در آستانه
شاملو شاعری نیست که کلمات را بی دلیل کنار هم بیاورد
چهارمین نشست معاصر خوانی
چهارمین جلسه ی معاصر خوانی این هفته به بحث و تبادل نظر پیرامون شعر در آستانه که از مفهومی ترین آثار احمد شاملوست سپری شد. " مهدی آخرتی " در ابتدای این جلسه با تأکید بر اهمیت مطالعه برای شاعران به لزوم دقت در فرم و ارتباطش با محتوا اشاره کرد و افزود: ساختار و فرم این اثر به قدری در هم تنیده است که وقتی یک شاعر می خواهد از ساختار شکنی سخن بگوید یا ادعایی در این زمینه داشته باشد باید کاملا مراقب باشد که از چگونه ساختاری حرف می زند و اصولا ساختار را چقدر می شناسد و چه تعریفی از آن دارد:
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA
باید اِستاد و فرود آمد
بر آستان ِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر بهگاه آمدهباشی دربان به
انتظار ِ توست و
اگر بیگاه
به درکوفتنات پاسخی نمیآید.
کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشی.
آیینهیی نیکپرداخته توانی بود
آنجا
تا آراستهگی را
پیش از درآمدن
در خود نظری کنی
هرچند که غلغلهی آن سوی در زادهی توهم
ِ توست نه انبوهی ِ
مهمانان،
که آنجا
تو را
کسی به انتظار نیست.
که آنجا
جنبش شاید،
اما جُمَندهیی در کار
نیست:
نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسان ِ
کافورینه به کف
نه عفریتان ِ آتشینگاوسر به مشت
نه شیطان ِ بُهتانخورده با کلاه بوقی
منگولهدارش
نه ملغمهی بیقانون ِ مطلقهای
مُتنافی. ــ
تنها تو
آنجا موجودیت ِ مطلقی،
موجودیت ِ محض،
چرا که در غیاب ِ خود ادامه مییابی و
غیابات
حضور ِ قاطع ِ اعجاز است.
گذارت از آستانهی ناگزیر
فروچکیدن قطره قطرانیست در نامتناهی
ظلمات:
"ــ دریغا
ایکاش ایکاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
درکار درکار درکار
میبود!"
ــ
شاید اگرت توان ِ شنفتن بود
پژواک ِ آواز ِ فروچکیدن ِ خود را در
تالار ِ خاموش ِ کهکشانهای ِ
بیخورشیدــ
چون هُرَّست ِ آوار ِ دریغ
میشنیدی:
"ــ کاشکی کاشکی
داوری داوری داوری
درکار
درکار درکار درکار..."
اما داوری آن سوی در نشسته است، بیردای شوم ِ قاضیان.
ذاتاش درایت و انصاف
هیاءتاش زمان. ــ
و خاطرهات تا جاودان ِ جاویدان در
گذرگاه ِ ادوار داوری خواهد شد.
بدرود!
بدرود! (چنین گوید بامداد ِ شاعر:)
رقصان میگذرم از آستانهی اجبار
شادمانه و شاکر.
از بیرون به درون آمدم:
از منظر
به نظّاره به ناظر. ــ
نه به هیأت ِ گیاهی نه به هیأت ِ پروانهیی
نه به هیأت ِ سنگی نه به هیأت ِ
برکهیی، ــ
من به هیأت ِ «ما» زاده شدم
به هیأت ِ پُرشکوه ِ
انسان
تا در بهار ِ گیاه به تماشای رنگینکمان
ِ پروانه بنشینم
غرور ِ کوه را دریابم و هیبت ِ دریا را
بشنوم
تا شریطهی خود را بشناسم و جهان را به
قدر ِ همت و فرصت ِ
خویش معنا دهم
که کارستانی ازایندست
از توان ِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون
است.
انسان زاده شدن تجسّد ِ وظیفه بود:
توان ِ دوستداشتن و دوستداشتهشدن
توان ِ شنفتن
توان ِ دیدن و گفتن
توان ِ اندُهگین و شادمانشدن
توان ِ خندیدن به وسعت ِ دل، توان ِ
گریستن از سُویدای جان
توان ِ گردن به غرور برافراشتن در
ارتفاع ِ شُکوهناک ِ فروتنی
توان ِ جلیل ِ به دوش بردن ِ بار ِ
امانت
و توان ِ غمناک ِ تحمل ِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.
انسان
دشواری وظیفه است.
**
دستان ِ بستهام آزاد نبود تا هر چشمانداز
را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدر ِ کامل و هر پَگاه ِ دیگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسان ِ دیگر را.
رخصت ِ زیستن را دستبسته دهانبسته
گذشتم دست و دهان بسته
گذشتیم
و منظر ِ جهان را
تنها
از رخنهی تنگچشمی حصار ِ
شرارت دیدیم و
اکنون
آنک دَر ِ کوتاه ِ بیکوبه در برابر و
آنک اشارت ِ دربان ِ منتظر! ــ
دالان ِ تنگی را که درنوشتهام
به وداع
فراپُشت مینگرم:
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
به جان منت پذیرم و حق گزارم!
(چنین
گفت بامداد ِ خسته.)
احمد شاملو- در آستانه
بهرام خزایی:
فضای این کار به لحاظ مفهومی یک فضای بسیار سخت و سنگین است و با بنیادی ترین مفاهیم زندگی بشری یعنی مرگ و حیات سر و کار دارد. شاملو با طرح مفهوم مرگ در ابتدای کار به اهمیت این موضوع می پردازد و نوع مواجهه با آن را بیان می کند. او می گوید باید در مقابل مرگ فروتنانه تسلیم شویم. نحوه ی قضاوت شدن بشر در جهان پس از مرگ را بیان می کند و ازتفاوتش با آن چه در زهن عوام جریان دارد می گوید.
پری غلامی:
چون شعر طولانی است من از این که ممکن است وقت زیادی را بگیرم عذرخواهی می کنم. اولین چیزی که از نظر ساختار در این شعر دیده می شود توصیف های متناسب با معناست که فراوان هم وجود دارد و به طور کلی در آستانه شعریست که فرم و محتوا به شدت در هم تنیده شده اند و من اطمینان دارم که جناب آخرتی این موضوع را در طول بحث باز خواهند کرد.
از همان بند اول اگر شروع کنیم. کلیت این بند از نوعی اجبار و تسلیم متواضعانه در برابر مرگ سخن می گوید. ایستادن و فرود آمدن یکی از نماد هایش تواضع و فروتنی است. دو کلمه ی آستان و در برای ورودی شعر بسیار آگاهانه انتخاب شده. نکته ی مهم دیگری که به نظر من آمد این که شاعر از آن جا که می خواهد از یک رویکرد مدرن به یک مفهوم کلاسیک حرف بزند سعی می کند این را در فرم هم لحاظ کند. در جلسه ی قبل شعری از شاملو بحث شد: در اتاقی که دریچه ایش نیست. اقتضای مفهوم این بود که شاعر نگوید در اتاقی که دریچه ای ندارد اما این جا فضای مفهومی اقتضا می کند با این که کوبه یک واژه ی کلاسیک است اما از فعل ندارد استفاده شود چون مفهوم امروزیست .
مهدی آخرتی:
علاوه بر این تعبیر شما، ایستادن و فرود آمدن یادآور این بیت پروین اعتصامی نیز هست:
هر که باشی و ز هر جا برسی/ آخرین منزل هستی این است
ما ممکـن است ابتـدا در برابرآستان مرگ با سینـه ای صاف و گردنـی برافراشته بایستیم اما بـه سرعت فرود می آییم. و اما دو کلمه در این بند هست که بدون دانستن آن ها نمی شود مفهوم کامل این بند را دریافت کرد، آستان به معنای حضرت و درگاه است کمی قبل از در و اماکوبه؟
فریبا مأموریان:
در های قدیمی دارای حلقه و کوبه بوده اند. حلقه که صدای نازک تری داشته مخصوص زنان بوده و کوبه که صدای محکم تر داشته مخصوص مردان
مهدی آخرتی:
بله. این جا کوبه نماد قدرت است. می گوید درِ مرگ قدرت و اعتبار و شوکت نمی شناسد. همه باید در مقابلش فروتن باشند. بله ادامه دهید
پری غلامی:
در بند بعدی آیینه نمادی از روح شفاف و پالایش شده ی آدمی است که تنها چیزی است که قبل از ورود به دنیای مرگ به کار می آید . جنیش شاید اما جنبنده ای در کار نیست: نشان دهنده ی معاد روحانیست وشاعر در ادامه تمامی باور های کلاسیک درباره ی زندگی پس از مرگ را زیر سوال می برد و رویکرد اومانیستی او اقتضا می کند که انسان را موجودیت محض در آن دنیا بداند. این موضوع که انسان در غیاب خود ادامه می یابد می تواند اشاره به این باورکهن داشته باشد که همه ی موجودات عالم با مرگ نابود می شوند و به چرخه ی طبیعت می پیوندند به جز انسان که روحش همواره در جهان هستی شناور خواهد ماند. قطره ی قطران نمادی از ناچیزی و دیده نشدن است بدین معنا که عدم حضور تو در دنیا اتفاق مهمی محسوب نخواهد شد..
در بند بعدی شاعر می گوید اگر تو هم می توانستی مثل من مرگ را تجربه کنی و قدرت شنیدن داشتی می توانستی صدای از بین رفتن خودت را بشنوی و آن جا که فعل در کار را حذف می کند می خواهد هم تداوم را برساند و هم نوعی تبیین به جای توصیف است: در کار در کار درکار...
مهدی آخرتی:
چرا شاعر نگفته : اگر تو را توان شنفتن بود؟ می گوید: شاید اگرت
دلیل این امر تأکید بر تردید است از طریق کلمه ی اگر. واما حذف فعل در کار :
به کلمه ی پژواک دقت کنید به تالار خاموش دقت کنید و هرست آوار دریغ آیا این کلمات : کاشکی کاشکی داوری داوری داوری در کار در کار در کار... نوعی انعکاس صدای شاعر نیست؟ با توجه به قطره ی قطران و سیاهی ای که تداعی می کند و با توجه به ادامه یافتن انسان در غیاب خودش؟ آن جا تویی تنها تو موجودیت مطلق؟ شاعر چقدر هنر مندانه بی مخاطب بودن حرف هایش را نشان می دهد. حتی در فرم. شاملو شاعری نیست که کلمات را بی دلیل کنار هم بیاورد.
پری غلامی:
از منظر به نظاره به ناظر اشاره دارد به درونی شدن تجربه های بیرونی توسط شاعر و این که خود شاعر به همان زیبایی ها تبدیل می شود و نگاه اومانیستی شاعر وقتی می گوید من به هیأت ما زاده شدم به اوج می رسد.
مهدی آخرتی:
به دور بین دست شاعر نگاه کنید که چگونه از بیرون به درون می رود. شریطه به معنای شرایط است که شاعر با توجه به آن ها و امکاناتی که دارد خود و جهان پیرامونش را معنا می دهد.
پری غلامی:
کارستان به نظر من همان بار امانت است که در ادامه هم به آن اشاره شده و در پایان بندی شعر هم شاعر از عدم آزادی خودش در جهان می گوید و این که مرگ را بدون این که اختیاری از خود داشته باشد پذیرفته است با این که فرصت زیادی برای زندگی نداشته اما وقتی به پشت سرش نگاه می کند پشیمان نیست و سپاسگزار است.
مهدی آخرتی:
خیلی ممنون! من فکر می کنم به اندازه ی کافی به مفهوم این شعر پرداخته شد و بهتر است زمان باقی مانده را به فرم کار اختصاص دهیم البته اگر صحبتی علاوه بر آن چه مطرح شد وجود ندارد.
زمان باد پر:
به نظر من آن جا که می گوید کاشکی قضاوتی در کار بود شاعر می خواهد تفاوت بین قضاوت و داوری را بیان کند. قضاوت همان چیزی است که انسان ها با ردای شوم خود و حساب های قطعی خودشان دارند اما داوری مفهومی فراتر است که درایت و انصاف لازمه ی آن است
مهدی آخرتی:
بله و در این جا مفهوم دیگری هم هست و آن آوار دریغ است که شاعر بیان می کند دریغ و کاشکی قضاوتی در کار بود. انسان هیچ وقت راضی نیست و دریغ خوردن از ویژگی های انسان است.
آقای شهابی:
نکته ی جالب این است که شاملو داور را زمان و تاریخ می داند و می گوید خاطره ات در ادوار داوری می شود
مهدی آخرتی:
اما با توجه به دیدگاه اومانیستی شاملو و کلیتی که تا به حال گفتیم و در نظر گرفتن این موضوع که فقط خود انسان می تواند خاطرات خودش را مرور کند و عملکردش را دقیق داوری کند .
آقای حسینی:
با این حرف شما موافقم چون شاعر قبل تر هم می گوید که باید آیینه باشی و خودت خودت را قضاوت کنی.
مهدی آخرتی:
یک اتفاق خاص که در فرم افتاده رعایت تناسب بین جزء و کل است دقت کنید:
من/ ما،گیاه/ بهار، پروانه/رنگین کمان، سنگ/ کوه، برکه/ دریا و...
قاسم رفیعا:
من وقتی این اثر شاملو را مطالعه می کردم با خودم گفتم خب این مفاهیم را هر کسی می تواند بگوید.یک روانشناس یا یک فیلسوف یا یک خطیب. سوال من این جاست که شاعرانگی این اثر کجاست؟ می خواهم بگویم این مفاهیم چطور شاعرانه بیان شده و چه تفاوت هایی با یک متن روانشناسی یا فلسفی یا دینی یا .. .دارد که آن را به عنوان یک شاهکار در مجموعه ی آثار شاملو به حساب می آوریم؟ من اگر بخواهم از نظر شعری به این کار نگاه کنم می گویم ضعیف است. توضیحات زیادی دارد از انسان زاده شدن تا تنهایی عریان کاملا زاید است به اعتقاد من و این یک ضعف محسوب می شود.
مهدی آخرتی:
شاملو شاعریست صاحب یک مکتب فکری با سبک و زبان خاص خودش. بنا بر این ما نمی توانیم از روی یک کار او حکم به ضعف یا قوتش بدهیم.
آقای شهابی:
تفاوت شاعر با یک فیلسوف و یا روانشناس یا... در نوع روایت است . فیلسوف از ذهنیات محض می گوید اما شاعر ذهنیت را به عینیت تبدیل می کند و مفاهیم انتزاعی را برای ما محسوس و ملموس می کند و به نظر من شاملو شاعریست که در این کار بسیار موفق عمل کرده است.
قاسم رفیعا:
من فکر می کنم این کار دارای فراز و فرود های فراوانی است و عاطفه ی شعری بسیار در نوسان است برای همین ما نمی توانیم یک درک درست از منطق شعری شاعر پیدا کنیم.
مهدی آخرتی:
موافقم و دلیل این امر را هم موقعیت روحی شاعر در هنگانم سرودن این کار می بینم. در آستانه جزء آخرین کار های شاملوست و نوعی تک گویی درونی به حساب می آید به همین دلیل هم در مواردی عاطفه ی شعر به نوسان دچار می شود و یا زبان گرفتار پریشانی می شود. اما در مجموع کار از چفت و بست مناسبی بر خوردار است