دوستان می توانند نظرها و تحلیلشان را در کامنت ها ثبت کنند.
بر تخته سیاه مردمکت
هرچند هرچند
دیری است
آرازشتگر روزگار
ساحل پلک هایت را
خط کشیده و ابرها
مریم موهایت را
لمس
بعد از این سال ها
رهایی
از حجم زنجیرهای سیگارم
هنوز هم جوانی
جلال، تو را نوشت
وقتیکه مدیر نبودی
حالا مدیری و من همچنانی محصلم
بارها و بارها
رودخانه های شعر را تکانده
ریگ های ریز و درشتش را
یکی پس از دیگری
کاویده و غربالیده
ولی شبیه جویندگان طلا
با همه ی محصلیم
هیچ قابلی را به دست نیاورده
تو هنوز جوانی
با آنکه پاشنه های بلند کفش هایت را
کلاس ها خورده اند
و بکارت موهایت را
لاخ لاخ
ابرها به پاتخت خود کشانده اند
مصمم که در این شعر
برایت «ماشاالله جعفرنیا» 1 بشوم
هرچند می دانم که این داستان
در نفَست
چونان غبارهای گچ
خود به خود جاری است
هنوز شعر می نویسم
بر تخته سیاه مردمک چشم هایت
هنوز شاعرم
با آنکه دندان های عقلم در آمده است
دیگر سایه نمی کشی ومن
در غروب ساحل پلک های تو
به دنبال سایه ی بلند خودم
آب های آزاد را
دور می زنم
امروزها
شنیده ای که ایرج میرزیم را جلال گذاشته اند ؟ 2
شنیده ایکه خزر خلیج پارسم را
ترکمنچای کرده اند ؟
گلستان در گلستان
ننگین عهدنامه ها
تن سعدی م را در گور لرزاند ؟
شنیده ای که غداره بندان
به کمر
اتم بسته اند ؟
آه دیگر نفسی در انگشت هایم نمانده باقی
که به جای خودکار
سیگار
شش انگشتی ام کرده است
ندایم را که کشتند
آقا/سلطان ها
الله اکبر بامم
سرکنده شد
تو هنوز جوانی و من
سال هاست در کوچه «چهار متری قائنی ها» 3
غرق شده ام
و اسد بشارت حلقه های نجات عمامه گون را
بر امواج پایکوبان است
تو هنوز جوانی و جنازه ی من
دندان های عقلش در دمی کند