چندیست که وبلاگ معاصرخوانی به دلایلی به روز نمی شد اما حالا دوباره این وبلاگ به

روز خواهد شد. روی صحبتم با کسی ست که فکر می کرد این وبلاگ بدون حضور او

به روز نخواهد شد : ادبیات راه خودش را می رود . به حضور عده ای مبتدی متشاعر

که فکر می کنند قلعه ی شعر را فتح کرده اند کار ندارد وادبیات با همین بچه های فعال

شکل می گیرد با همبن دوستان گلم.

در انتها از خانوم الهه فیاضی عزیز کمال تشکر را دارم که در پیاده کردن گزارش جلسه

سنگ تمام گذاشتند



نشست معاصر خوانی

« شعر فروغ فرخزاد »

         

همه‌ی هستی من آیه‌ی تاریکیست

که تورا درخودتکرارکنان

به سحرگاه شکفتن هاو رستن‌های ابدی خواهد برد

من دراین آیه تورا آه کشیدم آه

من دراین آیه تورا

به درخت وآب وآتش پیوند زدم

زندگی شاید

یک خیابان درازاست که هرروز زنی بازنبیلی از آن می‌گذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خودرا از شاخه می‌آویزد

زندگی شاید طفلی است که از مدرسه برمیگردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله‌ی رخوتناک دو هم آغوشی

یاعبورگیج رهگذری باشد

که کلاه از سربرمیدارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی‌معنی می‌گوید صبح بخیر

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من در نی نی چشمان تو خودرا ویران می‌سازد

ودر این حسی است

که من آن را با ادراک ماه وبا دریافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه‌ی یک تنهاییست

دل من

که به اندازه یک عشق است

به بهانه‌های ساده‌ی خوشبختی خود می‌نگرد

به زوال زیبای گل‌ها در گلدان

به نهالی که تودر باغچه خانه‌مان کاشته‌ای

وبه آواز قناری‌ها

که به اندازه یک پنجره می‌خوانند

آه...

سهم من اینست

سهم من اینست

سهم من

آسمانیست که آویختن پرده‌ای آنرا از من می‌گیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست

و به چیزی در تنهایی و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

ودراندوه صدایی جان دادن که به من می‌گوید

دست‌هایت را دوست می‌دارم

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم

سبز خواهم شد می‌دانم می‌دانم می‌دانم

وپرستو‌ها در گودی انگشتان جوهری‌ام

تخم خواهند گذاشت

گوشواری به دو گوشم می‌آویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

وبه ناخن‌هایم برگ گل کوکب می‌چسبانم

کوچه‌ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند هنوز

باه‌مان موهای درهم و گردن‌های باریک وپاهای لاغر

به تبسم معصوم دخترکی می‌اندیشند که یک شب او را باد با خود برد

کوچه‌ای هست که قلب من آن را

از محله‌های کودکی‌ام دزدیده است

سفرحجمی در خط زمان

وبه حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که زمهمانی یک آیینه بر می‌گردد

وبدینسان است

که کسی می‌میرد

وکسی می‌ماند

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می‌ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد

من

پری کوچک غمگینی را

می‌شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

ودلش را در یک نی لبک چوبین

می‌نوازد آرام آرام

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می‌رد

وسحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

 

مهدی آخرتی: فروغ فرخزاد شاعری ست جزئی نگر که کاملا در این شعراو نیز مشهود است وجزیی نگری در این اثر، در کلیت کودکی دقیق شده است. وتنها کلی گرایی در این شعر,نماد‌هایی هستند که باتوجه به اقتضای جامعه شکل گرفته‌اند .

باید اشاره کرد که شعر دروزن نیمایی سروده شده اما احساس می‌شود که شاعر خواستار‌‌ رها شدن از بند وزن است

و نکته ی دیگر اینکه صدای پای «سهراب» درشعر فروغ فرخزاد شنیده می‌شود

و در استفاده از تصاویر انتزاعی کمی شباهت به زبان سهراب در این شعر دیده می شود .

از دوستان حاضر می‌خواهم اگر در کلیت شعر نظری دارند بیان کنند

علیرضا حسینی: دیدگاه کلی در شعر دیدی ست سیاه وتاریک، دیدگاهی ست صادق هدایتی.

محمود شهابی: خطِ یک روایت را می‌شود در این شعر گرفت اما بنظر من نه آنقدر تاریک، شعر در تاریکی و روشنی فضایی یکسان دارد.

غوغا سرشار: شعر آکنده از جزیی نگری هاست. برای هر تصویرچهار چوبی را تعیین می‌کند مثلا آواز قناری، به اندازه‌ی یک پنجره...

والبته این به زمان زندگی و جنسیت شاعربرمیگردد که زن بودن ناخواسته چهارچوب‌ها وتنگنا‌هایی رابرایش تعیین می‌کند.

حمیده امینی: بنظرم شعری سیاه با جزییاتی که مشخص می‌کند این شعر را یک زن سروده است.

 آقای مرتضی: شاعر روایت می‌کند وبدنبال هر تصویر نتیجه گیری می‌کند ودر قسمت‌های پایانی شعر نتیجه‌ای کلی می‌گیرد: و بدینسان ست که کسی می‌میرد و کسی می‌ماند.

مهدی آخرتی: شاعر هر تصویر را که آورده زیاد به آن پرداخته و این ضعفی ست که پشت این شعر اایستاده است. اگر دو بند را از این اثر جدا کنیم (پسرانی که به من عاشق بودند.. و گل کوکب چسباندن به ناخن‌ها) دیگر نمی‌شود فهمید شاعر این اثر زن بوده است.

 

همه‌ی هستی من آیه‌ی تاریکی ست

که تورا درخود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن‌ها ورستن‌های ابدی خواهد برد

 

علیرضا حسینی: بنظرم آیه معنای خوبی دارد چرا گفته است آیه تاریک؟

آقای راه دار: بنظرم آگاهی دادن است آگاهی دادن از کثیف بودن زندگی، مثل صادق هدایت، آلبرت کامو که این زندگی تلخ و وحشتناک است پراز کثیفی.

 

محمود شهابی: بنظرم شاعر خواسته به بودنی اشاره کند که از دل نبودن بر می‌خیزد مثل سحرگاهی از دل تاریکی بودنی تدریجی که از نبود به بو د تبدیل می‌شود.

 

مهدی آخرتی: بله تأویل درستی ست اما باید بدنبال چطور بهتر گفتن شتافت واین بهتر گفتن است که آرمان شاعر را می شازد.

شاملو در شعری می‌گوید:

هرگز کسی چنین به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم.

باید سعی کنیم مفاهیم را عمیق‌تر کنیم، فرم گرایی سطحی به مفهوم کمکی نمیکند.

وابهام وتضاد در مفهوم که: هستی‌اش اگرآیه ایست تاریک، چطور آنرا می‌توان به سحرگاهِ شکفتن ورستن‌های ابدی برد! زندگی ست که از تاریکی به سمت سحرگاه می‌رود اما ما نمی‌خواهیم ودر واقع نباید شعررا معنا کنیم.

پیش پا افتاده ترین کاری که می‌توان باشعر کرد معنا کردن آن است کاری که متأسفانه در دوره‌ی آموزشی به ما آموختند و از ما خواستند.

شعر فضاست ونباید بدنبال معنای آن بود که باید درجستجوی فضایی باشیم که شاعر می‌خواسته آنرا بیافریند,کلمات در کنار هم رفتارهایی را از خود نشان می‌دهند واین نوع کلمات متضاد را اگر بخواهیم در مفهوم استفاده کنیم کار را دشوار می‌کند

بهرحال نمی‌توان دقیق گفت که شاعر آیه را آورده است که به سحرگاه برسد چون سحرگاهِ شکفتن ورستن هایِ ابدیست.

وشاعر ابهام مد نظرش بوده است. همانطور که در بند بعد می‌بینیم تضادهایی چون درخت و آب و آتش...

 

من در این آیه ترا آه کشیدم آه

من دراین آیه تورا به درخت وآب وآتش پیوند زدم

زندگی شاید

یک خیابان دراز است که هرروز زنی بازنبیلی از آن می‌گذرد

زندگی شاید

ریسمانی ست که مردی با آن خودرا از شاخه می‌آویزد

زندگی شاید طفلی ست که از مدرسه برمیگردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد درفاصله رخوتناک دوهم

 آغوشی

یاعبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر برمیدارد

وبه یک رهگذر دیگربا لبخندی بی‌معنی می‌گوید صبح بخیر

 

 آقای راه دار: شاعر به این بند که می‌رسد می‌خواهد بگوید زندگی ساده است

«زندگی شستن یک بشقاب است»

 

الهه فیاضی: شعر تصاویری را به ما ارائه می‌دهد: جریان زندگی از مرگ وحیات، کوتاهیِ راه و درازی راه زندگی. واینکه زندگی زنجیره‌ای ست ودر جریان ودرگذر.

 

آقای شهابی: شعر وقتی به قسمت آویختن مرد می‌رسد چون عمل آویختن برجسته‌تر بنظر می‌آید در شعر مخاطب را گیج می‌کند واینجاست که بنظرم شعر سیاه نیست

درواقع ریسمان بودن زندگی مد نظر شاعر بوده است.

 

الهه فیاضی: بله بنظر م حق باشماست زندگی ریسمانیست که می‌توانیم خود را ازان بالا بکشیم یا بیاویزیم!

 

غوغا سرشار: بنظرماین قسمت شعر بیانگر این است که زندگی اصلا ساده نیست ونمی تواند باشد. زندگی خیابانی ست دراز و هرروز زنی بازنبیلی . . .

ریسمانی،  که مردی با آن خودش را آویخته همه چیز را تعیین می‌کند وزندگی سخت و غیر منعطف می‌شود.

 

فاطمه لکزایی: بنظرم تصویرهایی خوبی برای زندگی نیاورده است تصویر‌ها یامجازی هستند ویا خنثی.

 

مهدی آخرتی: بله دوستان همه فکر کردید که زندگی تشبیه شده است به مسائل گفته شده

امادر واقع این‌ها اتفاقهای روزمره هستند ومجموع این اتفاقهای روز مره زندگی ست. البته روز مره گی بحثی کلی ست ومجبور به آوردن جزییات بیشتری هستیم

جزئی نگری خوب است اما نه در مواردی این چنین که می‌توانیم تصاویر برجسته تری را بیاوریم شاعری که ذهن قوی تری دارد قوی‌تر هم عمل می‌کند. اخوان می‌گوید: هی فلانی زندگی شاید همین باشد..

ذهن مخاطب باز است و هرکس برداشت خودش را دارد وبه راحتی می‌تواند زندگی را به دردهای خودش پیوند بزند. ناگفته نماند که ما درمقام مقایسه و قوی‌تر ضعیف‌تر بودن شاعری نیستیم صرفا مثال برای همین بند بود.

واین بندهای شعرتماما فضا سازی ست و البته این نوع فضاسازی بزرگانی همچون فروغ عده‌ای را به اشتباه انداخت وبه سمت بی‌تأویلی در شعر برد. تا آنجا که عده‌ای کلماتی را کنار هم بچینند و بعد مهر تأیید بر آن بزنند و بگویند: چه بی‌دلیلی خوبی. این ناجوانمردانه‌ترین کاری است که می‌توان باشعر کرد.

عابری که می‌گذرد. بنظرم از تصاویر خوب دراین شعراست ولی شاعر از خودش ضعف نشان می‌دهد وقتی صفت گیج را برای عابر می‌اورد ودر شعر دست به توضیح دادن می‌زند.

 

زنگی شاید آن لحظه‌ی مسدودیست

که نگاه من در نی نی چشمان تو خودرا ویران می‌سازد

ودر این حسی است

که من آنرابا ادراک ماه وبادریافت ظلمت خواهم آمیخت

 

فاطمه خمر: بنظرم مسدود بودن نمی‌تواند برای لحظه خوب باشد درحالی که زمان درگذر است بدون هیچ انسداد و ایستی.

مهدی آخرتی: بله ولی مسدود را آورده بخاطر ویران شدن.

والبته در نظر داشته باشیم که ما مخاطب این دهه هستیم با ذهنیتی متفاوت از دهه‌ای که شعر سروده شده

ادراکِ ماه و دریافتِ ظلمت! شاعر درگیر صفت هاست هرچند خواسته هم اشاراتی به قسمت‌های روشن زندگی بکند هم قسمت‌های تاریک ولی یک اثر باکلمات متناقص وصفت‌ها فلسفی نخواهد شد.

 

دراتاقی که به اندازه‌ی یک تنهاییست

دل من

که به اندازه یک عشق ست

به بهانه‌های ساده‌ی خوشبختی خود می‌نگرد

مهدی آخرتی: کلمه ی«اندازه» تکنیکی ست که شعر را زیبا کرده ولی چندبار استفاده کردن از آن کار را خراب می‌کند وزیبایی یک اثررا کم می‌کند.

 

به زوال زیبای گل‌ها در گلدان

به نهالی که تودر باغچه خانه‌مان کاشته‌ای

وبه آواز قناری‌ها

 که به اندازه‌ی یک پنجره می‌خوانند

 

الهه فیاضی: زوال زیبای گل‌ها که از نظرشاعر زیباست، چه ارتباطی می‌تواند به بهانه‌های ساده‌ی خوشبختی در بند قبل وبه نهالی که کاشته می‌شود در بند بعد، داشته باشد؟! بنظرم شاعردرتضاد است اینکه هست یا نیست وخود در بودن ونبودن و اصلِ مرگ وحیات درگیر است. وصرفا خواسته با زیبا نشان دادنِ زوال گل‌ها مرگ رازیبا جلوه دهد

مهدی آخرتی: احمد شاملو در نقدی از این شعر گفته است که چطوروبا چه منطقی می‌توان زوال گلهارا زیبا دانست!

 

محمود شهابی: بنظرم اینکه زندگی یک زوال است وبه هیچ برمیگردد.

 

غوغا سرشار: جایی که بودن زیباست زوال این بودن هم می‌تواند زیبا باشد.

مهدی آخرتی: زوال است نه مرگ یا نبودن. وزوال گل‌ها رو به خرابی رفتنِ یک زیبایی ست. چطور می‌تواند زیبا باشد

 

آه...

سهم من اینست

سهم من اینست

 سهم من

آسمانیست که آویختن پرده‌ای آنرا از من می‌گیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله‌ی متروکست

وبه چیزی درپوسیدگی وغربت واصل گشتن

 

مهدی آخرتی: نوعی  موسیقی نهفته در سه بار تکرارشدن وجود دارد که ذهن مخاطب راگیج ودرگیر می‌کند

و آسمانی که اویختن پرده‌ای.. این تصویر کامل وخوبی ست وذهن دیداریِ هر مخاطبی، تصویری یک شکل را ترسیم می‌کند.

 (چیزی) دربند بعد صفت ابهام است. می‌توان بجای این کلمه هرکلمه یِ دیگری را جایگزین کرد.

 

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

ودراندوه صدایی جان دادن که به من می‌گوید

دست‌هایت را دوست می‌دارم

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم

سبز خواهم شد می‌دانم می‌دانم می‌دانم

 

مهدی آخرتی: صدایی که از خاطره‌ای می‌گوید دست‌هایت را دوست دارم

وکاشتن دست‌ها باخاطره‌ی آنروز‌ها

میل بشر به جاودانه شدن که: در اساطیرما بوده تا به امروزهم هست.

 

وپرستو‌ها در گودی انگشتان جوهری‌ام

تخم خواهند گذاشت

 

بهرام خزایی: چه ارتباطی می‌توان بین انگشت و گودی پیداکرد

وصفت جوهری بودن برای انگشت!

مهدی آخرتی: اگرشاعربه جای انگشت دست را درشعر استفاده می‌کرد شاید برداشت بهتری می‌شد از شعر داشت. وفقط می‌توان گفت این بند فضا سازی ست.

درخت و تخم گذاشتن پرنده‌ای ارتباط این دو بند رابیشترکرده است و می‌توان تأویلهای زیادی از انگشت و درخت واینکه پنج انگشت باز شکل درخت است ویا هرچیز دیگر، داشت اما

نکات ابهام گونه در شعر فروغ بسیاراست. زبان مدام در حال افت وخیز است

وگویا چیزی را خواسته به ذهن مخاطب متبادر کند که ناتوان بوده

 

گوشواری به دوگوشم می‌آویزم

ازدوگیلاس سرخ همزاد

وبه ناخن‌هایم برگ گل کوکب می‌چسبانم

کوچه‌ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند هنوز

باه‌مان موهای درهم وگردن‌های باریک وپاهای لاغر

به تبسم معصوم دخترکی می‌اندیشند که یک شب اورابادباخودبرد

کوچه‌ای هست که قلب من آنرا

ازمحله‌های کودکی‌ام دزدیده ست

 

الهه فیاضی: تصاویری دراین بند‌ها هستند که نوستالژی زیادی برای خانم‌ها دارند.

 

مهدی آخرتی: بله جزیی نگری که شاعر از پس آن خوب برآمده

اماشاعرباید باهوش تراز این عمل می‌کرد وبند: کوچه‌ای هست که قلب من آنرا ازمحله‌های کودکی‌ام دزدیده؛ کاملا اضافه است چون تمام این اتفاق‌ها درکودکی افتاده هیچگاه در بزرگسالی گل کوکبی به ناخن‌هایمان نمی‌چسبانیم و..

واین بند هم خواسته توضیح اضافات به مخاطب بدهد.

واین بند در جایی که به توصیف پسرانی که عاشقش بوده‌اند می‌رسد بسیار خوب عمل می‌کند اگر شاعر این صفت‌ها را از شعر می‌گرفت بی‌شک شعر چیزی کم داشت

 

سفرحجمی درخط زمان

وبه حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که زمهمانی یک آیینه برمیگردد

وبدینسانست که کسی می‌میرد

وکسی می‌ماند

 

محمود شهابی: این حجم بنظرم کودکی ست که در زمان سفر می‌کند. والبته چطور می‌توان آیینه و آن تصویر آگاه را رمز گشایی کرد دشوار است و یک جا در روند شعر لنگ مانده است.

مهدی آخرتی: واضح است که این حجم هرچیز دیگری می‌تواند باشد.

بله متأسفانه می‌توان گفت این بند به هیچ عنوان پرداخت نشده است حتی اگر آینه را به سفر در زمان ارتباط بدهیم باید بگوییم که این بند‌ها فصیح نیستند وبی تردید از آن دسته گره افکنی‌ها نیست که با علم همراه باشد.

 

 

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می‌ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد

 

مهدی آخرتی: شاعر در این بند هوشمندانه عمل می‌کند از نقایص استفاده می‌کند تا معنای مثبتی را به ذهنِ مخاطب متبادر کند. این عنصرازمعنای خودش ساقط می‌شود.

این بند بسیار نمادین است ومخاطب را نصیحت می‌کند به سطحی نبودن وژرف شدن.

 

بهرام خزایی: بنظرم شعراینجا تمام می‌شود وشاعر نتیجه گیری می‌کند.

 

مهدی آخرتی: ولی بنظر من شعر خیلی زود‌تر از این تمام شده است

وارتباط بند‌ها متأسفانه درانتهای شعر ضعیف وضعیف‌تر می‌شود

آنقدر که دیگر نمی‌توان پری کوچک غمگین را به جایی از شعر متصل کرد، جز اینکه پری کوچک خود شاعر است. بندپایانی به خودی خود جدا از این شعر تصویر خوبی ست.

وجالب اینجاست با اینکه ارتباط در شعر قطع شده است اما مخاطب متوجه نمی‌شود ودر واقع این موسیقی است که فریب دهنده است.

باید همیشه توجه داشته باشیم که بهترگفتن آرمان است وبه سوی این هدف باید درتلاش بود

 

جبران خلیل جبران می‌گوید: خودت را به سمت ستاره‌ها پرتاب کن تا خویش را در ماه بیابی.

از توجه دوستان ممنونیم.

 

من

 پری کوچک غمگینی را

می‌شناسم که دراقیانوسی مسکن دارد

ودلش رادریک نی لبک چوبین

می‌نوازد آرام آرام

پری کوچک غمگینی که شب ازیک بوسه می‌میرد

وسحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.



دوستان برای دیدن نقد دیگری از این شعر به این سایت مراجعه کنند :

                                       « سارا شعر»