این هم شعری از مهدی اخوان ثالث برای هفته ی آینده:





خفتگان نقش قالی ، دوش با من خلوتی کردند 

 رنگشان پرواز کرده با گذشت سالیان دور 
 و نگاه این یکیشان از نگاه آن دگر مهجور 
 با من و دردی کهن ،‌ تجدید عهد صحبتی کردند 
من به رنگ رفته شان ، وز تار و پود مرده شان بیمار 
 و نقوش در هم و افسرده شان ، غمبار 
 خیره ماندم سخت و لختی حیرتی کردم 
دیدم ایشان هم ز حال و حیرت من حیرتی کردند 
 من نمی گفتم کجا یند آن همه بافنده ی رنجور 
روز را با چند پاس از شب به خلط سینه ای 
 در مزبل افتاده بنام سکه ای مزدور 
 یا کجایند آن همه ریسنده و چوپان و گله ی خوش چرا 
 در دشت و در دامن 
 یا کجا گلها و ریحانهای رنگ افکن 
 من نمی رفتم به راه دور 
 به همین نزدیکها اندیشه می کردم 
 همین شش سال و اندی پیش
 که پدرم آزاد از تشویش بر این خفتگان می هشت 
 گام خویش
یاد از او کردم که اینک سر کشیده زیر بال خک و خاموشی
 پرده بسته بر حدیثش عنکبوت پیر و بی رحم فراموشی
 لاجرم زی شهر بند رازهای تیره ی هستی 
شطی از دشنام و نفرین را روان با قطره اشک عبرتی کردم 
 دیدم ایشان نیز 
 سوی ن گفتی نگاه عبرتی کردند 
 گفتم : ای گلها و ریحانهای رویات برمزار او 
 ای بی آزرمان زیبا رو
 ای دهانهای مکنده ی هستی بی اعتبار او 
 رنگ و نیرنگ شما ایا کدامین رنگسازی را بکار اید 
 بیندش چشم و پسندد دل 
 چون به سیر مرغزاری ، بوده روزی گورزار ، آید ؟
 خواندم این پیغام و خندیدم 
 و ، به دل ،‌ ز انبوه پیغام آوران هم غیبتی کردم 
خفتگان نقش قالی همنوا با من 
می شنیدم کز خدا هم غیبتی کردند