شعری از حسین منزوی برای جلسه ی اتی معاصرخوانی :



زن جوان، غزلی با ردیف " آمد " بود

که بر صحیفه ي تقدیر من مسود بود

 

زنی که مثل غزلهـــای عاشقانه ی من

به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود

 

مرا زقید زمان و مکان رهـــا می کرد

اگرچه خود به زمان و مکان مقید بود

 

به جلوه وجذبه درضیافت غزلم

میان آمده و رفتگان سرآمد بود

 

زنی که آمدنش مثل " آ " ی آمدنش

رهایی نفس از حبس های ممتد بود

 

بــه جمله دل  من  مسندالیه " آن زن "

..و "است" رابطه و"با شکوه"مسند بود

 

زن جوان نه همین فرصت جوانی من

کـــه از جوانــی من رخصت مجدد بود

 

میان جامه ي عریانی از تکلف خود

خلوص منتزع و خلسه ي مجرد بود

 

دو چشم داشت - دو سبز آبی بلاتکلیف

کــــه بر دوراهــــی دریا، چمن مردد بود

 

به خنده گفت :ولی هیچ، خوب مطلق نیست

زنــــی کـــه آمدنش خــــوب و رفتنش بد بود

این هم شعری از مهدی اخوان ثالث برای هفته ی آینده:





خفتگان نقش قالی ، دوش با من خلوتی کردند 

 رنگشان پرواز کرده با گذشت سالیان دور 
 و نگاه این یکیشان از نگاه آن دگر مهجور 
 با من و دردی کهن ،‌ تجدید عهد صحبتی کردند 
من به رنگ رفته شان ، وز تار و پود مرده شان بیمار 
 و نقوش در هم و افسرده شان ، غمبار 
 خیره ماندم سخت و لختی حیرتی کردم 
دیدم ایشان هم ز حال و حیرت من حیرتی کردند 
 من نمی گفتم کجا یند آن همه بافنده ی رنجور 
روز را با چند پاس از شب به خلط سینه ای 
 در مزبل افتاده بنام سکه ای مزدور 
 یا کجایند آن همه ریسنده و چوپان و گله ی خوش چرا 
 در دشت و در دامن 
 یا کجا گلها و ریحانهای رنگ افکن 
 من نمی رفتم به راه دور 
 به همین نزدیکها اندیشه می کردم 
 همین شش سال و اندی پیش
 که پدرم آزاد از تشویش بر این خفتگان می هشت 
 گام خویش
یاد از او کردم که اینک سر کشیده زیر بال خک و خاموشی
 پرده بسته بر حدیثش عنکبوت پیر و بی رحم فراموشی
 لاجرم زی شهر بند رازهای تیره ی هستی 
شطی از دشنام و نفرین را روان با قطره اشک عبرتی کردم 
 دیدم ایشان نیز 
 سوی ن گفتی نگاه عبرتی کردند 
 گفتم : ای گلها و ریحانهای رویات برمزار او 
 ای بی آزرمان زیبا رو
 ای دهانهای مکنده ی هستی بی اعتبار او 
 رنگ و نیرنگ شما ایا کدامین رنگسازی را بکار اید 
 بیندش چشم و پسندد دل 
 چون به سیر مرغزاری ، بوده روزی گورزار ، آید ؟
 خواندم این پیغام و خندیدم 
 و ، به دل ،‌ ز انبوه پیغام آوران هم غیبتی کردم 
خفتگان نقش قالی همنوا با من 
می شنیدم کز خدا هم غیبتی کردند



من فکرمیکنم 

هرگز نبوده قلب من   

این گونه گرم وسرخ

احساس می کنم       

 در بدترین دقایق این شام مرگ زای    

 چندین هزار چشمه ی خورشید در دلم

  می جو شد از یقین   

  احساس می کنم     

  در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس

  چندین هزار جنگل شاداب ناگهان 

   می روید از زمین    

   آه ای یقین گمشده،ای ماهی گریز

  در برکه های آینه لغزیده تو به تو       

  من آب گیر صافی ام،ابنک به سحر عشق

  از برکه های آینه راهی به من بجو  

  من فکر می کنم   

 هرگز نبوده دست من                       

 این سان بزرگ وشاد   

 احساس می کنم           

 در چشم من                

 به آبشر اشک سرخ گون

خورشید بی غروب سرودی کشد

احساس می کنم   

در هر رگم      

به هر تپش قلب من کنون بیدار باش قافله ی     

می زند جرس

آمد شبی برهنه ام از در چو روح آب      

در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسوی خیس او خزه بود چون خزه به هم     

 من بانگ برکشیدم از آستان یاس

آه ای یقین یافته بازت نمی فهمم

 

نشست معاصر خوانی چهارم آذرماه

92

با حضور آقایان : مهدی آخرتی ،بهرام خزائی ،حسین مروج ، محمد ضروری ،مهدی آزادی ، حمید کارآمد ،

مهدی عبدالله زاده ، جلیل فخرایی ،علیرضا بهنام ،احمد یاسان ،شایان قهرمانی ،مجتبی حبیبی ، محمد 

گوهری ، شهاب دهنوی ،احسان محسنی اصل ، فرید نورزاد ،حسین رحمانی ، مهدی بیرامی ، علوی


و خانم ها : الهه فیاضی ، فاطمه خمر ، مهدیه مالکی ،محبوبه رضایی ، فریده رحمتی ،بهاره تقی پور

،مریم حسین پور ، زینب صدقی

 

صحبت در مورد کلیت شعر :


مهدی آخرتی : اولین موضوعی که در نگاه اول به اثر به نظر می آید، بحث موسیقی و ژانر شعر است.

موسیقی همان اندازه که به این شعر یاری می رساند، به آن خیانت هم می کند چرا که فضای شعر

نزدیک است  به فضای شعر آزاد. تعابیری که در شعر استفاده می شود ، از آن دست تعابیری است که

در کلاسیک کمتر به چشم می خورد:

 " من فکر می کنم  

  هرگز نبوده دست من   

 این سان بزرگ وشاد" 


که بزرگ در اینجا والا بودن شان رامی رساند نه عظمت را.

 

اما در مورد ژانر : این گونه آثار را نمی توان در یک ژانر خاص محتوایی قرار داد ، به عبارت دیگر

 نه می توان گفت این اثر عاشقانه است ،نه می توان آن را درونگرا دانست و نه سیاسی یا اجتماعی.

به نظر شما علت این موضوع چیست ؟

فاطمه خمر : این موضوع به زبان بر می گردد ،نوع واژگانی که دریافت زبان به کار رفته است،

مخاطب را دچار تردید می کند. واژه هایی از قبیل قلب ، وبرهنه و شوره زار.

 

مهدی آخرتی : بله ،این دیدگاه می تواند تا حدی درست باشد ، اما نکته ی مهم تری هم هست و آن این

که شعر روایت خطی ندارد ، هر چند تناسب ساختاری در آن وجود دارد .

اگر حرکتی است ، حرکت درون اجزایی است.به عنوان مثال وقتی شاعر از لذتش حرف می زند ،یک

جا  لذتش این است که دستش بزرگ و شاد است ، یک جا این که یقین گم شده اش را پیدا کرده و ....

البته توجه به این نکته ضروری است که مشخص نبودن تکلیف زبان از لحاظ محتوایی ،جزء نقاط

 قوت محسوب نمی شود، مگر اینکه شعرمرددی باشد و ماهیت زبان بین یقین و شک سیلان داشته

 باشد.   

 

من فکرمیکنم       

هرگز نبوده قلب من   

                 این گونه گرم وسرخ

احساس می کنم          

 در بدترین دقایق این شام مرگ زای    

 چندین هزار چشمه ی خورشید در دلم

 می جو شد از یقین     

 احساس می کنم      

 در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس

چندین هزار جنگل شاداب ناگهان

 می روید از زمین

 

مهدی آخرتی : چرا شاعر در قسمت "این گونه گرم وسرخ" ، "این گونه" را انتخاب کرده

؟ چرا "این طور" نگفته ؟

 

الهه فیاضی : یکی از دلایل آن مربوط به موسیقی لفظی است : واج آرایی در حرف "گ"

گذشته از این می تواند اشاره داشته باشد به ضرب المثل "رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون"

 

علوی " اگر از نظر معنایی به این بخش دقت کنیم ، می توانیم دلیل آن را سرخی گونه بدانیم.

 

مهدی آخرتی : هر دو دیدگاه درست است ،اما نکته ای در خصوص معنا :

شما طبعا یک فضای ذهنی یا عینی را با ملزوماتش دیده اید، بنابراین به هنگام شنیدن یکی از عناصر 

فضایی  ،سایر معانی به صورت ناخودآگاه در ذهن تداعی می شود. به عنوان مثال به محض شنیدن

 "امام حسین" ، سلسله معانی شمشیر،خیمه،آب ،صحرا و .... به ذهن می آید.

معمولا این تداعی ها در شعرهای ساخت گرا وجود دارند.

 

در بند مورد نظر، شما  "قلب" را می بینید، "فکر" را می بینید ، و "گونه" که متعاقب اینها می آید یک

 نقش زیبایی شناسانه را ایفا می کند که حس شدنی نیست، دریافت شدنی است !

 

الهه فیاضی : چقد خوب است که در مطلع شعر با "فکر کردن " مواجهیم، تناسب آن با "سر" و

ارتباط "سر" با مطلع.

 

فرید نورزاد : "گرم و سرخ" نماد امید است و حیات.

اما با نگاه به بند این پرسش در ذهن شکل می گیرد که اگر قلب شاعر این گونه گرم و سرخ نمی بود،

 چه حالتی داشت ؟

 و در ادامه خود این سوال را پاسخ می دهد:

 با تقریر "در بدترین دقایق این شام مرگ زای" و قسمت هایی از این نوع که دقیقا یک حرکت از صفر

 به صد را می نمایاند.

آن جا که قید "ناگهان" به کار رفته ، به یکباره بودن این تغییر اشاره می کند.

 

مهدی آخرتی : و این یکی از خصائص انسان است، انسان است که تغییرات ناگهانی دارد .

 

بهاره تقی پور : یقینی که شاعراز آن سخن می گوید ، یقینی درونی و حسی است و نه فکری و

اقتباسی. چرا که می گوید : "من فکر می کنم" و بعد از "قلب" و "احساس" حرف می زند.

 

مهدی آخرتی : بله همین طور است.

 

فریده رحمتی: تکرار کلمه ی "هزار" با چه هدفی صورت پذیرفته ؟

 

مهدی آخرتی : این تکنیکی است ساختاری و همان عملکردی را دارد که قافیه در شعر کلاسیک

داراست.

 

فریده رحمتی : حرف هایی مثل "گ"، "خ" ، "چ" به این مفهوم کمک می کند که این شعر در کنار

فضایی امید بخش ، فضایی سنگین را هم شامل می شود.

 

مهدی آخرتی : بله ،دقیقا همین طور است. شاعر در انتهای شعر هم به این نکته اشاره دارد،

آنجا که می گوید : 

"من بانگ برکشیدم از آستان یاس"

 آه ای یقین گمشده،ای ماهی گریز       

  در برکه های آینه لغزیده تو به تو        

  من آب گیر صافی ام،اینک به سحر عشق                     

 از برکه های آینه راهی به من بجو

 

مهدی آخرتی : "آینه" نماد من دیگر است. در ادبیات و این نشان می دهد که

در این شعر،شوقی وجود ندارد و شعر در مورد خود شاعر است.

به همین خاطر است که "من"را در شعر تکرار می کند.

 

مهدی عبدالله زاده : این شعر را باید متاثر از فلاسفه ی دهه ی 30 دانست.

 

مهدی آخرتی : بله همین طور است.شاعر به شدت تحت تاثیر فلسفه ی

آن دوران است .این تاثیر به جایی می رسد که در غایت فلسفه می شود.

 شالوده ی وجودی شاعر ، یعنی انسان گرایی مدرن - که در آن انسان

محوریت دنیاست- در شعر های شاملو می شود مبدا: 


"مرا دیگر گونه خدایی

 می بایست         

شایسته ی آفرینه ای که نواله ای ناگزیر را گردن کج نکند"

 

بهرام خزائی : قید "اینک" نقش کلیدی ایفا می کند ،اشاره می کند به تفاوتی

که بین اکنون و گذشته ی شاعر وجود دارد و تفسیر کننده ی تمام بندهای شعر است:

 اینک در آستان یاس ، اینک قلب گرم وسرخ ،اینک ماهی گریز و....

 

مهدی آخرتی : از آنجا که آینه نماد "من" است پس یقین در خود شاعر گم شده

و اکنون از یقین می خواهد که پیدایش کند.

نکته ی دیگر مصوت بلند "آ". در این بند است که کمک می کند به تاثیر گذاری

 وقتی که شاعر از " آب گیر صافی" سخن می گوید.

 

من فکر می کنم  

  هرگز نبوده دست من                          

   این سان بزرگ وشار   

  احساس می کنم           

 در چشم من 

 به آبشر اشک سرخ گون

خورشید بی غروب سرودی کشد

احساس می کنم   

  در هر رگم       

  به هر تپش قلب من کنون بیدار باش قافله ی    

 می زند جرس

 

مهدی آخرتی : در این قسمت هم به تناسب هایی برمی خوریم. تناسب بین

"سرخ" و "گون"،تناسب بین "سرخ" و "غروب"

خورشید اشک سرخ گون، خورشید غروب کرده ای است. اما در ادامه

"خورشید بی غروب" را می بینیم. در نتیجه تضاد زیبایی شکل می گیرد و

 مبین این است که "سرخ گون" غروب نیست.

 

بهرام خزائی: این شعر ، یک شعر فضا محور است.ما در همه ی بندها با

دکور چینی مواجهیم. شاید این فضاها معادل عینی نداشته باشد ، چرا که در

هر بند تضادی بر مبنای یاس و امید را شاهدیم.

 

مهدی آخرتی: به واژه ی "سرود" که توجه کرده اید؟ علت استفاده شاعر

از این واژه چه بوده است؟

سرودها در دهه ی 30 و 40 نماد  میارزات بوده اند و کار مبارزات در این

 دو دهه بیش تر بر دوش ادبیات بود.

 

مهدی عبدالله زاده : با این اوصاف ، "قافله" هم توجیه پذیر می شود.

 

مهدی آخرتی : از دیدگاه علمی هم می توان به این بند نگاه کرد:

نبض رگ به تپش قلب مربوط است و این تشبیه شده به جرس زدن قافله.

 

آمد شبی برهنه ام از در چو روح آب           

در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسوی خیس او خزه بود چون خزه به هم   

من بانگ برکشیدم از آستان یاس

آه ای یقین یافته بازت نمی فهمم

 

مهدی آخرتی : با توجه به کاربرد "دوماهی" باید این نکته را خاطر نشان کرد که :

 دوتایی ها عناصر ساخت جهان هستند و این تاویل در کنار فضای زلال است که

 بند فوق به مخاطب ارائه می دهد.

اما چه ارتباطی است بین "دوماهی" با "ماهی گریز" که در چند بند قبل با آن

مواجه شدیم؟

 

بهاره تقی پور : منظور از "ماهی گریز" و "دوماهی" یقین گم شده و یقین

پیدا شده است.

 

مهدی آخرتی : بله ، "آینه" نماد خود شاعر و "ماهی" نماد یقین است و

 "آمد شبی برهنه ام از در چو روح آب " اشاره به این دارد که یک نفر

 خود شاعر را به شاعر برمی گرداند.

 

فرید نورزاد :چرا در ادامه "گیسوی خزه بو" کمک می کند به زیبایی

 شاکله ی فضایی ، در واقع نقش تکمیل کننده دارد برای فردی که مثل

روح آب برهنه است و دو ماهی در سینه و آینه ای در دست دارد.

 

الهه فیاضی : "چون خزه به هم" می تواند به صعوبتی که در راه نیل به

 یقین وجود داشته، اشاره داشته باشد.

با تشکر

ممنون از فاطمه خمر در پیاده کردن این گزارش

 

 

  

    

برنامه معاصرخوانی کمی تغییر کرده، در این سری از جلسات معاصرخوانی، شعرخوانی و 

معرفی مکاتب را هم خواهیم داشت. همچنین نقد و تحلیلی شعر دوستان جلسه



شعر این هفته معاصرخوانی شعری از منوچهر آتشی:






اسب سفيد وحشي

برآخورايستاده گران ‎سر

انديشناک سينه مفلوک دشتهاست

اندوهناك قلعه خورشيد سوخته ‌ست

با سرغرورش امّا دل با دريغ ريش

عطر قصيل تازه نمي گيردش به خويش

اسب سفيد وحشي ـ سيلاب دره ‎ها

بسيار صخره ‎وار كه غلطيده بر نشيب

رم داده پر شكوه گوزنان

بسيار صخره ‎وار ، كه بگسسته از فراز

تازانده پر غرور پلنگان

اسب سفيد وحشي ، با نعل نقره‎گون

بس قصّه‎ها نوشته به طومار جاده‎ها

بس دختران ربوده زِ درگاه غرفه‎ها

خورشيد بارها به گذرگاه گرم خويش

از اوج قلّه بر كفل او غروب كرد

مهتاب بارها به سراشيب جلگه‎ ها

بر گردن ستبرش پيچيد شال زرد

كهسار بارها به سحرگاه پر نسيم

بيدار شد زِ هلهله سم او زِ خواب

اسب سفيد وحشي اينك گسسته يال

بر آخور ايستاده غضبناك

سم مي‎ زند به خاك

گنجشكهاي گرسنه از پيش پاي او

پرواز مي‎كنند

ياد عنان گسيختگيهاش

در قلعه‎هاي سوخته ره باز مي ‌كنند

اسب سفيد سركش

بر راكب نشسته گشوده است يال خشم

جوياي عزم گمشده اوست

مي ‎پرسدش زِ ولوله صحنه ‎هاي گرم

مي‌ سوزدش به طعنه خورشيدهاي شرم

با راكب شكسته ‎دل امّا نمانده هيچ

نه تركش و نه خفتان ، شمشير مرده است

خنجر شكسته در تن ديوار

عزم سترگ مرد بيابان فسرده است :

« اسب سفيد وحشي ! مشكن مرا چنين !

بر من مگير خنجر خونين چشم خويش

آتش مزن به ريشه خشم سياه من

بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خويش

گرگ غرور گرسنه من » ...

« اسب سفيد وحشي !

شمشير مرده است

خالي شده‌ست سنگر زينهاي آهنين 

هر مرد كاو فشارد دست مرا زِ مهر

مار فريب دارد پنهان در آستين » ...

« اسب سفيد وحشي !

در بيشه‎زار چشمم جوياي چيستي ؟

آنجا غبار نيست ، گلي رسته در سراب

آنجا پلنگ نيست ، زني خفته در سرشك

آنجا حصار نيست ، غمي بسته راه خواب » ...

« اسب سفيد وحشي !

سر با بخور گند هوسها بياكنم

نيرو نمانده تا كه فرو ريزمت به كوه

سينه نمانده تا كه خروشي به پا كنم »

« اسب سفيد وحشي !

خوش باش با قصيلِ ‎تر خويش »

« اسب سفيد وحشي امّا گسسته يال

انديشناك قلعه مهتاب سوخته‌ست 

گنجشكهاي گرسنه از گرد آخورش

پرواز كرده ‎اند 

ياد عنان گسيختگيهاش

در قلعه‎هاي سوخته ره باز كرده‎اند