان کوچه و بازار در این جز شدن در

عصر لازم بنظر می آید.

مهدی آخرتی :گاهی بندها شاید در بطن از نظر زیباشناسی فرمی در ظاهر چیزی نداشته باشد ٬ اما از

لحاظ زیبا شناسی ژرف ساخت اجتماعی٬پدیدار شناختی بسیارزیباو عمیق به شعر میرسد.واگر گاهی

تصویری در فرم به مخاطب نمی دهد اما تعبیرهای فوق العاده ای دارد که همواره در اشعار او مشهود

است مثل شعری که در ان می گوید "ویرانی فقدان آدمی ست "..

وقتی آدمی نباشد ویرانی نیز هست..

علی گل محمدی : شاعر با چندین بار عنوان کردن عصر ٬ در واقع خودش را به نقد گذاشته است جامعه

ی امروز خودش را.حال چطور نقدی؟ در کلیت که نگاهی اجمالی به اثر داشته باشیم خواهیم دیدکه مردم

را نکوهش میکند به عنوان عوامل سازنده ی این عصر.که دورویی مردم را نکوهش میکند زورگویی و

ظلم وقدرت را٬ دید عوام را.فقط نکوهش است که گاهی جزدی تر و گاه کلی تر آنرا بیان میکند.

 

عصر عظمت های غول آسای عمارت ها

                                                        و دروغ.

عصر رمه های عظیم گرسنگی

و وحشت بارترینِ سکوت ها

هنگامی که گله های عظیم انسانی به دهان ِ کوره ها می رفت

{وحالا اگه دلت بخواد

می تونی با یه فریاد

گلوتو پاره کنی :

دیوارا از بتن مسلحن}

 

فاطمه خمر:شاعر با استفاده از کلماتی بزرگ  در فضای ایجاد کرده ٬غمناکی و تاسفش را در بند بیشتر

نمایان میکند

مهدی آخرتی: با آوردن کلمه ی عصر در واقع منظورش همان دوران و روزگاری ست که آغاز

و پایانی ندارد.وممکن است از در دوران از امروز شروع شود تا هر کجا که نسلها بیایند و بروند

و در این روزگار زندگی کنند.

آقای کیان : وچقدر در این بند بسامد "ع" و "غ" زیاد است وبه خوبی می بینیم که شاعر به کلمه و

فنون استفاده ازآن به خوبی آگاهی دارد

بهرام خزایی: شاعر در ابتدا مخاطب رادر جریان آنچه می خواهد بگوید  گذاشته آنهم با زیرکی

تمام وآوردن صفت قبل از اسم.

شهابی : از این بند هم می توان به گرسنگان آفریقا رسید هم به کوره های آدم سوزی . او انسان را

در هیئتی ازگله و رمه می داند که عصر حاضر دران اینطور ایجاب میکند.شاعر به شدت کلیگو

ست با المان هایی که در این عصر دیده مثلا معماری را٬ دروغ را در اقتصاد ٬ از خود

بیگانگیو..

مهدی آخرتی : در نظر داشته باشید که شاعر با آوردن فعل " می رفتند" انسان را مقصر میداند

اینکه در هیئت گله ای در نادانی خودرابه دهان کوره می انداختند.یادمان نرود که هیچ انسانی زیر

دست نخواهد بود مگر خود بخواهد.شاعر کلی گویی میکن اما مگر جز این است که آوردن

مصداق جزئی گویی ست. شاعر ازفضاهای کلی روزگارخویشسخن به میان می آورد وانسان را

با تماشا کردن محکومی بردار ٬ هم نوعی از خود را در حال جان کندن ودست و پا زدن هرچند

آن بر سردار رفته گنهکار هم که باشد٬ محکوم میداند.


دیوارا از بتن مصلحن و تو هرچقد می خوای داد بزن و با محاوره کردن زبان به راحتی این رادر

اثرش فریاد میزند.

عصری که شرم و حق حسابش جداست

                                                   و عشق

سوء تفاهمی ست

که با (متاسف ام)گفتنی فراموش می شود

{وقتی که با ادب

کلاتو برمیداری

وبا اتکیت

لبخند میزنی

وپشت شمشادا

اشکتو پاک میکنی

با پوشِتت}.

 

مهدی آخرتی:شاعر با شکست زبان وفضا موسیقی را از دست نمی دهد وبه راحتی بیان میکند که

کسی شرم دارد که به حق می رسد

وعظمت عشق را زیرسوال میبرد و چقدر جالب است که میگوید عشق سوءتفاهمی ست در

عصر من و نمیگوید عشق با متاسفم گفتنی تمام میشود. شاعر به عنوان دانای کل حکمی را صادر

میکند و به درستی این عمل در شعراو صورت می پزیرد. در دید او که از بالا به پایین است و در

لحنی که حماسی است.شاعرخودش را ازاین عصر جدا میداند نیمی انسان است و نیمی اسطوره


.برای مردم با این طرز زندگی و تفکر اشک میریزد و با دستمال تزیینی لبه کتش اشکش را

پنهانی پاک میکند

 

عصری که

فرصتی شورانگیز است

تماشای محکومی که بردار می کنند

سپیدی ارزان ابتذال و سقوط نیست

مبداء بسیاری خاطره هاست:

 

{هیفده روز بعدش بود

که اول دفعه

تورو دیدم عشق من}

 

مهدی آخرتی : شاید کلام ساده بنظر بیاید اما در معنا ژرف است و دید عمیق انسان شناختیدر این

بند قابل توجه است که انسان به جایی می رسد که به راحتیمی استدو از جان کندن هم نوعی

بربالای دار لذت می برد.

وقتی شاعر به مبداء خاطرات می رسد کاملا فضا را میشکند وبا طعنه ای از شروع ابتذالی

حرف میزند  و بعد خطاب به معشوقه میگوید بعد از آن تورو دیدم..خاطره ای را تعریف

میکندقسمتی از دیالوگ با معشوقه که به خاطره اشاره نمیکند به محاوره ای بعد از آن اتفاق اشاره

میکند وقتی به زیبایی انسان را مبداء خاطرات میداند.

وهنِ عظیم و اوجِ رسوایی نیست


سیاحتی ست با تلاش ها ودست و پا کردن ها

برسر جایی بهتر:

{از رو تاق ماشین

جون کندنِ شو بهتر میشه دید

تا از تو غرفه هایِ شهرداری}

 

مهد ی آخرتی :دست و پا زدن برای جا پیدا کردن ٬ بسیار کلی ست وبا مصداقی که میاورد این

ابتذال برای پیدا کردن جا ومکان را به زیبایی و ریز بینانه بیان میکند

 


وغیبت ها و تخمه شکستن

به انتظارپرده که بالا رود

هم راهِ جنازه ای

که تهمت ُزیستن برخود بسته بود

از آن پیشتر که بمیرد.

 

عصر کثیف ترینِ دندان ها

                                    در خنده یی

ومستاصل ترینِ ناله ها

                                در نومیدی.

عصری که دست ها

سرنوشت را نمی سازد

                                 واراده

به جایی ت نمی رساند.

عصری که ضمانِ کام کاریِ تو

پول چایی ست که به جیب میزنی

به پشتوانه ی قدرتت از سمسارها

 

پرده که بالا میرود آغاز صحنه با جنازه ای ست باز همان لذت ووتماشا کردن

وبی تفاوتی انسان را به خوبی با تخمه شکتن بیان میکند در روزگار خودش

ومتاصل ترین ناله و خنده ای کثیف در دهان های آلوده و..٬ لذتی که به کام انسان است با اشاره به

نوع پول دراوردن با تکیه به کسانی که خود سمسارهای عصرند٬ مفاهیمی بسیار کلی  و روشن

در زبان

 

ورییسه گان

ویک دستی مضامینی از این گونه است

که شهر رابه هیات غزلی می آراید

با قافیه و ردیف

ومصراع ها همه هم ساز

ونمای نردبانیِ ظاهرش که خود شعار تعالی ست

فاطمه خمر:شاعر باتوجه به این که فرما نروای سخن است  با توجه به شرایط تیره و تار روزگار

خودش نبردی را پیش میگیرد که سلاحش شعراست.آرایش سپاهی را به ذهن میاورد کلمات را در هیئت

غزلی.وبه شعار تعالی می رسد که می تواند همان نوید فتح و پیروزی باشد

بهرام خزایی :مادر کل شعر شاهد این بودیم که شاعر برای هرچه گفت مصداقی به میان آوردو میخواهد

نظمی را که به نظر شاعر شبیه شعر کلاسیک است زیر سوال ببرد.نظم موجود را زور و حصار میداند

انگار.


 مهدی آخرتی : واضح است که شاملو شاعر کلاسیک گریزی ست اگرنبود که از مبدعان سپید نبود و به

این سبک رونمی آورد.ودر اشعارش شاهد این نیز بوده ایم شاعران کلاسیک را از مولانا تا دکترحمیدی

شیرازی را به نقد گذاشته ومعترض نعره کشیدن در زمین خدا  با دستی باده وزلف یار بوده و معترض

است به این که وقتی برادران ما از گرسنگی در هرگوشه می میرند چرا غزلی بگوییم با ردیف خون

وماتیک.

وبا ظرافتی دوباره کلاسیک را زیر سوال میبرد که این شهر کثیف را که زیبا ومنظم میبینیم چون غزلی با

ردیف و قافیه آراسته اند والبته بهتر این بود که توضیح اضافه نمی داد.

واین نمای نردبانی


غوغا سرشار : غزل را شعر نمیداند که شعار میخواند.

محمود شهابی : بله و همانطور که گفته شد متناقض نما بودن شعر در این قسمت نمایان است که نمای

نردبانی و مدرنیته را نفی میکند بعدآنرا تشبیه به غزل در کلاسیک میکند!

مهدی آخرتی:در واقع نظمی را از این گونه زیر سوال میبرد چه نظم مدرن چه کلاسیک


در معماری مدرن تقارن نداریم اما نظم داریم.اما این بند را به گونه ای شعار گونه میبینم

وشعار تعالی ست بلند بودن این معماری انسان را به جایی نمیبرد.که شعاری ست

 

وبه زورقِ یقینِ آن کسان بشینی که هیچ گاه

تردید نمی کنند

وآدمی را

هم بدان چرب دستی گردن می زنند

که مشاق ژنده پوش دبستان ما

قلم های نیین را قط می زد

 

مهدی آخرتی :به راحتی کوچک بودن و حقیربودن افرادی که کار به این بزرگی را انجام میدهند.گردن

زدن انسانی را در این عصربه زیبایی به تصویر میکشد با دم دستی ترین جز ترین و ساده ترین چیز

ممکن(زدن سرقلم نی)آنهم بدست مشاق ژنده پوشی که در دبستان ما بوده است 

.

محمود شهابی : چه در دوران کلاسیک و چه در دوره ی مدرن فرقی نکرده این موضوع

گاهی آنارشیسم به تمام معناست و به شدت گریزان است از نظم

 

 

عصر پشت ورو که ژنرال ها

درسته می میرند

بی آن که

ککی حتا گزیده باشدِشان

ومردان متنفر ازجنگ

باسینه های دریده

وپوستی

که به کیسه هایِ انباشته از سرب

می ماند

 

مهدی آخرتی :وقتی کلمه ی"درسته می میرند" را میاورد لاجرم به توضیح دست میبرد که بگوید یعنی

چه درسته مردن ژنرال ها. ژنرال هایی که برای جنگ ژنرال شده اند بی انکه به جنگ بروند بی آنکه

آسیبی دیده باشند درسته می میرند.و میشه این و ربط بدیم به یک سری اشخاص برای قبل انقلاب که به

درستی ما سرداران وارسته و بزرگی را در جنگ تحمیلی از دست دادیم

غوغا سرشار: با کلمه پشت رو هم به ذهن میرسد که به مردم پشت کرده اند.مردان متنفر از جنگ پشت

کرده اند به جنگ وژنرالها رو به جنگ دارند

عصری که مردانِ دانش

اندوه و پلشتی را

با موشک ها

به اعماق خدا می فرستند

ونان شبانه ی فرزندان خودرا

از سرباز خانه ها

گدایی می کنند

 

مهدی آخرتی :حرف بزرگ و عمیقی را در اندوهی از عصر جا میدهد .دانشمندانی که در زندان ها

می پوسند.

اگر دقت بیشتری داشته باشیم میفهمیم که چرا گفته" پشت ورو"چون به کیسه اشاره کرده است. وقتی

پوست را به کیسه ای انباشته از سرب تشبیه میکند اینجاست که در بافت زبانی به این کلمه

نیازپیدا میکند .همانطورکه کیسه ای را به اصطلاح عامیانه "چپه میکنیم همان پشت رو کردن

وتکنلوژی به خدمت نظام در آمده است.و در این بندها شاعربه شعار نزدیک تر است

در بند زیر هم این دید امانیسم شاعر رو میشود وکاملا شعار میدهد:رسالت انسان این نبوده است

انیفرم ها و نظام را وهن میداند سست وبی اساس

 

وزندان ها انباشته از مغزهایی ست

که اونیفرم هارا وهنی به شمارآورده اند

چرا رسالت انسان

هرگز این نبوده است

هرگز این نبوده است!

عصرتوهین آمیزی که آدمی

                                  مرده یی ست

با اندک فرصتی برای جان کندن

وبه شایستگی های خویش

از همه ی افق ها

دورتر است.

 

عصری چنان عظیم چنان عظیم که سفر را

                                                    در سفره ی نان نیز

هم بدان دشواری به پیش می باید برد

                                             که در پهنه ی نام.

مهدی آخرتی : شاعر دوباره همان موضوعات قبلی را در نظر داد اما اینبار کمی در لفا فه.

نان را به سفره تشبیه کرده درهمان موسیقی معنوی

ونان در آوردن را چون نام در آوردن دشوار میداند در عصرخویش

 

                                                                                              با تشکر

                                                                                            الهه فیاضی

                          «نشست معاصر خوانی»

                                                  مهدی اخوان ثالث

 

با حضور آقایان : مهدی آخرتی ٬ محمود شهابی ٬ بهرام خزایی ٬ علی رضا حسینی ٬ علی گل محمدی ٬ مرتضی شفاهی ٬ شایان قهرمانی ٬ محمد راهدار ٬ مجتبی اسحاق ٬ علی شوش و بهروز ذبیح الله

خانم ها : غوغا سرشار ٬ فاطمه خمر ٬ حمیده امینی ٬ محبوبه رحمتی ٬ الهه فیاضی.

 

 

گرگ هاری شده ام ٬

هرزه پوی و دله دو .

شب درین دشت ِزمستان زده یِ بی همه چیز ٬

می دوم ٬ برده ز هر باد گرو .

چشمهایم چو دو کانون شرار٬

صف تاریکیِ شب را شکند٬

همه بی رحمی و فرمان  فرار.

گرگ هاری شده ام٬ خون مرا ظلمتِ زهر

کرده چون شعله ی چشم تو سیاه .

تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم !

آه ٬ می ترسم ٬ آه .

آه می ترسم از آن لحظه ی پر عصمت و شوق ٬

که تو خود رانگری٬

مانده نومید زهر گونه دفاع٬

زیر چنگِ خشن و وحشی و خونخوار منی .

پوپکم ! آهوکم !

چه نشستی غافل!

کز گزندم نرهی ٬ گرچه پرستار من .

پسِ این دره ی ژرف ٬

جای خمیازه ی جادو شده ی غارِ سیاه٬

پشت آن قله ی پوشیده زبرف ٬

نیست چیزی ٬ خبری .

ور ترا گفتم چیزدگری هست ٬ نبود

جز فریب دگری.

من از این غفلت معصومِ تو ای شعله ی پاک!

بیشتر سوزم و دندان بجگر میفشرم .

منشین بامن ٬ بامن منشین!

تو چه دانی که چه افسونگرو بی پا وسرم؟

تو چه دانی که پس هرنگه ساده ی من ٬

چه جنونی ٬ چه نیازی ٬ چه غمی ست ؟

یا نگاه تو ٬ که پرعصمت و ناز ٬

برمن افتد٬ چه عذاب و ستمی است.

 

دردم این نیست ولی ٬

دردم این است که من بی تو دگر

از جهان دورم و بی خویشتنم.

پوپکم ! آهوکم !

تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم .

مگرم سوی تو راهی باشد ٬

چون فروغ نگهت

ورنه دیگر به چه کار آیم من

بی تو؟ چون  مرده ی چشم سیهت.

 

منشین بامن ٬ منشین .

تکیه بر من مکن ٬ ای پرده ی طناز حریر !

که شراری شده ام .

پوپکم ! آهوکم !

گرگ هاری شده ام.

 

مهدی آخرتی :در کلیت شعر باید بگویم شعری ست نیمایی این شعر به زبان اخوان زیاد نزدیک نیست

اما با مولفه های زبان در سبک خراسانی که زبانی ست حماسی.

اخوان شاعر عاشقانه سرایی نیست اما در این شعر می بینیم که به خوبی از پس این کار برآمده است

از عشقی بدون شکست حرف میزند ،از معشوقه ای که در چنگ عاشق است ونیازی به التماس ویا درد

فراق سرایی ندارد ودر واقع شعر به نوعی تهذیب نفس اوست.

در زبان ٬ در سبک خراسانی شاعران مثل خشایار شاه هستند عقب نشینی نمی کنند هنگام شکست دریا

را شلاق می زنند. مثلا فردوسی در اشعارش٬ جنگ هایی که منجر به شکست می شود زبان شکست نمی

خورد.

گرگ هاری شده ام ٬

هرزه پوی و دله دو .

شب درین دشت ِزمستان زده یِ بی همه چیز ٬

می دوم ٬ برده ز هر باد گرو .

چشمهایم چو دو کانون شرار٬

صف تاریکیِ شب را شکند٬

همه بی رحمی و فرمان  فرار.

گرگ هاری شده ام٬ خون مرا ظلمتِ زهر

کرده چون شعله ی چشم تو سیاه

 

محمود شهابی :شاعر با مسئله ی عشق مغرورانه برخورد میکند و خواسته از خودش ترسی در دل

معشوق بیاندازد.

بهرام خزایی : شاعر وقتی مفهوم برایش خیلی بزرگ است دست به تأکید می زند مثل چه جنونی چه نیازی

چه غمی... .بنظرم  در این شعر با گرگ طرفیم اما حالات سگی را به ذهن میاورد با صفت دله دو.

فاطمه خمر : شاعر وقتی از گرگ هار صحبت میکند به خوبی تمام حالات و رفتار گرگ را به تصویر

میکشد :چشمهایم چو دو کانون شرار و...و وقتی فرمان فرار می دهد دستوری ست که برای خودش

صادرمی کند.

غوغا سرشار :بنظرم شاعر به مخاطب فرمان فرار میدهد٬ کاری که باید بادیدن گرگی انجام دهیم.و به

شکارش که پوپکش آهویش همان معشوقه اش است.

علی رضا حسینی : بنظرم دله دو بودن به گرگ هم می آید. گرگها در اولین شکار گروهی حمله میکنند

واگر گرگی از شکار جابماند ٬طرد می شود وبه ناگزیر ولگرد.

محمود شهابی:سگ هر چقدر هار و وحشی شود درنهایت مثل گرگ نمی تواند باشد. درماندگی با یک

صفت دله دو آیا به ذهن متبادر می شود؟ این شعر در ژانر خودش سمبلیک است نه نگاهی از کل به جز

دارد نه از جز به کل میرود .گرگ سمبل انسانی ست که در برخی حالات و رفتار درنده گی گرگ را دارد.

علی گل محمدی: واینکه ما انسان گرگ نما هم در اساطیرو افسانه ها داشته ایم.

مهدی آخرتی : باید قبول کنیم که گرگ بیشتر به کار شاعر می آید تاسگ !کاربردی تر است در زبان وبنظر

خلاقانه.وقتی شاعر به "دشت" صفت بی همه چیز را می دهد٬وگرگس ست که از جایگاه خود ناراضی

ست وبهولگردی مجبور،ما برای هر شی یا کلمه شخصیتی قائل هستیم. ودر واقع تأکید شاعر به درماندگی

اش بیشتر از وحشی خویی اش است.

از آوردن گرگ منظور خاصی را دنبال می کند اینکه درندگی خصلت گرگ است و ناچار دریدن شکار به

هنگام گرسنگی.وحالا این گرسنگی از چند جهت بررسی میشود گرسنگی جسم ٬ روح. واین همه حاکی از

ناچاری ست.

قابل توجه است که این شعر وزنی دارد که ضرب دار است و وزن خوب و مناسبی برای سگ دوزدن.

 

تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم !

آه ٬ می ترسم ٬ آه .

آه می ترسم از آن لحظه ی پر عصمت و شوق ٬

که تو خود رانگری٬

مانده نومید زهر گونه دفاع٬

زیر چنگِ خشن و وحشی و خونخوار منی .

پوپکم ! آهوکم !

 

محمود شهابی :شاعر در این بند از شوق کار کردی منفی کشیده شادمان شدن از اینکه بر معشوقه  غلبه

کرده است . شادمان شدن از اینکه شکارش راه فراری ندارد.

مهدی آخرتی : شاعر مقتدرانه از صفت ها کار میکشد . همان غالب و مغلوب بودن و فاعل و مفعول

بودن در دو جنس را به خوبی القا میکند واین مشخصه ها شعر را منحصر به فرد میکند

شاعر آثاری از این دست را در اشعارش باز هم دارد :

"توخنده زن چون کبک گریزنده چون غزال

من در پی ات چودر پی آهو ٬ پلنگِ مست.."

استفاده کردن از شخصییت های روانیِ دو جنس.بی دفاع ماندن شوق آور است ٬ حالا برای عاشق یا

معشوقه ؟

این کارکردی ست که برای هردو ٬ می توان از این بند کشید. من باید باشم تا تو معشوقم باشی.

محبوبه رحمتی : اگر  این لحظه برای هردو شوق آور است چرا می گوید : می ترسم؟

مهدی آخرتی : برای پوپکش می ترسد  اینکه چرا غافلی من برتو غالبم.ار چه رو نشستی که من به

ناچار تو را خواهم درید.

شاعر با تاکید روی فرم به معنا می رسد. زمستان بی همه چیز ودشتی خالی واین گرگ گرسنه ی هار

تشنه ی خون.بعد می رسد به فرمان فرار٬ وبعد به یکباره می گوید:" تو چه آسوده و بی باک خرامی به

برم".ساختن فضا برای نشان دادن این غفلت.

 

چه نشستی غافل!

کز گزندم نرهی ٬ گرچه پرستار من .

پسِ این دره ی ژرف ٬

جای خمیازه ی جادو شده ی غارِ سیاه٬

پشت آن قله ی پوشیده زبرف ٬

نیست چیزی ٬ خبری .

ور ترا گفتم چیزدگری هست ٬ نبود

جز فریب دگری.

من از این غفلت معصومِ تو ای شعله ی پاک!

بیشتر سوزم و دندان بجگر میفشرم .

منشین بامن ٬ بامن منشین!

تو چه دانی که چه افسونگرو بی پا وسرم؟

 

محمود شهابی : شاعر وقتی می خواهد بگوید : نیست چیز دگری ٬ به جای دور افتاده ای اشاره میکند

فضایی دهشتناک. وتصویر ی از داستانهای کهن و اساطیری را به ذهن میاورد

مهدی آخرتی : تشبیه کردن  غار به خمیازه یِ غار جادو زده

غوغا سرشار : واین غار جادو زده با قله های پوشیده از برف ٬ دهان گرگ را هم به ذهن میاورد.

مهدی آخرتی : شاعر ابتدا مخاطب را به دشتی میبرد٬  به دور دستی  به مخفی گاهی. وقتی میگوید:

منشین با من با من منشین ٬ تأکیدش روی ننشستن است.

محمد راهدار : نکته ای که اینجا قابل توجه است اینکه می گوید منشین و هیچوقت هرگز این کار را نکن.

مهدی آخرتی : بله در واقع دستور صادر میکند. نحو را نهی کرده است.

 

تو چه دانی که پس هرنگه ساده ی من ٬

چه جنونی ٬ چه نیازی ٬ چه غمی ست ؟

یا نگاه تو ٬ که پرعصمت و ناز ٬

برمن افتد٬ چه عذاب و ستمی است

 مهدی آخرتی : اینجا با همان ترس مواجه می شویم .همان حالتی که نمی خواهد با کشته اش چشم در

چشم باشد.از اجبارش حرف می زند از جنون و نیازی که برایش  اجبار است .اجباری ٬ که غمبار است 

برای عاشق. ازهمان ترس به حال معشوقه اش حرف می زند.

دردم این نیست ولی ٬

دردم این است که من بی تو دگر

از جهان دورم و بی خویشتنم

 مهدی آخرتی : در این شعر شاهد قوافی شاعر هستیم. با اینکه آوردن قافیه  محدودیت ایجاد می کند اما 

شاعر در رساندن حرفش به مخاطب موفق است وبه هیچ عنوان محدود نشده است.

علی رضا طاهری : محتوای شعر سنتی ست هر چند که در دنیای مدرن سروده شده است.

محمود شهابی : اما بنظر من با شعری مدرن و امروز طرفیم . شاعر کلی گویی می کند با آوردن کلمه ی

" من " هم با شخصییت فردی روبرو هستیم هم شخصیت اجتماعی.

شاعر ابتدا تأکیدی برجزئییات دارد و بعد دست به کلی گویی میبرد و جایگاه انسان را در دنیای مدرنیته

بازگو میکند هم از لحاظ شخصییت فردی هم اجتماعی که انسانی در چنین موقعییتی  قرار گرفته وبعد

خودش را در چنین جایگاهی تشبیه به گرگ کرده است وقتی شاعر میگوید:دردم این است که من بی تو

دگر از جهان دورم و بی خویشتنم" یعنی از معنا دورم  از جهان.واز آنجا که با انسان فاقد معنا روبرو

هستیم٬ اینجاست که شاعر در شخصییت کلی انسان قرار میگیرد.این جزئی نگری به کل کمک میکند ومی

خواهد کلییتی را برای مخاطب بازگو کند.

مهدی آخرتی : بله با شما موافقم اما باید تفاوتی بین جزئی نگری با کلی نگری ٬ با کلی گویی و جزئی

گویی قائل باشیم.گاهی در شعر می توان جزئی گویی کرد امادر مورد موضوعی کلی .

محمود شهابی :ک بله ودر واقع اشاره من به این کلی گویی شاعر با " من " است و کارکشیدن از این

کلمه ی حزئی در محتوایی کلی.

که در شعر کلمه ی "کجا" همان کجا ایستادنِ انسان است و محتوا کلاسیک نیست.

علی رضا طاهری : اگر عشق را معنا بگیریم ومعشوق را زمینی٬ باز هم بنظرم نگاه شاعر نگاهی سنتی

ست٬ در محتوا.

مهدی آخرتی : اینطور که به نظر می رسد دیدگاه شاعر نه سنتی ست نه مدرن . شاعر در جایگاهی ست

از تحول دنیای سنتی اش با مدرنیته  شدن.از روبرو شدن با واقعییت های تلخ ابایی ندارد.

وقتی شاعر می گوید : اگر مرده ی چشم سیهت باشم به چه کار میایم ٬ از نیازی دوطرفه حرف میزند.

اینکه باید من باشم ومحتاج بودنِ معشوقه به زنده یِ عاشق.

منشین بامن ٬ منشین .

تکیه بر من مکن ٬ ای پرده ی طناز حریر !

که شراری شده ام .

پوپکم ! آهوکم !

گرگ هاری شده ام.

 

علی رضا حسینی: بله و در واقع  به نوعی کلاسیک بودنش را رد می کند که ما در کلاسیک یا معشوقه

های سنگدل و عاشق  های جان فدایی روبرو بودیم.

و این بند هم که به خوبی چکیده ی داستان است  از همان کلاسیک نبودن .

 

مهدی آخرتی : بله و حسن مقطع است شاعر نتیجه گیری و کلی گویی می کند از فرم و محتوا در روند

شعر.

                                                                                                      از توجهتان ممنونیم .

                                                                                                             الهه فیاضی

 

 

 

 

 

 


                                                 نشست معاصر خوانی  

                                               شعری از نصرت رحمانی 


باحضور خانمها : فاطمه خمٌر، غوغا سرشار،منیژه رضوان، لاله هوشنگی، سپیده هوشنگی، ملیحه آخوندی، الهه فیاضی

با حضور آقایان : مهدی آخرتی، بهرام خزایی، علیرضا حسینی ، آقای کیان، رضا حاجی آبادی،محسن آزادی ، اسماعیل بختیاری ، آقای امیری ، حمید کار آمد ، شایان قهرمانی   




این روزها اینگونه ام

،ببین: دستم ، چه کند پیش  می رود

،انگار  هرشعرباکره ای راسروده ام  

پایم چه خسته می کشدم،

گویی کت بسته ازخم هرراه رفته ام  

تا زیرهرکجا                                        

  حتی شنونده ام هر بار شیون تیر خلاص را  

ای دوست این روزها با هر که دوست می شوم

احساس می کنم آنقدر دوست بوده ایم

که دیگر  وقت خیانت است

انبوه غم حریم و حرمت خود را از دست داده است

دیریست هیچ کار ندارم              

      مانند یک وزیر 

وقتی که هیچ کار نداری تو هیچ کاره ای

من هیچ کاره ام : یعنی که شاعرم

گیرم از این کنایه هیچ نفهمی  

این روزها اینگونه ام : فرهاد واره ای که تیشه خود را               

   گم کرده است 

آغاز انهدام چنین است

اینگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان یاران

وقتی صدای حادثه خوابید

برسنگ گور من بنویسید : - یک جنگجو که نجنگید             

   اما........، شکست خورد


مهدی آخرتی : نصرت رحمانی در واقعییت نه شاعری ست سیاسی نه اجتماعی،شاعری درونگراست. .این شعر نیمایی ست با محتوایی مشخص .

  درابتدا توجه تان را به نکاتی جلب میکنم که خانم فاطمه خمر ازصحبت های آقای آخرتی در متن جلسه نکته برداری کرده اند:

«پس از مطرح شدن شعر نیمایی در دهه 40، فحوای شعر کلاسیک دچار تحول شد». «اشتباه شعر در دهه 80 در این است که عده ای بسیار کلی نگرند وعده ای بسیار جزیی نگر»

«در تعریف شعر و شعار:شعار آنچیزی ست که از بیرون به درون راه می یابد وشعر از درون به بیرون ساری ست.» «شاعر باید فرزند زمان باشد ، بعد از زمان پویش شاعر، امکان تبدیل شعر او به شعار است.»

«دلیل ماندگاری شاعر اثری ست از او که در حافظه جامعه بماند.»

«هنرمند های کلامی ، کلیدی برای دستیابی به ضمیر ناخود آگاه را در اختیاردارند واین مسله به خلق شاهکار منتهی می شود.»  

  الهه فیاضی: صراحت در این شعرو استفاده از کلماتی ساده اما پر معنا وعمیق .جزیی نگری واز جزء به کل آمدن تقریبا درهربند از شعر. 

بهرام خزایی :این شعر اولین شعر کتاب "پیاله دور دگر زد" نصرت رحمانی ست که آغاز شعرهای فلسفی شاعر است به نوعی.   آقای اصغری :این شعر محتواگراست و شاعر می خواهد پیامی به مابرساند با کلماتی ساده .این شعر روایی ست و غنای تصویر را نمی بینیم. 

آقای آخرتی:  بله این یک شعر ایماژیست نیست اما تصاویر خوبی در خود دارد در صورتی که شعری ست محتواگرا. شاعر دست به روایتی میزند  در تعابیری ساده وبسیار متداول، اما به خوبی از پس این کار برمی آید.  

علی رضا حسینی:  کلا شاعر در این شعر می خواهد درباره خودش صحبت کند و ارزش هایش که دیده نمی شوند .می گوید من چیز با ارزشی هستم که دیده نمی شوم ودر بندهای مختلف نمونه هایی را می آورد در بند آخر می گوید من یک جنگجو هستم(با ارزش های یک جنگجویی واقعی)که به کار گرفته نمی شود یا در بند قبلش من فرهاد هستم(با ارزش های فرهاد)که تیشه ندارد و عملا کاری از دستش بر نمی آید و از همه مهمتر میگوید من وزیرم(می دانیم که وزیر چه در شطرنج و چه در سیاست با ارزشترین مهرست) که دیریست هیچ کار ندارم و همه این ها را جمع میکند میگوید "وقتی که هیچ کار نداری تو هیچ کاره ای من هیچ کاره ام ..

 این روزها اینگونه ام

ببین: دستم ، چه کند پیش  می رود انگار

  هرشعرباکره ای راسروده ام 

پایم چه خسته می کشدم،

گویی کت بسته ازخم هرراه رفته ام   

تا زیرهرکجا                                         

حتی شنونده ام هر بار

شیون تیر خلاص را

  فاطمه خمر:شاعر وقتی میگوید:چه کند .. کند پیش رفتن زمان را هم به ذهن متبادر می کند. وبا وجود ترکیبهایی چون " پاهای خسته.. کت بسته.." مسیر رو به پایانی را که طی می کند، گویا مخاطب را به سیاه چاله ای پرت می کند.  

الهه فیاضی: من ارتباط بین " کندپیش رفتن و باکره " را پیدا نمیکنم .

آقای آخرتی :شاعر خواسته گویای این باشد که دستم در شاعری کند شده است وچون شاعری تازه کارعمل میکنم. نصرت رحمانی شاعری صادق بود واگر در شعرش میگوید تا زیر هرکجا  واقعا همین طور بوده است.شاعر در زندگی واقعی خویش کارتن خوابی، سپری کردن شب در قهوه خانه هاو.. را تجربه کرده است. درست است که نباید شاعر را کنار شعرش قرار دهیم مگر آنکه بخواهیم نقدی روانشناختی داشته باشیم. اما گاهی در مواجه با شعری  تحت تأثیر شاعر اثر قرار میگیریم. شاعر بعداز بند تا زیر هرکجا در جمله ی بعدی: حتی شنوده ام... تغییر محتواست. جمله در ظاهر شاید بنظر برسد که قطع شده است ولی در ارتباط است با بند بالا. این روندی بود که در شعر معاصر باب شده بود.  

  ای دوست

این روزها با هر که دوست می شوم

احساس می کنم

آنقدر دوست بوده ایم

که دیگر                       

وقت خیانت است

آقای آخرتی:این بند بنظرم یکی از بهترین وماندگارترین بندهای شعر است. برای بهتر فهمیدن این بند با حال و هوای دهه ای که شاعر شعر را سروده باید بیشتر آشنا شویم و تأثیر نمودهای تاریخی اجتماعی را در روند یک شعر وخصوصا تأثیرش براین بند را بدانیم با خیانت ها وفضای آن دهه خود را آشنا کنیم اینکه چطورعده ای خنجر از پشت میزدند.در ظاهر مبارزبودند اما پشت پرده به مردم و مملکت خیانت میکردند. 

محسن آزادی:بنظرم شعار زدگی در این بند مشهود است. یک نگاه جزیی نگراست به کل دنیای ما

آقای آخرتی:بله به نوعی می توان این شعررا شعار دانست اگراز دید مخاطب در فضای حاکم براجتماع در بسیاری ازشهرها نگاه کنیم این بند برایمان شعار است. اما متخصصین در بحث شعر و شعار می گویند: شعر چیزی ست که از درون به بیرون می گراید و شعار چیزی ست که ازبیرون به درون بیاید. امادر حیطه ی محتوا شعار زدگی در این بند شعر دیده می شود.  

غوغا سرشار:در قسمت ابتدایی شعر بنظر شاعراعضای بدن خودرا به عنوان ابزار یا جزیی جدا از خودش صحبت میکند. دستم:کند پیش میرود، پایم :خسته می کشدم و در قسمت دوم شعر،شاعر خودش را خرج میکند: باهرکه دوست می شوم 

آقای آخرتی :بله شاعر از بسیاری رفتارها خودش را از خودش جدا کرده وبه نوعی خود را تبریه کرده است وخواسته بگوید ناچاراً اینگونه است سیر طبیعی اش در روزگار ما همین طور است.در شعر معاصر اتفاقاتی افتاد وشعر با اصطلاحات کوچه و بازار پیوند خورد.این شعر هم نمود همین رفتار است و شعر از پایین به بالا می ریزد. علی رضا حسینی :در عین حالی که دارد اعتراف می کند که دوستی ها به خیانت ختم می شوند و خودش هم از این احساس  خوشحال نیست ,خود دوست را مخاطب قرار داده و این ناراحتی از پایان رفاقت ها را دارد به دوستش می گوید: به نظر شما اون چه دوستیه که می شه بهش این حرف رو زد؟ آیا اون خودش شامل این خیانت کردنه نمیشه؟


انبوه غم حریم و حرمت خود را

از دست داده است

دیریست هیچ کار ندارم                  

  مانند یک وزیر 

وقتی که هیچ کار نداری

تو هیچ کاره ای

من هیچ کاره ام : یعنی که شاعرم

گیرم از این کنایه هیچ نفهمی


  مهدی آخرتی: من اینطور بازی کلامی بازی با کلمه ی هیچ را آن هم از شاعر ی چون نصرت نمی پسندم واینکه با هیچ کنایه ای هم به سیاست بزند واینگونه گفتن شعر چطور توجیه پذیر است.

   الهه فیاضی:در این بند وزیر و شاعر را یکی می داند و هر دو را هیچ کاره و بنظرم حرفی نهفته در هیچ  دارد  هیچ کاره ام، هیچ کاره ای ، هیچ کارنداری و در آ خر بند که می گوید هیچ نفهمی

  علی رضا حسینی :تقریبا مثل شعر دیگری از شاعر که هرگز را هجی کرده بود. بهرام خزایی :بله اما شاعر نخواسته آنقدر که به هرگز پرداخته بود به هیچ هم بپردازد و از حروف کار بکشد. در بند دوم شعر هم همین کنایه به هیچ را میزند اما کوتاه تر و به نوعی قابل قبولتر. 

مهدی آخرتی: عنصر خیال در بند دوم هم بیشتر است اینکه فرهاد باشی بی تیشه و هیچ کاره ای واین هیچ را با قسمت پایانی شعر ارتباط داده است: همان جنگجوی نجنگیده 

محسن آزادی:اشاره ی شاعر به فرهاد شاید امروز دیگر کلیشه شده باشد اما باید دید استفاده از فرهاد و تیشه درادبیات آن دهه هم اینقدر رواج داشته است.  

مهدی آخرتی : بله کلیشه را در تاریخ نمی شود بررسی کرد .  

 

آغاز انهدام چنین است

اینگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان

یاران وقتی صدای حادثه خوابید

برسنگ گور من بنویسید :

- یک جنگجو که نجنگید

   اما........، شکست خورد 


غوغا سرشار:جنگجویی باید باشد تا جنگی باشد.جنگجویی در کار نیس تا با جنگجوی شاعر بجنگد .

مهدی آخرتی :جنگجویی که نجنگید اما شکست خورد : تضادی در ظاهر در واقع جنگ جویانی که تعلیم دیده اند اما نمی جنگند. شعر به پایات رسید اما درکلیت واقعییت این است که:  شعر نه تنها تعریف ندارد که متناقض نما هم هست.           

                                                                                            از توجه تان ممنونیم

                                                                                                الهه ی فیاضی

چندیست که وبلاگ معاصرخوانی به دلایلی به روز نمی شد اما حالا دوباره این وبلاگ به

روز خواهد شد. روی صحبتم با کسی ست که فکر می کرد این وبلاگ بدون حضور او

به روز نخواهد شد : ادبیات راه خودش را می رود . به حضور عده ای مبتدی متشاعر

که فکر می کنند قلعه ی شعر را فتح کرده اند کار ندارد وادبیات با همین بچه های فعال

شکل می گیرد با همبن دوستان گلم.

در انتها از خانوم الهه فیاضی عزیز کمال تشکر را دارم که در پیاده کردن گزارش جلسه

سنگ تمام گذاشتند



نشست معاصر خوانی

« شعر فروغ فرخزاد »

         

همه‌ی هستی من آیه‌ی تاریکیست

که تورا درخودتکرارکنان

به سحرگاه شکفتن هاو رستن‌های ابدی خواهد برد

من دراین آیه تورا آه کشیدم آه

من دراین آیه تورا

به درخت وآب وآتش پیوند زدم

زندگی شاید

یک خیابان درازاست که هرروز زنی بازنبیلی از آن می‌گذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خودرا از شاخه می‌آویزد

زندگی شاید طفلی است که از مدرسه برمیگردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله‌ی رخوتناک دو هم آغوشی

یاعبورگیج رهگذری باشد

که کلاه از سربرمیدارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی‌معنی می‌گوید صبح بخیر

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من در نی نی چشمان تو خودرا ویران می‌سازد

ودر این حسی است

که من آن را با ادراک ماه وبا دریافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه‌ی یک تنهاییست

دل من

که به اندازه یک عشق است

به بهانه‌های ساده‌ی خوشبختی خود می‌نگرد

به زوال زیبای گل‌ها در گلدان

به نهالی که تودر باغچه خانه‌مان کاشته‌ای

وبه آواز قناری‌ها

که به اندازه یک پنجره می‌خوانند

آه...

سهم من اینست

سهم من اینست

سهم من

آسمانیست که آویختن پرده‌ای آنرا از من می‌گیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست

و به چیزی در تنهایی و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

ودراندوه صدایی جان دادن که به من می‌گوید

دست‌هایت را دوست می‌دارم

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم

سبز خواهم شد می‌دانم می‌دانم می‌دانم

وپرستو‌ها در گودی انگشتان جوهری‌ام

تخم خواهند گذاشت

گوشواری به دو گوشم می‌آویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

وبه ناخن‌هایم برگ گل کوکب می‌چسبانم

کوچه‌ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند هنوز

باه‌مان موهای درهم و گردن‌های باریک وپاهای لاغر

به تبسم معصوم دخترکی می‌اندیشند که یک شب او را باد با خود برد

کوچه‌ای هست که قلب من آن را

از محله‌های کودکی‌ام دزدیده است

سفرحجمی در خط زمان

وبه حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که زمهمانی یک آیینه بر می‌گردد

وبدینسان است

که کسی می‌میرد

وکسی می‌ماند

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می‌ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد

من

پری کوچک غمگینی را

می‌شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

ودلش را در یک نی لبک چوبین

می‌نوازد آرام آرام

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می‌رد

وسحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

 

مهدی آخرتی: فروغ فرخزاد شاعری ست جزئی نگر که کاملا در این شعراو نیز مشهود است وجزیی نگری در این اثر، در کلیت کودکی دقیق شده است. وتنها کلی گرایی در این شعر,نماد‌هایی هستند که باتوجه به اقتضای جامعه شکل گرفته‌اند .

باید اشاره کرد که شعر دروزن نیمایی سروده شده اما احساس می‌شود که شاعر خواستار‌‌ رها شدن از بند وزن است

و نکته ی دیگر اینکه صدای پای «سهراب» درشعر فروغ فرخزاد شنیده می‌شود

و در استفاده از تصاویر انتزاعی کمی شباهت به زبان سهراب در این شعر دیده می شود .

از دوستان حاضر می‌خواهم اگر در کلیت شعر نظری دارند بیان کنند

علیرضا حسینی: دیدگاه کلی در شعر دیدی ست سیاه وتاریک، دیدگاهی ست صادق هدایتی.

محمود شهابی: خطِ یک روایت را می‌شود در این شعر گرفت اما بنظر من نه آنقدر تاریک، شعر در تاریکی و روشنی فضایی یکسان دارد.

غوغا سرشار: شعر آکنده از جزیی نگری هاست. برای هر تصویرچهار چوبی را تعیین می‌کند مثلا آواز قناری، به اندازه‌ی یک پنجره...

والبته این به زمان زندگی و جنسیت شاعربرمیگردد که زن بودن ناخواسته چهارچوب‌ها وتنگنا‌هایی رابرایش تعیین می‌کند.

حمیده امینی: بنظرم شعری سیاه با جزییاتی که مشخص می‌کند این شعر را یک زن سروده است.

 آقای مرتضی: شاعر روایت می‌کند وبدنبال هر تصویر نتیجه گیری می‌کند ودر قسمت‌های پایانی شعر نتیجه‌ای کلی می‌گیرد: و بدینسان ست که کسی می‌میرد و کسی می‌ماند.

مهدی آخرتی: شاعر هر تصویر را که آورده زیاد به آن پرداخته و این ضعفی ست که پشت این شعر اایستاده است. اگر دو بند را از این اثر جدا کنیم (پسرانی که به من عاشق بودند.. و گل کوکب چسباندن به ناخن‌ها) دیگر نمی‌شود فهمید شاعر این اثر زن بوده است.

 

همه‌ی هستی من آیه‌ی تاریکی ست

که تورا درخود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن‌ها ورستن‌های ابدی خواهد برد

 

علیرضا حسینی: بنظرم آیه معنای خوبی دارد چرا گفته است آیه تاریک؟

آقای راه دار: بنظرم آگاهی دادن است آگاهی دادن از کثیف بودن زندگی، مثل صادق هدایت، آلبرت کامو که این زندگی تلخ و وحشتناک است پراز کثیفی.

 

محمود شهابی: بنظرم شاعر خواسته به بودنی اشاره کند که از دل نبودن بر می‌خیزد مثل سحرگاهی از دل تاریکی بودنی تدریجی که از نبود به بو د تبدیل می‌شود.

 

مهدی آخرتی: بله تأویل درستی ست اما باید بدنبال چطور بهتر گفتن شتافت واین بهتر گفتن است که آرمان شاعر را می شازد.

شاملو در شعری می‌گوید:

هرگز کسی چنین به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم.

باید سعی کنیم مفاهیم را عمیق‌تر کنیم، فرم گرایی سطحی به مفهوم کمکی نمیکند.

وابهام وتضاد در مفهوم که: هستی‌اش اگرآیه ایست تاریک، چطور آنرا می‌توان به سحرگاهِ شکفتن ورستن‌های ابدی برد! زندگی ست که از تاریکی به سمت سحرگاه می‌رود اما ما نمی‌خواهیم ودر واقع نباید شعررا معنا کنیم.

پیش پا افتاده ترین کاری که می‌توان باشعر کرد معنا کردن آن است کاری که متأسفانه در دوره‌ی آموزشی به ما آموختند و از ما خواستند.

شعر فضاست ونباید بدنبال معنای آن بود که باید درجستجوی فضایی باشیم که شاعر می‌خواسته آنرا بیافریند,کلمات در کنار هم رفتارهایی را از خود نشان می‌دهند واین نوع کلمات متضاد را اگر بخواهیم در مفهوم استفاده کنیم کار را دشوار می‌کند

بهرحال نمی‌توان دقیق گفت که شاعر آیه را آورده است که به سحرگاه برسد چون سحرگاهِ شکفتن ورستن هایِ ابدیست.

وشاعر ابهام مد نظرش بوده است. همانطور که در بند بعد می‌بینیم تضادهایی چون درخت و آب و آتش...

 

من در این آیه ترا آه کشیدم آه

من دراین آیه تورا به درخت وآب وآتش پیوند زدم

زندگی شاید

یک خیابان دراز است که هرروز زنی بازنبیلی از آن می‌گذرد

زندگی شاید

ریسمانی ست که مردی با آن خودرا از شاخه می‌آویزد

زندگی شاید طفلی ست که از مدرسه برمیگردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد درفاصله رخوتناک دوهم

 آغوشی

یاعبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر برمیدارد

وبه یک رهگذر دیگربا لبخندی بی‌معنی می‌گوید صبح بخیر

 

 آقای راه دار: شاعر به این بند که می‌رسد می‌خواهد بگوید زندگی ساده است

«زندگی شستن یک بشقاب است»

 

الهه فیاضی: شعر تصاویری را به ما ارائه می‌دهد: جریان زندگی از مرگ وحیات، کوتاهیِ راه و درازی راه زندگی. واینکه زندگی زنجیره‌ای ست ودر جریان ودرگذر.

 

آقای شهابی: شعر وقتی به قسمت آویختن مرد می‌رسد چون عمل آویختن برجسته‌تر بنظر می‌آید در شعر مخاطب را گیج می‌کند واینجاست که بنظرم شعر سیاه نیست

درواقع ریسمان بودن زندگی مد نظر شاعر بوده است.

 

الهه فیاضی: بله بنظر م حق باشماست زندگی ریسمانیست که می‌توانیم خود را ازان بالا بکشیم یا بیاویزیم!

 

غوغا سرشار: بنظرماین قسمت شعر بیانگر این است که زندگی اصلا ساده نیست ونمی تواند باشد. زندگی خیابانی ست دراز و هرروز زنی بازنبیلی . . .

ریسمانی،  که مردی با آن خودش را آویخته همه چیز را تعیین می‌کند وزندگی سخت و غیر منعطف می‌شود.

 

فاطمه لکزایی: بنظرم تصویرهایی خوبی برای زندگی نیاورده است تصویر‌ها یامجازی هستند ویا خنثی.

 

مهدی آخرتی: بله دوستان همه فکر کردید که زندگی تشبیه شده است به مسائل گفته شده

امادر واقع این‌ها اتفاقهای روزمره هستند ومجموع این اتفاقهای روز مره زندگی ست. البته روز مره گی بحثی کلی ست ومجبور به آوردن جزییات بیشتری هستیم

جزئی نگری خوب است اما نه در مواردی این چنین که می‌توانیم تصاویر برجسته تری را بیاوریم شاعری که ذهن قوی تری دارد قوی‌تر هم عمل می‌کند. اخوان می‌گوید: هی فلانی زندگی شاید همین باشد..

ذهن مخاطب باز است و هرکس برداشت خودش را دارد وبه راحتی می‌تواند زندگی را به دردهای خودش پیوند بزند. ناگفته نماند که ما درمقام مقایسه و قوی‌تر ضعیف‌تر بودن شاعری نیستیم صرفا مثال برای همین بند بود.

واین بندهای شعرتماما فضا سازی ست و البته این نوع فضاسازی بزرگانی همچون فروغ عده‌ای را به اشتباه انداخت وبه سمت بی‌تأویلی در شعر برد. تا آنجا که عده‌ای کلماتی را کنار هم بچینند و بعد مهر تأیید بر آن بزنند و بگویند: چه بی‌دلیلی خوبی. این ناجوانمردانه‌ترین کاری است که می‌توان باشعر کرد.

عابری که می‌گذرد. بنظرم از تصاویر خوب دراین شعراست ولی شاعر از خودش ضعف نشان می‌دهد وقتی صفت گیج را برای عابر می‌اورد ودر شعر دست به توضیح دادن می‌زند.

 

زنگی شاید آن لحظه‌ی مسدودیست

که نگاه من در نی نی چشمان تو خودرا ویران می‌سازد

ودر این حسی است

که من آنرابا ادراک ماه وبادریافت ظلمت خواهم آمیخت

 

فاطمه خمر: بنظرم مسدود بودن نمی‌تواند برای لحظه خوب باشد درحالی که زمان درگذر است بدون هیچ انسداد و ایستی.

مهدی آخرتی: بله ولی مسدود را آورده بخاطر ویران شدن.

والبته در نظر داشته باشیم که ما مخاطب این دهه هستیم با ذهنیتی متفاوت از دهه‌ای که شعر سروده شده

ادراکِ ماه و دریافتِ ظلمت! شاعر درگیر صفت هاست هرچند خواسته هم اشاراتی به قسمت‌های روشن زندگی بکند هم قسمت‌های تاریک ولی یک اثر باکلمات متناقص وصفت‌ها فلسفی نخواهد شد.

 

دراتاقی که به اندازه‌ی یک تنهاییست

دل من

که به اندازه یک عشق ست

به بهانه‌های ساده‌ی خوشبختی خود می‌نگرد

مهدی آخرتی: کلمه ی«اندازه» تکنیکی ست که شعر را زیبا کرده ولی چندبار استفاده کردن از آن کار را خراب می‌کند وزیبایی یک اثررا کم می‌کند.

 

به زوال زیبای گل‌ها در گلدان

به نهالی که تودر باغچه خانه‌مان کاشته‌ای

وبه آواز قناری‌ها

 که به اندازه‌ی یک پنجره می‌خوانند

 

الهه فیاضی: زوال زیبای گل‌ها که از نظرشاعر زیباست، چه ارتباطی می‌تواند به بهانه‌های ساده‌ی خوشبختی در بند قبل وبه نهالی که کاشته می‌شود در بند بعد، داشته باشد؟! بنظرم شاعردرتضاد است اینکه هست یا نیست وخود در بودن ونبودن و اصلِ مرگ وحیات درگیر است. وصرفا خواسته با زیبا نشان دادنِ زوال گل‌ها مرگ رازیبا جلوه دهد

مهدی آخرتی: احمد شاملو در نقدی از این شعر گفته است که چطوروبا چه منطقی می‌توان زوال گلهارا زیبا دانست!

 

محمود شهابی: بنظرم اینکه زندگی یک زوال است وبه هیچ برمیگردد.

 

غوغا سرشار: جایی که بودن زیباست زوال این بودن هم می‌تواند زیبا باشد.

مهدی آخرتی: زوال است نه مرگ یا نبودن. وزوال گل‌ها رو به خرابی رفتنِ یک زیبایی ست. چطور می‌تواند زیبا باشد

 

آه...

سهم من اینست

سهم من اینست

 سهم من

آسمانیست که آویختن پرده‌ای آنرا از من می‌گیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله‌ی متروکست

وبه چیزی درپوسیدگی وغربت واصل گشتن

 

مهدی آخرتی: نوعی  موسیقی نهفته در سه بار تکرارشدن وجود دارد که ذهن مخاطب راگیج ودرگیر می‌کند

و آسمانی که اویختن پرده‌ای.. این تصویر کامل وخوبی ست وذهن دیداریِ هر مخاطبی، تصویری یک شکل را ترسیم می‌کند.

 (چیزی) دربند بعد صفت ابهام است. می‌توان بجای این کلمه هرکلمه یِ دیگری را جایگزین کرد.

 

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

ودراندوه صدایی جان دادن که به من می‌گوید

دست‌هایت را دوست می‌دارم

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم

سبز خواهم شد می‌دانم می‌دانم می‌دانم

 

مهدی آخرتی: صدایی که از خاطره‌ای می‌گوید دست‌هایت را دوست دارم

وکاشتن دست‌ها باخاطره‌ی آنروز‌ها

میل بشر به جاودانه شدن که: در اساطیرما بوده تا به امروزهم هست.

 

وپرستو‌ها در گودی انگشتان جوهری‌ام

تخم خواهند گذاشت

 

بهرام خزایی: چه ارتباطی می‌توان بین انگشت و گودی پیداکرد

وصفت جوهری بودن برای انگشت!

مهدی آخرتی: اگرشاعربه جای انگشت دست را درشعر استفاده می‌کرد شاید برداشت بهتری می‌شد از شعر داشت. وفقط می‌توان گفت این بند فضا سازی ست.

درخت و تخم گذاشتن پرنده‌ای ارتباط این دو بند رابیشترکرده است و می‌توان تأویلهای زیادی از انگشت و درخت واینکه پنج انگشت باز شکل درخت است ویا هرچیز دیگر، داشت اما

نکات ابهام گونه در شعر فروغ بسیاراست. زبان مدام در حال افت وخیز است

وگویا چیزی را خواسته به ذهن مخاطب متبادر کند که ناتوان بوده

 

گوشواری به دوگوشم می‌آویزم

ازدوگیلاس سرخ همزاد

وبه ناخن‌هایم برگ گل کوکب می‌چسبانم

کوچه‌ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند هنوز

باه‌مان موهای درهم وگردن‌های باریک وپاهای لاغر

به تبسم معصوم دخترکی می‌اندیشند که یک شب اورابادباخودبرد

کوچه‌ای هست که قلب من آنرا

ازمحله‌های کودکی‌ام دزدیده ست

 

الهه فیاضی: تصاویری دراین بند‌ها هستند که نوستالژی زیادی برای خانم‌ها دارند.

 

مهدی آخرتی: بله جزیی نگری که شاعر از پس آن خوب برآمده

اماشاعرباید باهوش تراز این عمل می‌کرد وبند: کوچه‌ای هست که قلب من آنرا ازمحله‌های کودکی‌ام دزدیده؛ کاملا اضافه است چون تمام این اتفاق‌ها درکودکی افتاده هیچگاه در بزرگسالی گل کوکبی به ناخن‌هایمان نمی‌چسبانیم و..

واین بند هم خواسته توضیح اضافات به مخاطب بدهد.

واین بند در جایی که به توصیف پسرانی که عاشقش بوده‌اند می‌رسد بسیار خوب عمل می‌کند اگر شاعر این صفت‌ها را از شعر می‌گرفت بی‌شک شعر چیزی کم داشت

 

سفرحجمی درخط زمان

وبه حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که زمهمانی یک آیینه برمیگردد

وبدینسانست که کسی می‌میرد

وکسی می‌ماند

 

محمود شهابی: این حجم بنظرم کودکی ست که در زمان سفر می‌کند. والبته چطور می‌توان آیینه و آن تصویر آگاه را رمز گشایی کرد دشوار است و یک جا در روند شعر لنگ مانده است.

مهدی آخرتی: واضح است که این حجم هرچیز دیگری می‌تواند باشد.

بله متأسفانه می‌توان گفت این بند به هیچ عنوان پرداخت نشده است حتی اگر آینه را به سفر در زمان ارتباط بدهیم باید بگوییم که این بند‌ها فصیح نیستند وبی تردید از آن دسته گره افکنی‌ها نیست که با علم همراه باشد.

 

 

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می‌ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد

 

مهدی آخرتی: شاعر در این بند هوشمندانه عمل می‌کند از نقایص استفاده می‌کند تا معنای مثبتی را به ذهنِ مخاطب متبادر کند. این عنصرازمعنای خودش ساقط می‌شود.

این بند بسیار نمادین است ومخاطب را نصیحت می‌کند به سطحی نبودن وژرف شدن.

 

بهرام خزایی: بنظرم شعراینجا تمام می‌شود وشاعر نتیجه گیری می‌کند.

 

مهدی آخرتی: ولی بنظر من شعر خیلی زود‌تر از این تمام شده است

وارتباط بند‌ها متأسفانه درانتهای شعر ضعیف وضعیف‌تر می‌شود

آنقدر که دیگر نمی‌توان پری کوچک غمگین را به جایی از شعر متصل کرد، جز اینکه پری کوچک خود شاعر است. بندپایانی به خودی خود جدا از این شعر تصویر خوبی ست.

وجالب اینجاست با اینکه ارتباط در شعر قطع شده است اما مخاطب متوجه نمی‌شود ودر واقع این موسیقی است که فریب دهنده است.

باید همیشه توجه داشته باشیم که بهترگفتن آرمان است وبه سوی این هدف باید درتلاش بود

 

جبران خلیل جبران می‌گوید: خودت را به سمت ستاره‌ها پرتاب کن تا خویش را در ماه بیابی.

از توجه دوستان ممنونیم.

 

من

 پری کوچک غمگینی را

می‌شناسم که دراقیانوسی مسکن دارد

ودلش رادریک نی لبک چوبین

می‌نوازد آرام آرام

پری کوچک غمگینی که شب ازیک بوسه می‌میرد

وسحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.



دوستان برای دیدن نقد دیگری از این شعر به این سایت مراجعه کنند :

                                       « سارا شعر»

سلام دوستان

متاسفانه این هفته هم به دلیل امتحان ها جلسه تعطیل است


(( " نصرت رحمانی " یک بیماری ست  که در هر قرن شاید یک نفر

دچار آن شود . . .  ))


نشست معاصر خوانی در هفته ای که گذشت؛ مهمان یکی از عجیب

ترین شاعران معاصر ایران بود.پیشاپیش از تأخیر در انعکاس این گزارش

عذرخواهم.

مهدی آخرتی در ابتدای این جلسه به بررسی زوایایی از شخصیت  و

زندگی  نصرت پرداخته مهم ترین ویژگی ها و امتیازات شعر او را برای

مخاطبین توضیح داد. در ادمه شرکت کنندگان استنباط خود را از شعر 

لیلی  از مجموعه ی پیاله دور دگر زد، با یک دیگر در میان گذاشتند و

در پایان مهدی آخرتی با بیان این نکته که این شعردر بین آثار او از

فضای شادتری برخوردار است، به جمع بندی  و تحلیل نهایی اثر

پرداخت:

اغراق نیست اگر بگوییم نصرت رحمانی مطرح ترین شاعر دهه ی 30

می باشد و پیشرو تر از  سایر شاعران مطرح همزمان خودش. رمز این

اعتبار و شهرت را بیش از همه باید در شخصیت مردمی او جست 

وجو کرد. او از هر فرصتی برای ارتباط خود با مردم از طریق

شعر هایش استفاده می کرد. از معابر عمومی و چهار راه ها گرفته تا

روی میز کافه ها ، همه جا تریبون طبیعی شعر های نصرت بود. ارتباط

صمیمی و بی ریای رحمانی با مردم تأثیر فراوانی درشعر هایش

داشت. او از مجرای همین ارتباط ها توانست ناب ترین و خالص ترین

تعبیرات عامیانه را کشف کند و  آن ها را با مهارتی بی نظیر در پیکره

ی شعر خویش بنشاند. از سوی

دیگر صمیمیت او با انسان های پیرامونش او را به عمق درد هایشان

سوق می داد و این امرفضای شعر او را به نوعی رومانتیسم سیاه

تبدیل کرد و از او شاعری ساخت که بگوید: جایی که دست کارگران با

اره قطع می شود، من چطور  از گل و بلبل بگویم.

نصرت رحمانی به لحاظ مختصات شعری، شاعریست هنجارشکن، وزن

گریز و نو پرداز. در جایی می گوید وزن برای من مثل زنگ قافله است و

من ساربانی هستم که هر وقت بخواهم آن را به صدا در می آورم و

هروقت بخواهم  قطع می کنم.گاهی وزن جلوتر از من حرکت می کند

و گاهی به دنبال من راه می افتد. وزن گریزی در همه ی شعرهایش

اعم از کلاسیک و نیمایی حضور دارد:


کهنه کی زد گره بر معجر تو

اختر آن دختر مشکین گیسو؟

چادر آبی خال خالی داشت؟

رخت می شست همیشه لب جو؟

ببینید در این جا خال خالی از وزن خارج شده اما از آن جا که این کلمه

برای شاعر مهم است، پایبندی به وزن را کنار می گذارد.

همان طور که اشاره شد، نوپردازی از مهم ترین  ویژگی های شعری

اوست به این شعر ها دقت کنید:


آواز گل پری از توی کافه ها

تک لکه های خون روی ملافه ها

 

کلاغ پیر سیه مرده روی تبریزی . . .


نشسته باد، کاه به غربال و سینه ی پرده . . .


هنوز رنگ لبت مانده بر لب فنجان . . . .


لحاف  تخت ز بوی تن تو بیهوش است . . .


گستره ی وسیع از کلماتی مثل  توی، ملافه ها، تخت، رنگ لب، خط

چشم و ... برای اولین بار از طریق نصرت رحمانی به فضای شعرمعاصر

ایران سرازیر شد. کلماتی که بعضی از دوستان متعلق به خودشان

می دانند!

دو سویه بودن زبان از دیگر مختصات شعرنصرت است. او در بین

معاصرانش  تصویر  پردازی و فضاسازی قوی ست. تصاویر گاهی به

شدت عینی و گاه فوق العاده انتزاعیند اما در کنار هم خوش نشسته

اند شاعر به گونه ای آن  ها را پرداخت کرده که مخاطب هم درک می

کند و هم لذت می برد.

به عنوان  نکته ی پایانی در این مقدمه ی کوتاه اجازه دهید بگویم:

نصرت رحمانی روح شاعری دارد. او شعر هایش را فقط نمی سراید،

آن ها را زندگی می کند:

نصرت شنیده ام که تو تریاک می کشی . . .

                                           پنجمین نشست معاصر خوانی

                                 7   خرداد ماه 1391 مشهد- حوزه ی هنری





 


 

لیلی

چشمت خراج سلطنت شب را

از شاعران شهر طلب می کند

من ابروی حرمت عشقم

هشدار...،

             تا به خاک نریزی   

**

لیلی

پر کن پیاله را

آرام تر بخوان

آواز فاصله های نگاه را

در باغکوچه های فرصت و میعاد!

بگشای بند موی، بیفشان

شب را میان شب

با من بدار حوصله، اما

                      نه با عتاب!

رمز شبان درد

شعر من است!

گفتی:

گل در میان دستت می پژمرد

گفتم:

که خواب

در چشم های مان به شهادت رسیده است

گفتی که

خوب ترینی

آری،خوبم

آرامگاه حافظم

شعر ترم

تاج سه ترک عرفانم

                        درویشم

                                     خاکم  

آیینه دار رابطه ام بنشین

بنشین کنار حادثه بنشین

یاد مرا به حافظه بسپار

اما...، نام مرا

بر لب مبند که مسموم می شوی

من داغ دیده ام

 

لیلی

از جای پای تو

بر آستانه ی درگاه خوابگاه

بوی فرار می آید

آتش مزن به سینه ی بستر

با عطر پیکر برهنه ی سبزت

**

 

پر کن پیاله را

با من بگوی

در خواب های پریشان چه دیده ای

که خواب را به شهادت رسانده اند

                                          در دیدگان ما

وانگه حرامیان

در گود شب گرفته ی چشمت

با تیغ های آخته سنگر گرفته اند

                            دروازه های شهر مدینه  آغوش بسته اند

لیلی کلید شهر در سینه بند توست

آغوش باز کن

از چارراه خواب گذر کن

بگذار و بگذریم زین خیل خفتگان!

دست مرا بگیر

تا به سرایم

در دست های من

بال کبوتری است

لیلی

من آبروی عاشقان جهانم

هشدار...، تا به خاک نریزی

من پاسدار حرمت دردم

چشمت خراج می طلبد

آنک خراج

**

لیلی

وقتی که پاک می کنی خط چشمت را

دیوار های این شب سنگین را

در هم شکسته وای... که بیداد می کنی

وقتی که پاک می کنی خط چشمت را

در باغ های سبز تنت شب را

                                    آزاد می کنی 

 

لیلی

بی مرز باش

دیوار را ویران کن

خط را به حال خویش رها کن

بی خط و خال باش

با من بیا همیشه ترین باش

بارید شب

بارش سیل اشک ها شکست

خط سیاه دایره ی شب را

خط پاک شد

گل در میان دستم پرپر زد فسرد

در هم دوید خط

ویران شد!

**

لیلی

بی مرز عشقبازی کن

بی خط و خال باش

با من بیا که خوب ترینم

با من که آبروی عشقم

با من که

             شعرم

                        شعرم

                              شعرم

 

 

وای...در من وضو بگیر

سجاده ام بایست کنارم ، رو کن به من که قبله ی عشاقم

 آن گه نماز را

با بوسه ای بلند

قامت ببند

**

لیلی

با من بودن خوب است

من می سرایمت

                                                                                                                       (نصرت رحمانی/ پیاله دور دگر زد

 

 

    


بهرام خزایی:

به نظر من لیلی در این شعر بهانه ایست که شاعر خود را مخاطب قرار

دهد. ابتدا می گوید:

لیلی چشمت  خراج طلب می کند،

بلافاصله می گوید:

من آبروی

عاشقان جهانم


لیلی شخصیت کمال یافته ی درونی اوست یا به نوعی زن پنهان وجود

خودش!

فریبا مأموریان:

من فکر می کنم شالوده ی اصلی این اثر جز مفاخره نیست.شاعر

آبروی عشاق جهان است، سجاده ایست که باید کنارش بایستی،

شعر تراست، تاج سه ترک عرفان است، خوب است و ... این ها

تعبیرات قشنگی هستند اما گاهی نوعی خودستایی افراطی به نظر

می رسند.


فاطمه خمّر:

این شعر از زبانی ساده، ساختاری رومانتیک، درونمایه ای غمگین و

فضاهایی سرشار برخوردار است. دردمندی در این شعر مشهود است

به نحوی که شاعر می گوید: رمز شبان درد شعر من است.

رضا حاجی آبادی:

شاعر می گوید من شعرم از این طریق جان بخشی به شعر را به

بهترین شیوه انجام داده است. تصاویر زنده شروع و پایان خوب و

همینطور  تعبیرات خراج سلطنت، طلب و تعبیر ابداعی باغکوچه از 

چیز هایی بود که توجه من را جلب کرد.

آقای شهابی:

زبان این شعر روایی است اما محصور به آرکائیک نیست. کلمات

عامیانه است اما در شعر مدرن شده.

علی گل محمدی:

نکته ی جالب در این کار تکرار هایی است که شاعر به قصد فضاسازی

انجام می دهد وشاید هم به قصد رعایت وزن در جاهایی که لازم

دانسته:

من آبروی حرمت عشقم

من پاسدار حرمت دردم

چشمت خراج می طلبد انک خراج

به کار بردن کلمه ی انک که همزمان به دو بعد زمان و مکان اشاره

دارد.

در آخر شعر  جملات کوتاه می شوند و این ایجاز به تفهیم شعر بسیار

کمک می کند. از کلمات روایی استفاده می کند، موزون هم می گوید

اما حوصله ی کسی را سر نمی برد.

مهدی آخرتی:

چشمت خراج سلطنت شب را

از شاعران شرق طلب می کند

چرا شاعران شرق باید خراج بدهند؟ ارتباط های قوی یک شعر را

ساختار مند می کند. ارتباط ها را ملاحظه کنید چشم سیاه لیلی با

مشرق و طلوع خورشید. شاعران و صله و دربار و خراج و

سلطنت!

 

من ابروی حرمت عشقم

هشدار...،

             تا به خاک نریزی   

سطح ارزشی معشوقه ها در دوره های مختلف شعری متفاوت است.

در قرون اولیه  معشوقه ضعیفه ایست که حرمت چندانی برای عاشق

ندارد. در قرن های  هفتم و هشتم در جایگاهی بسیار بالاتر از عاشق

قرار می گیرد اما در دوره ی رحمانی عاشق و

معشوق به عنوان دو انسان با

هم در تعاملند و از ارزشی برابر برخوردار هستند. اما این شعر نصرت از

این قاعده کمی مستثنی است ابتدا  معشوق را می ستاید اما بعد به

او هشدار می دهد که حرمت عاشق خویش را نگه دارد.

 

 

آرام تر بخوان

آواز فاصله های نگاه را

ترکیبی از عینیت  و انتزاع با معنای واضح و شفاف

گفتی:

گل در میان دستت می پژمرد

گفتم:

که خواب

در چشم های مان به شهادت رسیده است

این فقط یک فضاست. اصلن نباید به دنبال مفهوم باشیم هر چند

مفاهیم متعددی هم ممکن است استخراج شود.


آرامگاه حافظم

شعر ترم

تاج سه ترک عرفانم

                        درویشم

                                     خاکم  

ببینید از ارامگاه حافظ شروع می کند و همه ی مفاهیم و نماد های

مندرج در اندیشه و شعر حافظ را با رعایت تقدم و تأخر بیان می کند.


از جای پای تو

بر آستانه ی درگاه

بوی فرار می آید

آتش مزن به سینه ی بستر

با عطر پیکر برهنه ی سبزت

نوعی تناقض در این بند هست تناقض بین ماندن و رفتن

 

با من بگوی

در خواب های پریشان چه دیده ای

که خواب را به شهادت رسانده اند

                                          در دیدگان ما

وانگه حرامیان

در گود شب گرفته ی چشمت

با تیغ های آخته سنگر گرفته اند


حرامیان نقبی به مسائل اجتماعی دارد

نیز بیانگر نوعی رذالت  در چشمان معشوق است.

و یا دزدیدن دل توسط چشم

 

لیلی

کلید شهر

در سینه بند توست

دست مرا بگیر

از چارراه خواب گذر کن

بگذار و بگذریم زین خیل خفتگان!

سینه بند می تواند چیزی باشد که زنان به سینه می آویخته اند وچیز

های با ارزش خود از جمله کلید را به آن  آویزان می کرده اند.

می گوید بیا از بین انسان های غافلی که از چهار طرف ما را محصور

کرده اند عبور کنیم. خود تعبیر چهار راه نیز حکایت از نوپردازی نصرت

دارد.

 

وقتی که پاک می کنی خط چشمت را

در باغ های سبز تنت شب را

                                    آزاد می کنی 

این هم نوعی تناقض است شب را در سبزی و طراوت آزاد کردن از کار

های جالبی است که نصرت  انجام داده هم تحقیر است و هم تمجید

به طور همزمان.

در آستانه

شاملو شاعری نیست که کلمات را بی دلیل کنار هم بیاورد

 

چهارمین نشست معاصر خوانی

 


چهارمین جلسه ی معاصر خوانی  این هفته به بحث و تبادل نظر  پیرامون  شعر در آستانه  که از مفهومی ترین  آثار احمد شاملوست سپری شد. " مهدی آخرتی " در ابتدای این جلسه با تأکید بر اهمیت مطالعه برای شاعران به لزوم دقت در فرم و ارتباطش با محتوا اشاره کرد و افزود: ساختار و فرم این اثر به قدری در هم تنیده است که وقتی  یک شاعر می خواهد از ساختار شکنی سخن بگوید یا ادعایی در این زمینه داشته باشد باید کاملا مراقب باشد که از چگونه ساختاری حرف می زند و اصولا ساختار را چقدر می شناسد و چه تعریفی از آن دارد:

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA


      

باید اِستاد و فرود آمد

بر آستان ِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشی دربان به انتظار ِ توست و
                                                                        اگر بی‌گاه
به درکوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید.


کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشی.
آیینه‌یی نیک‌پرداخته توانی بود
                                     آن‌جا
تا آراسته‌گی را
پیش از درآمدن
                  در خود نظری کنی
هرچند که غلغله‌ی آن سوی در زاده‌ی توهم ِ توست نه انبوهی‌ ِ
                                                                        مهمانان،
که آن‌جا
            تو را
                      کسی به انتظار نیست.
که آن‌جا
           جنبش شاید،
                        اما جُمَنده‌یی در کار نیست:


نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسان ِ کافورینه به کف
نه عفریتان ِ آتشین‌گاوسر به مشت
نه شیطان ِ بُهتان‌خورده با کلاه بوقی‌ منگوله‌دارش
نه ملغمه‌ی بی‌قانون ِ مطلق‌های مُتنافی. ــ
تنها تو
             آن‌جا موجودیت ِ مطلقی،

موجودیت ِ محض،
چرا که در غیاب ِ خود ادامه می‌یابی و غیاب‌ات
حضور ِ قاطع ِ اعجاز است.
گذارت از آستانه‌ی ناگزیر
فروچکیدن قطره‌ قطرانی‌ست در نامتناهی‌ ظلمات:
"ــ دریغا
          ای‌کاش ای‌کاش
                         قضاوتی قضاوتی قضاوتی
                                                      درکار درکار درکار
                                                                           می‌بود!" ــ
شاید اگرت توان ِ شنفتن بود
پژواک ِ آواز ِ فروچکیدن ِ خود را در تالار ِ خاموش ِ کهکشان‌های ِ
                                                                           بی‌خورشیدــ

چون هُرَّست ِ آوار ِ دریغ
                       می‌شنیدی:
"ــ کاش‌کی کاش‌کی
                      داوری داوری داوری
                                          درکار درکار درکار درکار..."

اما داوری آن سوی در نشسته است، بی‌ردای شوم ِ قاضیان.
ذات‌اش درایت و انصاف
هیاءت‌اش زمان. ــ
و خاطره‌ات تا جاودان ِ جاویدان در گذرگاه ِ ادوار داوری خواهد شد.

بدرود!
بدرود! (چنین گوید بامداد ِ شاعر:)  
رقصان می‌گذرم از آستانه‌ی اجبار
شادمانه و شاکر.

از بیرون به درون آمدم:
از منظر
         به نظّاره به ناظر. ــ
نه به هیأت ِ گیاهی نه به هیأت ِ پروانه‌یی نه به هیأت ِ سنگی نه به هیأت ِ
                                                                                      برکه‌یی، ــ
من به هیأت ِ «ما» زاده شدم
                        به هیأت ِ پُرشکوه ِ انسان
تا در بهار ِ گیاه به تماشای رنگین‌کمان ِ پروانه بنشینم
غرور ِ کوه را دریابم و هیبت ِ دریا را بشنوم
تا شریطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدر ِ همت و فرصت ِ
                                                                     خویش معنا دهم

که کارستانی ازاین‌دست
از توان ِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
                                           بیرون است.


انسان زاده شدن تجسّد ِ وظیفه بود:
توان ِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توان ِ شنفتن
توان ِ دیدن و گفتن
توان ِ اندُه‌گین و شادمان‌شدن
توان ِ خندیدن به وسعت ِ دل، توان ِ گریستن از سُویدای جان
توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شُکوه‌ناک ِ فروتنی
توان ِ جلیل ِ به دوش بردن ِ بار ِ امانت
و توان ِ غم‌ناک ِ تحمل ِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.

انسان
دشواری وظیفه است.
**
دستان ِ بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدر ِ کامل و هر پَگاه ِ دیگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسان ِ دیگر را.
رخصت ِ زیستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بسته
                                                                            گذشتیم
و منظر ِ جهان را
                    تنها
                    از رخنه‌ی تنگ‌چشمی‌ حصار ِ شرارت دیدیم و
                                                                           اکنون
آنک دَر ِ کوتاه ِ بی‌کوبه در برابر و
آنک اشارت ِ دربان ِ منتظر! ــ


دالان ِ تنگی را که درنوشته‌ام
به وداع
         فراپُشت می‌نگرم:

فرصت کوتاه بود و سفر جان‌کاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.

به جان منت پذیرم و حق گزارم!
(چنین گفت بامداد ِ خسته.)



                                                                                 احمد شاملو- در آستانه

 



 

 

بهرام خزایی:

فضای این کار به لحاظ مفهومی یک فضای بسیار سخت و سنگین است و با بنیادی ترین مفاهیم زندگی بشری یعنی مرگ و حیات سر و کار دارد. شاملو با  طرح  مفهوم مرگ در ابتدای کار به اهمیت این موضوع می پردازد و نوع مواجهه با آن را بیان می کند. او می گوید باید در مقابل مرگ فروتنانه تسلیم شویم. نحوه ی قضاوت شدن بشر در جهان پس از مرگ را بیان می کند و  ازتفاوتش با آن چه در زهن عوام  جریان دارد می گوید.

 

پری غلامی:

چون شعر طولانی است من از این که  ممکن است وقت زیادی را بگیرم عذرخواهی می کنم. اولین چیزی که از نظر ساختار در این شعر دیده می شود توصیف های متناسب با معناست که فراوان هم  وجود دارد و به طور کلی در آستانه شعریست که فرم و محتوا به شدت در هم تنیده شده اند و من اطمینان دارم که جناب آخرتی  این موضوع را در طول بحث باز خواهند کرد.

از همان بند اول اگر شروع کنیم. کلیت این بند از نوعی  اجبار و تسلیم متواضعانه در برابر مرگ سخن می گوید. ایستادن و فرود آمدن یکی از نماد هایش تواضع و فروتنی است. دو کلمه ی آستان و در برای ورودی شعر بسیار  آگاهانه انتخاب شده. نکته ی مهم دیگری که به نظر من آمد این که شاعر از آن جا که می خواهد از یک رویکرد مدرن به یک مفهوم کلاسیک  حرف بزند  سعی می کند این را در فرم هم لحاظ کند. در جلسه ی قبل شعری از شاملو بحث شد: در اتاقی که دریچه ایش نیست. اقتضای مفهوم  این بود که شاعر نگوید در اتاقی که دریچه ای ندارد اما این جا فضای مفهومی اقتضا می کند  با این که کوبه یک واژه ی کلاسیک است اما از فعل ندارد استفاده شود چون مفهوم امروزیست .

مهدی آخرتی:

علاوه بر این تعبیر شما، ایستادن و فرود آمدن یادآور این بیت  پروین اعتصامی نیز هست:

هر که باشی و ز هر جا برسی/ آخرین منزل هستی این است

 ما ممکـن است ابتـدا در برابرآستان مرگ با سینـه ای صاف و گردنـی برافراشته بایستیم اما بـه سرعت فرود می آییم. و اما دو کلمه در این بند هست که بدون دانستن  آن ها نمی شود مفهوم  کامل این  بند را دریافت کرد، آستان به معنای حضرت و درگاه است  کمی قبل از در و اماکوبه؟

 

 فریبا مأموریان:

در های قدیمی دارای حلقه و کوبه بوده اند. حلقه که صدای نازک تری داشته مخصوص زنان بوده و کوبه که صدای محکم تر داشته مخصوص مردان

مهدی آخرتی:

بله. این جا کوبه نماد قدرت است. می گوید درِ مرگ قدرت و اعتبار و شوکت نمی شناسد. همه باید در مقابلش فروتن باشند. بله ادامه دهید

پری غلامی:

در بند بعدی آیینه نمادی از روح شفاف و پالایش شده ی آدمی است که تنها چیزی است که قبل از ورود به دنیای مرگ به کار می آید . جنیش شاید اما جنبنده ای در کار نیست: نشان دهنده ی  معاد روحانیست وشاعر در ادامه تمامی باور های کلاسیک درباره ی زندگی پس از مرگ را زیر سوال می برد و رویکرد اومانیستی او اقتضا می کند که انسان را موجودیت محض در آن دنیا بداند. این موضوع  که انسان در غیاب خود ادامه می یابد می تواند  اشاره به این باورکهن داشته باشد که همه ی موجودات عالم با مرگ نابود می شوند و به چرخه ی طبیعت می پیوندند به جز انسان  که روحش همواره در جهان هستی شناور خواهد ماند. قطره ی قطران نمادی از ناچیزی و دیده نشدن است  بدین معنا که عدم حضور تو در دنیا  اتفاق مهمی محسوب نخواهد شد..

در بند بعدی  شاعر می گوید اگر تو هم می توانستی مثل من مرگ را تجربه کنی و قدرت شنیدن داشتی می توانستی صدای  از بین رفتن خودت را بشنوی و آن جا که فعل در کار را حذف می کند می خواهد  هم تداوم را برساند و هم نوعی تبیین به جای توصیف است: در کار در کار درکار...

 

مهدی آخرتی:

چرا  شاعر نگفته : اگر تو را توان شنفتن بود؟ می گوید: شاید اگرت

دلیل این امر  تأکید بر تردید است از طریق کلمه ی اگر. واما  حذف فعل در کار :

به کلمه ی پژواک دقت کنید به تالار خاموش دقت کنید و هرست آوار دریغ آیا این کلمات : کاشکی کاشکی داوری داوری داوری در کار در کار در کار... نوعی انعکاس صدای شاعر نیست؟ با توجه به قطره ی قطران  و سیاهی ای که تداعی می کند و با توجه به ادامه یافتن  انسان در غیاب  خودش؟ آن جا  تویی تنها تو موجودیت مطلق؟ شاعر چقدر هنر مندانه  بی مخاطب بودن  حرف هایش را نشان می دهد. حتی در فرم. شاملو شاعری نیست که کلمات را بی دلیل کنار هم بیاورد.

پری غلامی:

از منظر به نظاره  به ناظر اشاره دارد به درونی شدن تجربه های بیرونی توسط شاعر و این که خود شاعر به همان زیبایی ها تبدیل می شود و نگاه اومانیستی شاعر  وقتی می گوید من به هیأت ما زاده شدم به اوج می رسد.

مهدی آخرتی:

به دور بین دست شاعر نگاه کنید  که چگونه از بیرون به درون می رود. شریطه به معنای شرایط است که شاعر با توجه به آن ها  و امکاناتی که دارد خود و جهان پیرامونش را معنا می دهد.

پری غلامی:

کارستان به نظر من همان بار امانت است که در  ادامه هم به آن اشاره شده و در پایان بندی شعر هم شاعر  از عدم آزادی خودش در جهان می گوید و این که  مرگ را بدون این که اختیاری از خود داشته باشد پذیرفته است با این که فرصت زیادی برای زندگی نداشته اما وقتی به پشت سرش نگاه می کند پشیمان نیست و سپاسگزار است.

مهدی  آخرتی:

خیلی ممنون!  من فکر می کنم  به اندازه ی کافی به مفهوم این شعر پرداخته شد و بهتر است زمان باقی مانده را به فرم کار اختصاص دهیم البته اگر صحبتی علاوه بر آن چه مطرح شد وجود ندارد. 

 

زمان باد پر:

به نظر من آن جا که می گوید کاشکی قضاوتی در کار بود شاعر می خواهد تفاوت بین قضاوت و داوری را بیان کند. قضاوت  همان چیزی است که انسان ها با ردای شوم خود و حساب های قطعی خودشان دارند اما داوری مفهومی فراتر است که درایت و انصاف لازمه ی آن است

مهدی آخرتی:

بله و در این جا مفهوم دیگری هم هست  و آن آوار دریغ است که شاعر بیان می کند دریغ و کاشکی قضاوتی در کار بود. انسان  هیچ وقت راضی نیست و دریغ  خوردن از ویژگی های انسان است.

آقای شهابی:

نکته ی جالب این است که شاملو داور را زمان و تاریخ می داند و می گوید خاطره ات در ادوار داوری می شود

مهدی آخرتی:

اما با توجه به دیدگاه اومانیستی شاملو و کلیتی که تا به حال گفتیم و در نظر گرفتن این موضوع که فقط خود انسان می تواند خاطرات خودش را مرور کند و عملکردش را دقیق داوری کند .

آقای حسینی:

با این حرف شما موافقم چون شاعر قبل تر هم می گوید که باید آیینه باشی و خودت خودت را قضاوت کنی.

مهدی آخرتی:

یک اتفاق خاص که در فرم افتاده  رعایت تناسب بین جزء و کل است دقت کنید:

من/ ما،گیاه/ بهار، پروانه/رنگین کمان، سنگ/ کوه، برکه/ دریا و...

قاسم رفیعا:

من وقتی این اثر شاملو را مطالعه می کردم با خودم گفتم خب این مفاهیم را هر کسی می تواند بگوید.یک روانشناس یا یک فیلسوف یا یک خطیب. سوال من این جاست که شاعرانگی این اثر کجاست؟ می خواهم بگویم این مفاهیم چطور شاعرانه بیان شده و چه تفاوت هایی با یک متن روانشناسی یا فلسفی یا دینی  یا .. .دارد که آن را به عنوان یک شاهکار در مجموعه ی آثار شاملو به حساب می آوریم؟ من اگر بخواهم از نظر شعری به این کار نگاه کنم می گویم ضعیف است. توضیحات زیادی دارد از انسان زاده شدن تا  تنهایی عریان کاملا زاید است به اعتقاد من و این یک ضعف محسوب می شود.

مهدی آخرتی:

شاملو شاعریست صاحب یک مکتب فکری با سبک و زبان خاص خودش. بنا بر این ما نمی توانیم  از روی یک کار او  حکم  به ضعف یا قوتش بدهیم.

آقای شهابی:

تفاوت شاعر با یک فیلسوف و یا روانشناس یا... در نوع روایت است . فیلسوف از ذهنیات محض می گوید اما شاعر ذهنیت را به عینیت تبدیل می کند و مفاهیم انتزاعی را برای ما محسوس و ملموس  می کند و به نظر من شاملو شاعریست که در این کار بسیار موفق عمل کرده است.

قاسم رفیعا:

من فکر می کنم این کار دارای فراز و فرود های فراوانی است و عاطفه ی شعری بسیار در نوسان است برای همین ما نمی توانیم  یک درک  درست از منطق شعری شاعر پیدا کنیم.

مهدی آخرتی:

موافقم و دلیل این امر را هم موقعیت روحی شاعر در هنگانم سرودن این کار می بینم. در آستانه جزء آخرین کار های شاملوست و نوعی تک گویی درونی  به حساب می آید به همین دلیل هم  در مواردی عاطفه ی شعر به نوسان دچار می شود و یا زبان گرفتار پریشانی می شود. اما در مجموع کار از چفت و بست مناسبی بر خوردار است

شعر هفته ی بعد شعر لیلی نصرت رحمانی

و شعری که تا دو سه روز دیگه در وب می آید

شعر در آستانه احمد شاملو


احمد شاملو  این یکشنبه نیز مهدی آخرتی و معاصر خوان ها را برای سومین بار در سال 91 به حوزه ی هنری کشاند و وادارشان کرد تا یکی از شعر های ققنوس در بارانش را به بحث بگذارند. غایب های این جلسه را بیشتر از این منتظر نمی گذاریم اما قبل از آن لازم است به یک نکته  اشاره شود با عذر تقصیری در حاشیه:

متأسفانه به دلیل نقص فنی ! بخشی از صحبت ها و دیدگاه های شرکت کنندگان ضبط نشده. از آقایان بختیاری، تیموری، شهابی و حاجی یاری عذرخواهی می کنیم و از شما کـه این گزارش را با یک نقص 10 دقیقه ای می خوانید و به رویمان نمی آورید، ممنویم:


Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

من آن مفهوم مجرد را جسته ام

پای در پای آفتابی بی مصرف

                                 که پیمانه می کنم

با پیمانه ی روزهای خویش که به چوبین کاسه ی جذامیان ماننده است،

من آن مفهوم مجرد را جسته ام

من آن مفهوم مجرد را می جویم

پیمانه ها به چهل رسید و از آن برگذشت.

افسانه های سرگردانی ات

                            ای قلب دربه در

به پایان خویش نزدیک می شود.

بی هوده مرگ

            به تهدید

                           چشم می دراند:

ما به حقیقت ساعت ها

شهادت نداده ایم

                       جز به گونه ی این رنج ها

که از عشق های رنگین آدمیان

 به نصیب برده ایم

                             چونان خاطره ای هریک

در میان نهاده از نیش خنجری با درختی.

با این همه از یاد مبر

که ما

-من و تو-

                انسان را

رعایت کرده ایم

(خود اگر

                 شاهکار خدا بود

                                      یا نبود)،

و عشق را

رعایت کرده ایم.

**

در باران و به شب

به زیر دو گوش ما

در فاصله ای کوتاه از بستر های عفاف ما

روسپیان

به اعلام حضور خویش

آهنگ های قدیم را

با سوت

            می زنند.

(در برابر کدامین حادثه

آیا

انسان را دیده ای

با عرق شرم ، بر جبینش؟)

آن گاه که خوش تراش ترین تن ها را به سکه ی سیمی می توان خرید،

مرا

               دریغا دریغ_

هنگامی که به کیمیای عشق

                             احساس نیاز

                                               می افتد

همه آن دم است

همه آن دم است.

**

قلبم را در مجری کهنه ای

 پنهان می کنم

در اتاقی که دریچه ای ش

                                 نیست.

از مهتابی

                      به کوچه ی تاریک

                                         خم می شوم

و به جای همه ی نومیدان

می گریم.

آه

 من

 حرام شده ام!

 

 

با این همه ، ای قلب دربه در!

از یاد مبر

                که ما

                          – من و تو-

عشق را رعایت کرده ایم،

از یاد مبر

              که ما

                        - من و تو-

انسان را

رعایت کرده ایم،

خود اگر شاهکار خدا بود

 یا نبود.

احمد شاملو- ققنوس در باران

 


رضا حاجی آبادی:

کلیت  مفهومی این شعر به نظر من حکایت یک مجادله ی درونی است از شاعر و این ماجرا می تواند برای هر کسی اتفاق بیفتد. شاعر در همان ابتدا از جست و جوی دائمی یک مفهوم مجرد می گوید و بعد پاسخ هایی می دهد و ان ها را یکی یکی نقض می کند.من ابتدا فکر کردم مفهوم مجرد عشق است و شاعر همه ی زندگیش را در همین عشق خلاصه کرده است.اما جلو تر که رفتم می گوید عشق را رعایت کرده ام. بعد به نظرم رسید مفهوم مجرد می تواند مرگ باشد ولی می گوید مرگ هم بیهوده چشم به تهدید می دراند و نهایتا به این نتیجه رسیدم که مفهوم مجرد انسان است و انسانیت! از نظر ساختار شعر سهل و ممتنع است و تصویر های ساده اش باعث شده که مخاطب به راحتی با آن مرتبط شود.

فاطمه خمر:

به نظر من این شعر یک رویکرد اومانیستی دارد و بر محور انسان می چرخد. آوردن انسان در کنار عشق و ان که هر دو را باهم رعایت می کند، نشان می دهد که این دو از هم جدا نمی شوند.مفهوم مجرد از نظر من مرگ است و این که می گوید جسته ام و می جویم یعنی شاعر هر لحظه آماده ی مردن است و از آن استقبال می کند.از لحاظ فرم آوردن کلماتی مثل رعایت و شهادت  به آهنگ  کمک می کند و تعبیر های کلاسیک مثل  مجری کهنه و مهتابی و...از نکات دیگر جالب توجه در این شعر است.

فریبا مأموریان:

من فکر می کنم، باور های مردمی در این شعر خیلی خوب منعکس شده مثلا آن جا که می گوید: "روسپیان  به اعلام حضور خویش آهنگ های قدیمی را با سوت می زنند." خب این از همان باورهایی است که سوت زدن برای زنان را یک حرکت شنیع می دانسته اند و روسپیان فقط این کار را انجام می داده اند.

پری غلامی:

به اعتقاد من شاعر از یک جست و جوی دائمی در مسیر کمال  می گوید و تحقق تمامیت انسانی و فطری. و به دنبال آن به شرح اتفاقات و کشفیاتی که در این مسیر برایش رخ داده می پردازد. از روزمرگی  می گوید و بی مصرفی لحظاتی که در آن سپری کرده . در طی این جست و جو دربدری های فراوانی را تجربه کرده است و حجم این دربدری ها و سختی ها گاه آن قدر زیاد بوده که مرگ برایش اهمیت شده و هیمنه اش را از دست داده و به تهدیدی بیهوده تبدیـل شده است. در ادامـه از عشق و از بیـن رفتـن حقیقتش در اجتمـاع خویـش سخن می گوید و عرق شرمی که انتظار دارد بر چهره ای بنشیند و نمی نشیند و این که نباید به دنبال اکسیر و کیمیایی به نام عشق بود زیرا خوش تراش ترین تن ها به سکه ی سیمی حراج می شوند. تنهایی ها، نا امیدی ها، سکوت های اجباری و احساس وحشتناک حرام شدن که برای شاعر و همه ی افراد اندیشمندی از این دست اتفاق می افتد، همه و همه موضوعاتی است که به غنای محتوایی این شعر کمک می کند. از نظر ساختار هم مهم ترین نکته همپوشانی فرم و محتواست و زبان ساده ای که شاعر انتخاب کرده است.

 

ناهید شادی:

در مورد بند اول می توان گفت که مفهوم مجرد همان پاکی درونی است که شاعر خود را از آن بهره مند می داند. آفتاب بی مصرف لحظ های بیهوده ایست که شاعر گذرانده و چوبین کاسه ی جذامیان لحظاتی است که همه از آن فراری هستند اما شاعر تجربه کرده است. چهل سالگی سن کمال آدمی است اما شاعر معتقد است با وجودی که چهل سالگی را پشت سر گذاشته، اما دربدری هایش همچنان ادامه دارد.

بند دوم، به نوعی تبیین حسرتی است که شاعر را احاطه کرده است. حسرت لحظات بیهوده ای که به رنج کشیدن از عشق های رنگین آدمیان گذشته است و حالا خاطرات آن مثل اثر یک خنجر تیز  روی یک درخت-که می تواند نمادی از پاکی و سرسبزی درونی شاعر باشد- به یادگار مانده.

در بند سوم، شاعر از دو من صحبت می کند در قالب من و تو. یک من شخصیتی و یک من روحی و درونی. به نظر شاملو  عشق برای انسان دلیل پاکی است و این که آدمی شاهکار خدا هست یا نه  می تواند تلمیحی باشد به آیه ی فتبارک الله احسن الخالقین.

در بند چهارم، شاعر به زندگی جسمانی خودش گریز می زند و زنانه دوستی خودش را در کنار یکی از رایج ترین مظاهرش یعنی سوت زدن فاحشه ها مطرح می کند. اما سوال این جاست که چرا عرق شرم؟ این ایهام به زیبایی مفهوم بسیار کمک کرده است.

بند پنجم، شاعر باز هم ایهام می آورد. سکه ی سیم نماد بی ارزشی است و در عین حال اشاره به تن های زیبا دارد که در ادبیات کلاسیک به سیم تشبیه می شده اند و تعبیراتی مثل سیمین تن و ... گواه این مدعاست. از طرف دیگر شاعر خودش را کسی می داند که به دنبال یک عشق افلاطونی و خالی از جاذبه های جسمانی زندگیش را تباه کرده، در حالی که همه  همان یک دمی است که با معشوق خلوت می کنی!

در بند ششم، به نظر من مهتابی کنایه از دنیای پاک و بی آلایشی است که شاعر در درون خود خلق کرده. کوچه ی تاریک نمادی از دنیاست و نومیدان همه ی آدم هایی هستند که مثل شاعر فکر می کنند و حرام می شوند.

الهه فیاضی:

از تعامل فرم و محتوا و روانی زبان در کلیت کار که بگذریم، سوال من این است که در بند اول که می گوید پیمانه ها به چهل رسید و از ان برگذشت، با توجه به این که برگذشتن  به معنای به پایان رسیدن است، آیا لازم است بگوید افسانه ی سرگردانیت ای قلب دربدر به پایان خویش نزدیک می شود؟

آقای گل محمدی:

به اعتقاد من شاعر در بند اول در مورد زمان صحبت می کند. یعنی اولین تعبیر از مفهوم مجرد، زمان است که شاعر آن را جسته است، نیافته و هنوز هم می جوید و فقط ناتوانی شاعر را از درک مفهوم زمان به ذهن القا می کند. چوبین کاسه ی جذامیان تعبیری است از یک امر فوق العاده بی ارزش و بی مصرف و پیمانه های عمر که در کمال بی مصرفی می گذرند.

بیهوده مرگ به تهدید چشم می دراند، بعد از آن دو نقطه آمده و این خیلی برای من جالب است زیرا بعد دلیل بیهودگی مرگ و تهدیدش را می گوید. وقتی چیزی می تواند ما را تهدید کند که قبولش داشته باشیم و شاعر می گوید ما اصلا به حقیقت ساعت ها شهادت نداده ایم. پس زمان در این جا یک مفهوم انتزاعیست و از طرفی  تعبیر دوم ما از مفهوم مجرد، یعنی زمان را نیز زیر سوال می برد.

 

مهدی آخرتی:

با این حرف موافقم. امروز اثبات شده که زمان بعد چهارم است و بعدی است از ابعاد نسبیت. این موضوع در سیاه چاله ها  قابل اثبات است. بله ادامه دهید

آقای گل محمدی:

تعبیر سوم از مفهوم مجرد عشق است که شاملو علاوه بر زیر سوال بردنش به تعبیر بسیار عجیبی اشاره دارد و آن رعایت کردن است!  عجیب از این جهت که رعایت  مربوط به امور قانون مند می شود و اموری که بتوان برایش چارچوبی تعریف کرد. اما مفهوم عشق  و مفهوم انسان که چارچوب پذیر نیست و این همان تضادیست که شاملو از آن رنج می برد. این که عشق و انسان را در کلیشه های محدود و تحمیلی ببینیم و مجبور باشیم که آن ها را رعایت کنیم. و نکته ی آخر این که کلیت این شعر پاسخی است در برابر یک چرایی و چگونگی عمیق. سوال از مفهوم انسان و زندگی و دلیل حضور او در دنیا . پرسشی که برای هر کس پیش می آید، فکر می کند تنها کسی است که مخاطب این معما واقع شده و باید در صدد پاسخی برای این سوال باشد. این شعر به اعتقاد من وقتی سروده شده که شاعر به گونه ای بسیار جدی با پرسش از چرایی و چگونگی از خویشتن خویش و پیرامونش مواجه بوده است.

مجتبی اصغری فرزقی:

به نظر من این شعر و در مجموع کلیت زبان شاملو ، یک زبان جهان شمول، چند بعدی و تأویل پذیر است. ما در همین شعر با برداشت های و استنباط های بسیار متفاوت و متکثر رو به رو شدیم. برداشت هایی که می تواند به تعداد خوانندگان شعر شاملو گسترش پیدا کند. ویژگی دیگر این کار که باز هم خاصیت کلی زبان شاملوست، دایره ی واژگان اوست که می تواند به عنوان یک نمونه ی کامل از دانش زبانی در شعر مورد توجه باشد.

مهدی آخرتی:

از همگی متشکرم. اما من با اجازه ی همه ی دوستان  می خواهم برداشت متفاوت خودم را بگویم و می خواهم در مورد این جور نگاه هم به شعر، با هم حرف بزنیم:

به اعتقاد من این شعر اصلا یک کار اثباتی نیست. چرا که در آن مفاهیم جدی زیادی را می بینیم که نقض شده است وشاعر در این اثر بیشتر در مقام نفی نشسته تا اثبات. من در خلال صحبت هایم به این موضوع بر می گردم اما قبل از همه لطفا این شعر را برای من معنی کنید:

آمد شبی برهنه ام از در چو روح آب

در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه

بهرام خزایی:

هیچ مفهومی ندارد، فقط فضا سازیست.

مهدی آخرتی:

آفرین! مفهوم مجرد هم از همین قبیل است. شاعر از همان ابتدا می خواهد فضایی ایجاد کند برای خلق تصاویر بعدی و تبیین همه ی نقض هایی  که خواهیم گفت. البته مفهوم مجرد به خودی خود یک مفهوم تأویل پذیر هست اما  ما نباید خیلی به دنبال بیرون کشیدن مفهوم خاصی از آن باشیم. خب برویم سراغ شعر:

جسته ام و می جویم:

یعنی من هنوز آن مفهوم مجرد را پیدا نکرده ام. ببینید از همین ابتدا نگاه منفی به شعر تزریق می شود.

پای در پای آفتابی بی مصرف:

چرا نگفته پا در پای ...

رضا حاجی آبادی:

می خواهد به کشدار بودن مفهوم و موسیقی کمک کند.

مهدی آخرتی:

دارید نزدیک می شوید. پای در پای به دو شکل به تبیین بی مصرفی آفتاب کمک می کند: با آوردن یک  یاء بی مصرف و همین طور کش دار کردن پای در پای.

که به چوبین کاسه ی جذامیان ماننده است:

می توانست بگوید می ماند، اما می خواهد سنگینی  و ملال را تبیین کند بنا براین دو حرف نون را کنار هم می آورد: ماننده است حروفی مثل: چ، ک، ج، ذ، در چوبین کاسه ی جذامیان همه تداعی کننده نوعی رخوت و ملال است. می خواهم بگویم شاعر  به شکل خود آگاه یا ناخود آگاه این کلمات را انتخاب می کند.

در بند دوم نقض ها به طور جدی شروع می شوند. معمولا اآدم ها در چهل سالگی به کمال می رسند. اما افسانه ی دربدری شاعر، حتی بعد از چهل سالگی هم تمام نمی شود و خبری از کمال نیست.

چونان خاطره ای هر یک در میان نهاده از نیش خنجری با درختی:

به نظر من این جا از نکات ضعف شاملوست در این شعر به دو دلیل:

اول این که اضافه گویی برای یک مفهوم کاملا سطحی اتفاق افتاده. گذاشتن یادگاری روی یک درخت ان قدر مهم نیست  که این گونه در موردش داد سخن بدهیم و دوم این که یک مفهوم عاطفی را با لحن حماسی تبیین کردن هنرمندانه به نظر نمی رسد.

علی حاجی یاری:

من فکر می کنم شاملو را باید در زمان خودش قضاوت کرد. این توضیحات اضافه اقتضای زمان اوست شاید! اما مخاطب امروزی این توضیحات اضافه را نمی پذیرد!

مهدی آخرتی:

در شب و به زیر دوگوش/ ما در فاصله ای کوتاه از بستر های عفاف /ما روسپیان به اعلام حضور خویش/ اهنگ های قدیمی را با سوت می زنند.

روسپیان چه کسانی هستند؟ من به استناد زیر دو گوش ما، می گویم منظور از روسپیان خود شاعر و معشوقه اش هستند. زیرا این تعبیر آن قدر نزدیک است که نمی تواند شخص دیگری به جز شاعر را نشانه بگیرد.

 محسن تیموری:

زیر دو گوش ، در دهه ی چهل یک تعبیر رایج و مصطلح در ادبیات عامه بوده است، به معنای نزدیک بودن حادثه یا فاجعه.

رضا حاجی آبادی:

من با تعبیر آقای آخرتی موافق ترم زیرا شاعر در ادامه از حرام شدن می گوید و این می تواند یک مفهوم ضمنی از گناه را نیز ارایه دهد.

 

مهدی آخرتی:

ممکن است تعبیر زیر دو گوش را با اغماض و در نظر گرفتن حرف جناب تیموری بپذیریم. اما به نظر من با توجه به این که شاعر از یک طرف می گوید: فقط من و تو ای قلب در به در عشق را و انسان را رعایت کردیم، پیس خودش را انسان حقیقی می داند اما از آن طرف می گوید: آیا انسان را دیده ای با عرق شرم بر جبینش؟ ملاحظه کنید تضاد و تناقض تا کجاست؟ می گوید من عشق و انسان را رعایت کردم و حرام شدم! این مفهوم پیچیده ایست که باید با هوشیاری آن را درک کنیم!

فریبا مأموریان:

اگر این طور باشد چرا شاعر از خوش تراش ترین تن ها و سکه ی سیمی سخن می گوید؟به نظر من با آوردن روسپیان در ابتدا می خواهد ذهن را آماده کند.

مهدی آخرتی:

سوال همین جاست! شاعر در ادامه می گوید  همه آن دم است! کدام دم؟

فریبا مأموریان:

لحظه ی خلوت با معشوق

مهدی آخرتی:

دقیقا همین است! چرا شاعر حرام شده؟ چرا به جای همه ی نا امیدان می گرید؟ من فکر می کنم دلیلش  سرابی است به نام کیمیای عشق که شاعر آ ن را رعایت کرده است

آقای شهابی:

من فکر می کنمم کلیت مفهومی این کار بر محور پوچی ، تناقض و ناکامی می چرخد.شاعر حتما با اندیشه های فیلسوفانی مثل آلبر کامو و دیگران آشنایی داشته است. بی منطقی دنیا و متناقض بودن همه ی جریان های زندگی اما در عین حال شاعر زندگی می کند با رعایت کردن عشق و رعایت کردن انسان.

 

 

مهدی آخرتی:

حتما همین طور است

قلبم را در مجری کهنه ای پنهان می کنم/ در اتاقی که دیچه ایش نیست/ از مهتابی به کوچه ی تاریک خم می شوم و باجای همه ی نومیدان می گریم/ آه من حرام شده ام

به دوربین دست شاعر نگاه کنید: از درونش شروع می شود و بیرون تمام می شود. قلبش را می برد داخل یک مجری کهنهی قدیمی در یک اتاق تاریک پنهان می کتد. دوربین از اتاق به بیرون می اید به ایوان یا همان مهتابی و بعد خم می شد به سمت کوچه و ما پا به پای شاعر حرکت می کنیم.

چرا خم شدن؟ می خواهد شکستن را تداعی کند و بعد نامیدی و گریستن را.