شعر این هفته از نصرت رحمانی
شب بوی عطر کهنه ی مهتاب می داد
باران مویت سینه ام را آب می داد
بوی تن سبزت چو افیون خواب می زد
بیهوده چشمانت نوید خواب می داد
دستم خمیر سینه ات را نرم می کرد
گوئی اجاق دیده ات با اشک می سوخت
تا سرد چال سینه ام را گرم می کرد.
شب بود و من
غم بود و شب غم مست و من مست
زنجیر دندانت لب فریاد را بست
از پره های بینی ات فریاد لغزید
روی سفالین ترد لبهای تو بشکست
من مست و غم مست !
عشق تو آن شب در دل من دود می شد
رود رگت از گریه زهرآلود می شد
شن زار خشک خواهشت سیراب می گشت
در من تو می مردی و شب نابود می شد.
افسونی شب
شب بوی عطر کهنه ی مهتاب می داد
باران مویت سینه ام را آب می داد
دیوانه غم
گوئی اجاق دیده ات با اشک می سوخت
بیهوده چشمانت نوید خواب می داد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۲ ساعت 11:16 توسط