شعر این هفته ی معاصر خوانی   92/9/30

از سرکار خانم فیاضی



مرگ چیز بدی نبود


وقتی زنده گی

زیر پوستمان ورم می کرد

سرها از طناب های پوسیده آویزان

روزی هزار دفعه مردیم و زنده شدیم


باید به جای رفتن به ماه

کشف بهتری می کردیم

مثلا زنده گی را

تا گاهی بتوان

مثل لباس های کهنه،

دور انداخت و از نو خرید.


افسوس مان شدند

دیروزهای بدتر از امروز

فقط حشرات بیشتری کشف کردیم

مرض هایی جدید

شکل مردن را عوض کردیم.


زنده گی چیزی نبود

جمعه تمام شود و شنبه از راه برسد

زنده گی

ما بودیم!

پوست و گوشت و استخوان مان را

قمار کردیم.